در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

ویکی تجربه

۱۳
بهمن

میدونم حال همه بده همه معلقیم و نمیدونیم فردا چطور روزیه؟

یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده سایتی هست به اسم ویکی تجربه یا نه اصلا خود جابینجا و جاب ویژن و.... بخش هایی دارن برای معرفی شرکت و ثبت تجربه کاری چرا هیچکدوممون نمیریم ناشناس جاهایی که توش کار کردیم خوب یا بد معرفی کنیم؟ مثلا من الان تجربه کار تو سه تا شرکت رو دارم در مورد دوتاش چون بد بود رفتم پیج زدم نوشتم یا جایی رفته بودم مصاحبه و تو ویکی تجربه دیدم اوه اوه چه جهنمیه کهدخب خوب بود... 

میتونیم اینطوری به هم کمک کنیم! این حداقل کاریه که تو این آشفته بازار که صاحب کارها یه مشت آرم به درد نخور بی عرضه ان میتونیم برای هم بکنیم ... قول میدم از هر شرکتی خارج شدم تجربه کاریم رو بنویسم چع خوب و چه بد شاید یک نفر آگاهانه تر تصمیم بگیره شاید کارفرما از ترس آبروش درست رفتار کردن رو یاد بگیره.

 

  • بهار

فهمیدم وقتی خشمم رو مینویسم کمتر عصبانیم .جایی که خودم رو تخلیه میکنم بیانه و نیروی زیر دستم متاسفانه! که البته اون پر رو تر از این حرفاس خوشبختانه و میدونه تحت فشارم که سرش غر میزنم ...شاید اون هم جای دیگه جور دیگه خشمش رو تخلیه میکنه ... که قطعا این کار رو میکنه...

مدیر عامل هم از من به عنوان سطل آشغال روانیش استفاده میکنه.البته که دغدغه اون متفاوت تر از منه . (اختلاف عقاید داریم و اون زورش بیشتره)

شاید اون هم سطل آشغال کس دیگه اییه ولی در نهایت هممون فیتیله های کوچکی از خشم هستیم که به انبار باروت وصله و ممکنه هر آن منفجر بشیم...

نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم ؟ تا کی میتونم دوووم بیارم ولی تمام تلاشم اینه که کمی فقط کمی بیخیال تر باشم اگر بتونم البته

  • بهار

پس کمی مهربان باشیم)البته که بچه های بیان مهربان بودند...

 

از اسباب کشی متنفرم .از خرید دین متنفرم از دفاتر الکترونیک متنفرم از بستن لیست حقوق متنفرم از مدیر مالی بودن متنفرم از حسابداری متنفرم ....از ساکت بودن و اروم بودن خودم متنفرم شاید حتی گاهی از خودم متنفرم.

از بودن تو این جا و این لحظه متنفرم...

تنها دلیل حال بد این روزای من بودن تو اینجا نیست(شاید اینترنت و شرایط موجود فقط یه بخش از همه فشارها و بهم ریختگیم باشه شاید محرکه) خیلی چیزاست .فشار کاری خواب. بهم ریخته استرس احساس ایزوله بودن و تنهایی و بدتر از همه سوتی هایی که حین کار میدم و از اون بدتر یه سری اصلاحیه های بی سر و ته توی شش ماهه اول سال که به خاطر دفاتر زدم و حالا باید تو شش ماهه دوم سند معکوس بزنم تا درست بشن دوباره. دیدن اینکه ادم های دیگه با کار کمتر و فشار کاری کمتر راحت دو برابر من حقوق دارن .

شاید فقط خسته ام شاید فقط مستهلک شدم 

  • بهار

سرعت صفر

  • بهار
  • بهار

دقت کردید هر وقت هیچ چی نداریم میاییم بیان و نمیتونیم هیچی هم بنویسیم توش🤣🤣🤣🤣

  • بهار

زل زدم به صفحه بیان هیچ چیز نمینویسم هیچ چیز نمیتونم بنویسم .

توی اپ طاقچه میچرخم لابلای بریده کتابها چقدر آدم های زیادی هستند که نمیتونن بنویسن .

انگار توی یه سیاره دیگه ام قبل از اختراع اینترنت قبل از تولد اولین انسان....

 دوباره هیچ چیز نمینویسم  ....

مثل قبل مثل همین یک ماه پیش که بیان تاریک و خاموش بود ...

کلماتی که نوشته نمیشن ....

 

  • بهار

همش همین

  • بهار

پنبه!

۰۱
تیر

تا حالا پنبه رو سفر نبرده بودم توی ماشین کلا در حد دو ساعت تا کلینیک دامپزشکی و برگشت به خونه. این بار بردمش سفر و به لطف ترافیک شوتزده ساعت مسیر هشت ساعته رو رفتیم رفتنی خنک بود هم شب بود هم صبح شهری که رفتیم هواش خوب بود.یه چند باری هم گذاشتم از باکس بیاد بیرون و تو ماشین یه چرخکی زد به انتخاب خودش هم رفت توی ظرف خاکش خوابید .

ولی تو راه برگشت بیتاب و خسته بود از ظرف خاک بیرون میومد صلف میرفت زیر صندلی شاگرد دلش یه جای دنج و آروم میخواست بخوابه خیلی مقاومت کردم نره زیر صندلی ولی در نهایت تسلیم شدم .ظهر هوا خیلی گرم بود کولر ماشینمم سرویس نکردم کار نمیکنه . پنبه خواب بود یهو حس کردم تکون نمیخوره تکونش دادم صداش کردم تکونش دادم صداش کردم دمبش رو گرفتم تکون دادم دمش افتاد داشتم سکته میکردم از زیر صندلی درش آوردم سرش رو بلند کرد و نگام کرد گفتم دختر من که مردم یه کم صبر کن .

این چند دقیقه برای من ترکیب استرس و عذاب وجدان بود اینکه یه موجود کوچولو که بهت وابسته است یه بلایی سرش بیادخیلی وحشتناکه واقعا قلبم داشت وایمیستاد. تا رسیدیم خونه گذاشتمش جلو کولر و اب یخ گذاشتم براش خدا رو شکر الان خوبه خدا  رو شکر واقعا🙏🙏🙏🙏

پ.ن:پنبه یه گربه دی ال اچه که یک سال و نیم به سرپرستی گرفتمش یه دختر تریکالر(کالیگو) که نفسم به نفسش بنده.

  • بهار

میدونم خیلی وقته ننوشتم کلا خیلی وقته هیچ جا هیچ چی ننوشتم . الانم چون دارم میترکم مینویسم .

روزی که صدا و سیما رو زدن با چشم گریون گفتیم پاشوما  رو ببر یه وری . اون شب گفت نه و کجا بریم و از این مزخرفات فرداش گفتم من تحت هیچ شرایطی خونه رو ترک نمیکنم مخصوصا به خاطر پنبه(پنبه گربه منه در اصل دختر منه) دم غروب اومد جمع کنین بریم ال و بل به زور ساک بستیم و پنبه رو زدم زیر بغلم و زدیم بیرون اول اینکه مسیر هشت ساعته رو شونزده ساعته رفتیم پدر من و پنبه و ماشین دراومد بعدم جای هتل بردمون خونه آبجی جونش اونا هم از گربه میترسن. بچم دو روز تموم توی یه اتاق دو متری مثل انباری حبس بود نه به خاطر اونا به خاطر اینکه ترسیده بود .بعد دو روز گفت بریم خونه اون یکی خواهرم! انگار اومدیم پارتی گفتم نمیام به خاطر اینکه پنبه اذیت میشه یه کم اخم و تخم کرد و غرغر کرد و از این کولی بازی های مردای ترک (با تک تک سلولام ازش متنفرم) عصر یهو گفت پاشین بریم خونه گفتم خب صبح گفت نه الان جمع کردیم ما رو برداشت برد دهات خونه دوستش! انقدر تو جاده حالم بد بود پاهام سر شده بود بهش گفتم من از نظر تو هیچ وقت آدم نبودم و نیستم هیچ وقت بهم نه احترام گذاشتی نه به رسمیت شناختی منو ازت متنفرم . شده کلیه امو بفروشم یه آپارتمان میخرم و میرم از خونش میرم تو قبرستون زندگی میکنم ولی پیش این نه من به خاطر اخلاقای گه این از تمام مردهای دنیا متنفرم حالم ازش بهم میخوره دیشب وسط بیابون شیشه رو کشیدم پایین و رو به آسمون جیغ زدم خدایا با تکتک سلولام ازت متنفرم .

احساساتم شخصیتم و هویتم نادیده گرفته شده غرورم له شده شکسته و کوچیک شدم ادم چقدر بایدتحقیر بشه تا دل بکنه از این وضعیت تخماتیک جهنمی ؟ خسته شدم خیلی خسته ام تا قیامت نه باهاش حرف میزنم نه کاری دارم مریضی بیاد جنگ بشه صلح بشه هر اتفاقی بیفته دیگه برای زنده موندن تلاش نمیکنم کاش همین الان یه بمب بیفته تو سرم و تموم بشه همه چیز

  • بهار