در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

Ep1

زل زده بود به دود سیگارش و به نسرین فکر میکرد، توی حلقه های سیاه نسرین رو میدید که لبخند میزنه ،نسرین رو دید که بارداره ،نسرین رو دید که توی آتیش میسوره...

نباید این اتفاق میفتاد...

سیگار دوم رو روشن کرد ،امروز روز سختی داشت...

هر وقت روز بدی داشت سیگار پشت سیگار میکشید و به نسرین و بچه به دنیا نیومده اش فکر میکرد...

سیگار سوم رو روشن کرد امروز چه اشتباهی مرتکب شده بود؟ 

توی یه عمل ساده یه بیمار و از دست داده بود ...

به همین راحتی خونریزی غیر قابل کنترل... هر چقدر تیم جراحی تلاش کرده بودن نتونسته بودن خونریزی رو بند بیارن . دونه های درشت عرق که از پیشونی و گردنش سر میخوردن رو میتونست روی پوستش حس کنه...نور چراغ بالای سرش که مثل خورشید داغ میتابید... خون اوی مثبت...

به زن فکر کرد ،به رنگ پریده اش روی تخت... اصلا شبیه نسرین نبود.

فقط زن بود...

پیش خودش فکر کرد یعنی اون زن بچه هم داشته؟ الان یه دختر کوچولو بی مادر شده؟ با دستهای اون؟ 

تلخی سیگار تا مغزش رفت... دهنش تلخ بود ،ذهنش تلخ بود،مغزش تلخ بود افکارش ... 

نسرین...

چرا باید راضی میشد نسرین تنهایی با اون تور بره کویر؟ 

نسرین قبلا بارها و بارها و بارها کویر رفته بود.اونها توی کویر با هم آشنا شده بودن و حالا کویر نسرین رو ازش گرفته بود ... 

اتوبوس کویر چپ کرده بود بیشتر مسافرا در جا مرده بودن،اتوبوس آتیش گرفته بود و نسرین با بچه توی دلش...

چه نقشه هایی برای دخترشون داشتن...

به مدرسه رفتنش فکر کرده بودن به دانشگاه رفتنش ،عروسیش ،نوه دار شدنشون ... 

نسرین دود شد...مثل سیگار توی دستش

به خودش اومد و دید پاکت خالی سیگار رو داره توی دستش مچاله میکنه.

Ep2

سی و پنج ساله بود و ترم آخر جراحی عمومی ،معمولا وقت برای تفریح نداشت اما اون روز یه ندایی از کویر صداش میکرد ... بالاخره صدای توی مغزش موفق شد کار و درس و زندگی رو توی شلوغ ترین ساعتهای زندگیش رها کرد و زد به دل کویر...

نسرین اونجا بود،با چشمهای درشت میشی ،یه دختر سبزه با قد متوسط یه لباس ساده و یه آرایش ملایم ،توی دل کویر...

نزدیکش رفت و باب صحبت رو باز کرد ،توی این کار مهارت زیادی داشت ،با دخترهای زیادی حرف زده بود و به واسطه موقعیت اجتماعیش دل خیلی ها رو برده بود ...

اما نسرین فرق میکرد ،یه نگاه خریدارانه بهش انداخت و خیلی مودبانه ردش کرد ...

با وجود مشغله کاری زیاد مهدی ماه بعد هم زد به دل کویر با همون تور به امید دیدن چشمهای میشی... فکر میکرد این دفعه هم مثل دفعه های قبله،یه دوستی ساده که یه جایی تموم میشه 

برای بار دوم جسارت به خرج داد اما همیشه پیش نسرین محتاط بود کمتر شوخی میکرد و کمتر شیطنت میکرد.

نسرین هم بفهمی نفهمی از اینکه مهدی رو اینجوری دنبال خودش میکشید خوشش میومد، یه طوری راه میرفت که همش جلوی چشم مهدی بود ،خندیدنش ،دندونهای سفید مرتبش و لبهایی که به هر بهانه ایی به خنده باز میشد،اما مغرور بود و محتاط ،و مهدی گیج میشد ،این دختر چرا با بقیه فرق داشت؟

اول تصورش این بود که نسرین از یه خانواده خیلی ثروتمنده یه دختر ننر... اما وقتی بار سوم توی کویر باهاش صحبت کرد فهمید نسرین خیلی بزرگ منشه و این بزرگترین تفاوتش با همه دخترای دنیا بود...

Ep3

چرا این پسر انقدر تقلا میکنه؟ درسته که شغل و موقعیتش خوبه اما من واقعا دلم نمیخواد باهاش وقت بگذرونم...اونی که باید باشه نیست...
نسرین این بار وقتی توی کویر دیدش با خودش فکر کرد عجب دانشجوی ترم آخر جراحی بیکاری! حتما دروغ میگه ... چطور ممکنه انقدر بیکار باشه که توی کویر دنبال یه دختر راه بیفته ؟ از کجا معلوم توی صد تا تور دیگه دنبال صد تا دختر دیگه نیست؟ 
اما مهدی جور دیگه فکر میکرد وقتی از دور نسرین رو میپایید ،هیچوقت با موبایل حرف نمیزد ،زیاد قاطی پسرا نمیشد، محجوب بود اما شیرین...
اصلا نمیشناختش نمیدونست که دلیل این رفتار نسرین چی میتونه باشه؟ 
یهو یه فکری به سرش زد،حالا که هر بار مستقیم پا پیش میزاشت به نتیجه نمیرسید باید.واسطه میفرستاد و حداقل میفهمید که اوضاع از چه قراره ،یه نگاه به دور و برش انداخت، چشمش به ویدا افتاد،یه دختر از اون تیپایی که کافی بود مهدی بهشون نگاه کنه تا باهاش بیرون بره...
 و دوهفته ایی بود با یکی از پسرا مچ شده بود،پسره خوش بر و رو بود و پولدار ،کیس خوبی بود برای اینکه زیر زبون نسرین رو بکشه.
رفت جلو و با لبخند به ویدا نگاه کرد.سلام ویدا خانم.
ویدا یه لبخند پهن زد و در حالی که دندونای ارتودنسی شده اشو نشون میداد،جواب سلامشو داد...
-میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟
-بله حتما...
- میشه با اون دختر حرف بزنین و یه کم در موردش بهم اطلاعات بدین؟اینکه چند سالشه؟ چی خونده ؟ چیکاره اس... راستش به من راه نمیده !
ویدا سگرمه هاشو کرد توی هم. 
- مگه من واسطه ام؟ امید که نزدیکشون بود دست ویدا رو گرفت و خیلی جدی پرسید.چی شده؟ 
ویدا گفت: میخواد آمار این دختر بداخلاقه رو براش بگیرم.اینهمه دختر تو این بیابون هس.
امید در حالی که سعی میکرد تعجب و خنده اشو پنهان کنه ،گفت خب چه ایرادی داره؟ اینم یکی از دخترای بیابون...
Ep4

اوه چه بوی سیگاری میدی؟

امروز چی شده؟ باز نسرین؟ پسر سه سال گذشته ۴۳ سالته ،تا کی میخوای این طوری خود خوری کنی ،نسرین ماه بود فرشته بود خدا بیامرزتش ،اما تو چی؟ 

- مادر تو رو خدا ولم کن...

- تو بچه نمیخوای؟ زندگی نمیخوای؟ من نوه میخوام،میخوام خوشبختیتو ببینم...

مهدی عصبانی شد و در حالی که تلاش میکرد خودشو کنترل کنه گفت:من بچه داشتم،زندگی داشتم ،خوشبختی هم داشتم همه چیز رو دیدی ،دست از سرم بردار...لطفا...

-مهدی به خدا دلم برلت میسوزه تو این سه سال جفتمون ده سال پیر شدیم ،این طوری که میبینمت دلم میخواد بمیرم...

-باشه مادر ،باشه ... هر چی تو بگی هر چی تو بخوای .اما امروز خیلی خسته ام ...

همیشه بحث به همین جا میرسید ،مادر عادت کرده بود که بعد این جمله سکوت کنه ،اغلب میرفت توی آشپزخونه و خودشو سرگرم میکرد ،پنج سالی بود با مهدی زندگی میکرد وقتی پدر مهدی از دنیا رفت و تنها موند،نسرین اصرار داشت که مادر تو خونه تنها نمونه میگفت پیر زن گناه داره ،خدایی نکرده اگه اتفاقی برای مادر بیفته هر دو تا پشیمون میشیم ...بالاخره مادر رو راضی کردن که بیاد و پیششون بمونه ،نسرین گفته بود اگه بچه دار بشیم بودن مادر کمک بزرگیه.

حالا پیر زن ساعتها تنهایی زل میزد به در و دیوار سرد خونه ایی که حتی اتاق بچه اش تزیین شده بود ،مهدی نزاشت سیسمونی ها رو جمع کنن... اتاق جوری بود که همین امروز میتونستی از یه نوزاد توش مراقبت کنی ... همه چیز عین قبل بود ،همه چیز جز آدم هاش...

مادر دوست داشت پسرش دوباره سر و سامون بگیره ، دخترها رو زیر نظر میگرفت ،گاهی از بعضی هاشون برای پسرش تعریف میکرد میگفت شاید خدا خواست و سر و سامون گرفتی پسر ،اما پسر محکم چسبیده بود به کارش ،یه وقت ها شب هم خونه نمیومد و میگفت کارم زیاده وقت برای ازدواج ندارم.

Ep5

آقا مهدی، آقا مهدی...

ویدا بود که از دور صداش میکرد ...

وایستاد و به طرفش برگشت ،ویدا خودش رو به مهدی رسوند ... سلام ،خواستم بگم در مورد نسرین پرس و جو کردم ...

اول اینکه مجرده،دوم اینکه دانشجوی ارشد ادبیاته، سه تا خواهر داره و یه خانواده متوسط ... همچین خودشو میگیره آدم فک میکنه تک دختره یه خانواده میلیاردره ،مهدی یه نگاه کمی عصبی به ویدا انداخت و گفت ممنونم بابت اطلاعات خوبت ، در مورد من چیزی گفتی؟ پرسیدی چند سالشه؟

-بعله پرسیدم ۲۸ سالشه و وقتی پرسید چرا میپرسم گفتم که برای شما  

- عکس العملش چی بود؟ 

- هیچی ... یه لبخند شیطنت آمیز زد ،دیگه بعد از این خودتون میدونید که چیکار میخوایید بکنید.

مهدی فکر کرد اینکه مجرده عالیه ،ظاهرا بدش نمیاد که باهم همکلام بشیم اما چرا راه نمیده؟ کل روز رو از دور نسرین رو پایید و آخر سر  تمام شجاعتشو جمع کرد و جلو رفت...

در حالی که ژست یه آدم مظلوم رو گرفته بود زل زد تو صورت نسرین و گفت،نسرین خانوم میتونم ازتون بخوام با من بیایید کافی شاپ؟

نسرین یه نگاهی به دور و برش انداخت و زد زیر خنده...

وسط بیابون؟ 


مهدی فکر کرد وای چقدر این دختر خوش اداست ،خودش رو جمع کرد و گفت نه... وقتی رسیدیم شهرمون ، توی یه زمان مناسب ،اصلا من شماره تماسم رو میدم به شما هر وقت به نظرتون مناسب بود بهم پیام بدید.

نسرین شماره رو گرفت و وارد گوشیش کرد ،آیدی پیام رسان که بالا اومد نگاه کرد و دید عکس پروفایل مهدیه با یه روپوش سفید. اما به مهدی پیام نداد...

- میدونین الان دیتای گوشیم تموم شده و نمیتونم بهتون پیام بدم ولی باهاتون هماهنگ میکنم ...

یه جوری این جمله ها رو گفت که انگار میخواد مهدی رو از سرش باز کنه،در عین حال داشت کنجکاوی و اشتیاقش رو پنهان میکرد.

مهدی گفت امیدوارم این اتفاق زود بیفته و مودبانه ازش فاصله گرفت.

Ep6

بالاخره پیام داد.

چهار روز بعد پیام داد.

مهدی بود که با تعجب زل زده بود به صفحه گوشیش ، توی پیام رسان یه پیغام از طرف یه ناشناس اومده بود . کوتاه و مفید ،ناشناس نوشته بود سلام ،من نسرینم...

مهدی عکس های پروفایل رو چک کرد ... یه عکس توجهشو جلب کرد ،دختری که موهاشو تو دست باد رها کرده بود و سرش توی کتاب بود... زیبایی اون چشمها ،آرزو کرد کاش جای کتاب باشه و نسرین بهش نگاه کنه فقط!

جواب داد ،سلام ،سوپرایزم کردید چه خوب که پیام دادید ،ته پیامش یه شکلک بوسه گذاشت اما فکر کرد الان زوده ،شکلک رو پاک کرد و یه شاخه گل به جاش گذاشت.یه نفس عمیق کشید و پیام رو فرستاد.

نسرین آنلاین نبود ،ده دقیقه بعد فقط یه شکلک لبخند براش فرستاد ،ده دقیقه ایی که به اندازه یه عمر طول کشید ... با خودش فکر کرد خب حالا چجوری بحث رو ادامه بدم؟ انگار این دختر دنبال دیوار ساختنه! 

نوشت نسرین خانوم آنلاین هستید؟ چند تا سوال بپرسم؟

جواب اومد بله بفرمایید؟ 

با خودش فکر کرد خب نابغه الان چی بپرسم؟ نوشت رک و پوست کنده بپرسم؟ کی و کجا ببینمتون؟ من بیقراره دیدنتونم.

نسرین نوشت، من دو روز در هفته تا دیر وقت کلاس دارم و بقیه هفته تا ۶ سر کارم عملا روزایی که میام کویر کاری ندارم...

- میتونید این هفته به جای کویر چند ساعتی رو با من بدبگذرونید؟

- بهتون خبر میدم،الان باید برم ،خداحافظ.

زل زد به صفحه گوشیش و دید نسرین آف شد بدون یک کلمه حرف بیشتر! هاج و واج مونده بود این چجور دختریه؟!!!

تا حالا این مدلیشو ندیده بودم!!!!

Ep7

عصر جمعه بود ،ساعت چهار و نیم ،اضطراب داشت از طرفی واقعا نمیدونست چی بپوشه و چیکار کنه؟از اون طرف هیجان دیدن نسرین ...

صورتشو تراشید، مواظب بود که جایی از صورتشو با ژیلت نبره ،موهای سرشو سشوار کشید، یه بلوز آبی نفتی و شلوار جین پوشید ،یکی از بهترین عطرهاشو انتخاب کرد و از خونه زد بیرون ،قرار بود توی یه کافی شاپ نسرین رو ببینه . قلبش عین یه گنجشک میزد .

نفهمید مسیر رو چطوری طی میکنه ،فکر کرد الان نسرین اونجاست ...

وقتی رسید چشم گردوند دور کافی شاپ و نسرین رو ندید . فکر کرد نکنه نیاد؟ پشت یه میز نشست و سعی کرد به خودش مسلط باشه ، ده دقیقه ای نشسته بود که گارسون اومد،چی میل دارید؟ یه نگاه به ساعتش انداخت و گفت منتظر کسی هستم و با گفتن این جمله قند تو دلش آب شد ... قبلا با دخترای زیادی سر قرار رفته بود اما این بار خیلی التهاب و اضطراب داشت ...

خیلی وقت ها دختر زودتر رسیده بود و به محض ورودش به کافی شاپ باهاش چشم تو چشم شده بود ،این دخترا رو دوست نداشت به نظرش وسواسی و مضطرب بودن ،دوست داشت انتظار بکشه...این طوری براش ملاقات دلپذیر بود ،اما این بار انتظار طولانی بود براش... انتظار نسرین با اون چشمهای میشی درشت ،دیگه داشت بیتاب میشد. زنگوله بالای در صدا داد،جیلینگگ.

یه دختر با یه مانتوی بلند جلو باز کرم اومد تو.یه عینک آفتابی بزرگ به چشماش بود ،موهای طلاییش رو بیرون گذاشته بود و یه آرایش خیلی غلیظ داشت...

Ep8

چشمهای میشی رو دید. پشت سر اون دختر نسرین بود با همون تیپ همیشگی یه دختر برازنده. مانتوی آبی نفتی ،شلوار جین و شال سفید پوشیده بود مثل همیشه یه آرایش سبک داشت ، با اون چشمهای میشی دنبال مهدی میگشت..

مهدی دوست داشت صداش کنه ،اما فکر کرد یه کم بیشتر نگاهش کنه...

بالاخره نسرین دیدش، خیلی متین اومد سمت مهدی و یه لبخند گرم و بزرگ زد... مهدی بلند شد و سلام کرد ،بلند شد و صندلی رو جابجا کرد نا نسرین بشینه ،به نظرش نسرین لایق هر احترامی بود،برای خیلی از دخترها این کار رو نکرده بود ،معتقد بود توی هر رابطه ایی دختره که تعیین میکنه چقدر بهش احترام بزارن و فکر میکرد نسرین لایق این احترامه.

- سلام ،دیگه داشتم نگران میشدم 

- توی ترافیک گیر کردم ،خیلی که منتظر نموندی؟

-نه خیلی ،اوضاع چطوره!؟ از روزی که دیدمت منتظر این روز بودم ،اما الان نمیدونم باید چی بگم؟اینجا رو راحت پیدا کردی؟ و منو رو داد دست نسرین

-نسرین منو رو گرفت و خیلی با دقت شروع کرد به خوندن. 

مهدی هم حالا که نسرین حواسش نبود زیر چشمی میپاییدش . انگار خواب میدید ، انقدر نزدیک هم نشسته بودن ،روبروی هم ...

دوباره چشمهای میشی . 

- من کاپوچینو میخورم

- پس من چایی سیاه سفارش میدم ،چیز دیگه ایی نمیخواین!؟ مثلا یه تیکه کیک؟

Ep9

سه و نیم صبح بود که گوشی موبایلش زنگ خورد... 

از بیمارستان بود یه مریض اورژانسی آورده بودن و باید برای عمل میرفت ،به این وضعیت تقریبا عادت کرده بود اما امشب دل و دماغ درست و حسابی نداشت تا دوی صبح توی خاطراتش با نسرین چرخیده بود و الان هم یه سر درد حسابی داشت ...

چاره ایی نداشت باید خودشو میرسوند بیمارستان.

خسته و نالان بلند شد لباس هاشو عوض کرد یه آبی به صورتش زد و راهی شد.

تا بیمارستان نیم ساعت بیشتر راه نبود تو خلوتی صبح زودتر هم میرسید .شیشه ماشین رو تا  آخر باز کرد تا سرمای صبح توی جونش نفوذ کنه ،شقیقه هاش تیر میکشید ،سیگارشو روشن کرد، نسرین...

طعم تلخ سیگار رو صبح زود دوست نداشت ،اولین سیگاری که کشید بعد از نسرین بود ،لبخندش،موهاش و صداش...

"دیوونه یعنی اون آدمی که یک لحظه دور باشه ازت قطعا میمیره" ... صدای ضبط رو بلند کرد...

آخ نسرین ...

بالاخره رسید دم بیمارستان ماشین رو پارک کرد و رفت تو ،مریض یه پسر بیست ساله بود که بوی الکل میداد...

با موتور تصادف کرده بود زده بود به یه درخت...

- تا من لباس عوض میکنم برام یه قهوه و یه کیسه یخ بیارید...

تکنسین بیهوشی که یه آقای تقرییا ۷۰ ساله بود هم  هم تازه رسیده بود و داشت غر میزد ،از دست این جوونا نصف شب با این وضع خودشو لت و پار کرده ما هم جوون بودیم حیف. هر چند به وجودشم احتیاج نبود پسرک بیهوش بود.

بعد از اینکه قهوه رو یه نفس سرکشید و یخ رو زیر کلاه اتاق عمل جاسازی کرد ،رفت که دست بشوره و بره توی اتاق عمل...

Ep10

   هشت صبح بود که از اتاق عمل اومد بیرون پشت در اتاق عمل یه زن حدود چهل ساله  که مشخص بود از بس تا صبح جیغ زده و گریه کرده حالا دیگه نفس نداره نشسته بود و آروم آروم اشک میریخت.  هیچکس دیگه ایی پشت در نبود ...

اولین بار بود که میدید کسی انقدر بی کس و کاره ...

زن با یه حالت عصبی و پریشون اومد جلو ،آقای دکتر دستم به دامنت حال علی چطوره؟ 

علی؟ پس اسمش علی بود ،توی صورت خسته زن نگاه کرد .خوبه...فقط بیشتر مواظب پسرتون باشین.زن تشکر کرد و زیر لب گفت پسرم نیست... 

- به هوش که اومد میام میبینمش...

انقدر خسته بود که به محض درآوردن لباس هاش رفت توی اتاق پرستاری و از حال رفت...

خواب دید توی یه باغ بزرگه... یه دختر کوچولو توی بغلشه و داره نوازشش میکنه . حتما دختر نسرین بود... توی خواب به خودش قول داد دیگه نزاره خوشبختیش از بین بره ،دیگه نمیزاره چیزهای خوب از بین بره...

چشمهاشو باز کرد ، فکر کرد باید یه ۲۴ ساعتی خوابیده! وااای علی! حتما بهوش اومده ... به ساعت بالای سرش نگاه کرد ،ساعت دو بود این یعنی فقط چند ساعت خوابیده بود ،دلش مالش میرفت ،یه آبی به دست و صورتش زد و نوی آینه کج و کوله بالای روشویی خودش رو نگاه کرد ،ته ریشش دراومده بود موهای سرش جو گندمی بود ،لب هاش به کبودی میزد،دهنش تلخ بود ... صورتشو شست و دوباره به خودش نگاه کرد. مهدی رو دید دانشجوی ترم آخر جراحی عمومی، موهای ژل زده ،صورت صاف ،چشمهای براق و لبخند...

دلش برای مهدی تنگ شد.. به دستهاش نگاه کرد که از اثر پودر توی دستکش ها قاچ خورده بود،ناخن های برس کشیده ،کوتاه و براقش...

این اون زندگی نبود که میخواستم...

نسرین مرده ،اما اون دوست نداشت من بمیرم..

Ep11

 یک ربع به سال تحویل مونده بود ،داشت توی آلبوم دنبال یه عکس میکشت تا بزاره سر سفره هفت سین ، عکس های عروسی خوب بودن برای این کار رفت تو عالم خیال یاد اون روز افتاد ،روز عروسیشون 


توی لیموزین مشکی پهلو به پهلوی هم نشسته بودن ،داشتن میرفتن باغ هلو برای عکاسی ،درخت های هلو شکوفه کرده بودن و باغ توی زیباترین وقت سال بود . دستهای یخ کرده نسرین رو گرفت و گفت ،نسرین به رنگ چشمات قسم میخورم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم ...


اگر میدونستم قراره یه روز تو همسرم بشی از ۱۶ سالگی دنبالت میومدم و پیدات میکردم ... 


نسرین سرشو گذاشت روی شونه مهدی و دستاشو گرفت، آروم زیر گوشش زمزمه کرد خیلی دوستت دارم ،من خوشبخت ترین آدم دنیام...


نسرین میدرخشید ،با اون آرایش دخترونه ملیح توی لباس سفید میدرخشید.


دوست نداشت به بقیه اش فکر کنه ، دل کندن از نسرین براش سخت بود ،یه سیگار روشن کرد...


یه نگاه به ساعت انداخت و چشم های نالان مادرش سر سفره هفت سین...


آلبوم رو برداشت و رفت کنار ظرفشویی ...


فندکش رو زیر آلبوم روشن کرد . آتیش گرفت ،نگاه کرد که چطور آلبوم میسوزه... ورق های کاهی ،روکش های پلاستیکی ،عکس ،بوی مواد عکاسی... عکس های آتلیه بارداری ،سال تحویل شد ،مادرش التماس میکرد و زار میزد ... مهدی نمیشنید دیوونه شده بود ... نسرین مرده بود.گذشته اون مرده بود.


نسرین سوخته بود و حالا عکس ها لایق سوختن بودن ،خاطرات باید میسوختن ... خوب به سوختن عکس ها نگاه کرد و دید که عکس عروسی میسوزه اول لباس سوخت بعد کم کم صورت هاشون آروم و یکنواخت...


شیر آب رو باز کرد تا خاکسترها رو آب ببره... ظرفشویی رو آب کشید ،یه لیوان چایی برای خودش ریخت ،یه سیگار روشن کرد و مادرش رو توی آغوشش گرفت ،مادر...


- جان دلم


-   بغضش ترکید ، تموم شد.

Ep12

نسرین ،اشکالی نداره که نسرین صدات کنم؟ دوست داری کنار سفارشمون کیک بگیرم؟ 

نسرین گفت، من مشکلی باهاش ندارم ...

با کیک یا صدا کردن اسمت؟ 

نسرین در حالی که لبخند میزد گفت هر دو ...

مهدی دستپاچه بود، کیک و نوشیدنی  رو روبروی نسرین گذاشت و بعد کیک و نوشبدنی خودشو مرتب کرد . حس کرد انقدر دستپاچه است که داره یه دیوار از کیک میسازه ...

در حالی که سعی میکرد جو رو یه کم سبک کنه ،گفت نسرین قبلا اینجا اومدی؟ نسرین سرش رو تکون داد و گفت نه 

من هم نیومدم...

پس چرا یه همچین جایی رو برای قرار انتخاب کردی؟

دوست داشتم یه آدم خاص رو توی یه جای خاص ملاقات کنم .

گونه های نسرین گل انداخت ... چقدر خوشگل تر شد ...

-دوست داری یه کم از خودمون حرف بزنیم؟ از خانواده هامون ،آرزوهامون ،تحصیلاتمون ... من خیلی چیزها دوست دارم در موردت بدونم ...

نسرین یه قلپ از نوشیدنیشو خورد و گوشه لبش رو با دستمال پاک کرد و به شدت مواظب بود که رژ لبش پاک نشه ... گفت خب من ۲۸ سالمه ،ارشد ادبیات میخونم ،مولانا ،حافظ، سعدی ...یه خانواده متوسط دارم ،یه مادر و پدر فوق العاده وسه تا خواهر دوست داشتنی ... تو از خودت بگو...

مهدی با دقت گوش میکرد،و به نسرین نگاه میکرد که داشت سعی میکرد اضطرابشو کنترل کنه و گاه و بی گاه لبخند میزذ ،انقدر غرق متانت نسرین شده بود که جا خورد برای اینکه کمی زمان بخره رو کرد به نسرین و گفت میخوای اول نوشیدنی و کیک رو بخوریم؟ 

Ep13

دقیقا سه هفته بعد بود که یه روز به نسرین گفت،نسرین میتونم امروز ببینمت؟ ما سه هفته است که با هم آشنا شدیم ، تقریبا هر شب داریم با هم حرف میزنیم ،دلم برات تنگ شده ...

نسرین یه کم تعلل کرد ، شک داشت که بگه دلش تنگ شده یا نه؟ نمیدونست الان باید ابراز علاقه کنه؟بادخودش فکر کرد هیچوقت توی این شرایط نبودم ... اگر الهام ،مرجان یا طاهره بودن چیکار میکردن؟ 

گفت اوکی ولی یه تایم کوتاه برای آخر این هفته تور رزرو کردم و نمیتونم کنسلش کنم 

مهدی یه فکر عین برق از ذهنش گذشت ،به امتحان فاینالش فکر کرد ولی گذاشتش کنار .خب پس توی کویر میبینمت...

نسرین فکر کرد انگار تو یه عمل انجام شده قرار گرفته ، با چه تحکمی مهدی بهش گفت توی کویر میبینمت.اما ظاهرا چاره ایی نداشت... 

اوکی توی کویر میبینمت... 

مهدی به گوشی توی دستش نگاه کرد ،سه روز دیگه توی کویر ،حرفی که این مدت قلقلکش میداد رو به زبون میاورد...

خیلی بهش فکر کرده بود ،با خودش گفت قصد نداشتم اسیر کسی بشم ،فکر هم نمیکردم اما اگه قراره اسیر باشم میخوام که اسیر یک جفت چشم میشی بشم....

-گرمای کویر آزاردهنده بود اما دست و پای مهدی یخ زده بود و قلبش عین گنجشک میتپید...

با یه لبخند پهن نسرین رو پیدا کرد و توی اتوبوس کنارش نشست...

اضطرابش بیشتر شد ،به صورت نسرین که نگاه کرد تازه فهمید چقدر گفتن چیزی که میخواد بگه سخته...

کولراتوبوس رو روشن کردن ،باد خنکی که از سقف ماشین میخورد توی صورتش گونه هاشو خنک کرد ... دستشو دراز کرد سمت نسرین به امید اینکه دستش رو بگیره....

یه دست گرم رو توی دستای سردش حس کرد . اولین بار بود نسرین رو حس میکرد... 

Ep14

توی سالن انتظار نشسته بود و زل زده بود به گل های صورتی و بنفش ریز روی دیوار... با خودش فکر کرد درست مثل اون روز اضطراب داره...

اتاق انتظار یه راهروی باریک بود با دو ردیف صندلی کهدبه صورت فشرده روبروی هم قرار گرفته بودن ،انگار قرار بود حالا که اینجاست با همه دنیا ارتباط برقرار کنه . یه دختر جوون کم سن و سال روبروش نشسته بود و ناخن میجوید ،حس کرد چقدر اضطرابشون همپوشانی داره. حس کرد الانه که شروع کنه به ناخن جویدن...

فکر نمیکرد هیچوقت بره پیش یه روانشناس ... اما الان داشت میترکید دیگه شونه هاش طاقت این غم رو نداشت...

در باز شد ، خانم منشی نگاه گرم و صمیمیشو چرخوند به سمتش ،بفرمایید داخل آقای دکتر منتظرتون هستن...

بلند شد و سعی کرد محکم و با اعتماد بنفس به نظر بیاد...

توقع داشت که اون گلای ریز صورتی و بنفش تا تپی اتاق امتداد داشته باشن،اما گل ها بیرون اتاق موندن و جاشونو به راه راه های کمرنگ سبز و زرد دادن انگار دورش کاغذ ابر و باد چسبونده بودن ،سه تا صندلی دو تا سبز و یکی زرد...

و در انتها مردی که منتظرش بود...

با خودش فکر کرد من اینجا چیکار میکنم ....

دکتر دستش رو دراز کرد ،خوش اومدین آقای .... اسم کوچیکتون چیه؟ 

مهدی 

خوش اومدین آقا مهدی... بفرمایید راحت باشید ... و منتظر موند تا مهدی یکی از صندلی ها رو انتخاب کنه و مهدی دورترین صندلی رو انتخاب کرد و نشست...

Ep15

نسرین ! 

با من ازدواج میکنی؟

نسرین با تمام تنه چرخید به طرف مهدی... و در حالی که متعجب نگاهش میکرد گفت : نه!

مهدی که شوکه شده بود پرسید چی؟ چرا؟

_ من اصلا قصد ازدواح ندارم ،تو آدم ایده آلی هستی اما ملاک های من فرق میکنه! من ... نمیتونم!

مهدی گفت ببخشید ناراحتت کردم ،من فکر میکردم دوستیم!!!

نسرین با سر به مهدی اشاره کرد که جابجا بشه ،گفت که میخواد جاشو عوض کنه...

مهدی هاج و واج نگاهش میکرد ...

- میشه جابجا شی؟ نمیتونم نفس بکشم! 

مهدی بلند شد و در حالی که تعجب و ناامیدی توی وجودش موج میزد راه رو باز کرد تا نسرین رد شه...

نسرین رفت و ته اتوبوس کنار ویدا نشست ،در حالی که نمیتونست عصبانیتش رو پنهان کنه ...

ویدا پرسید چی شده؟ 

نسرین گفت ! باورت نمیشه ازم خواستگاری کرد!!!! پسره پر روووووو....

ویدا گفت همین؟ 

نسرین گفت همین؟ فقط همین؟ مگه کمه!؟ 

ویدا با تعجب نگاهش کرد و گفت خب اینکه خوبه من آرزومه یکی از این پسرا بهم پیشنهاد ازدواج بده ،اون وقت تو به همین راحتی این آدمو از دست میدی؟ 

- من .... نمیتونم ....

مهدی هاج و واج نگاهش میکرد ،من چه اشتباهی کردم؟ نکنه یه چیزی غلطه؟ نکنه از من بدش میاد؟ اگه بدش میاد چرا باهام قرار میزاره؟ من دوستش دارم نکنه بدجور و بد موقع قضیه رو گفتم؟ کاش که یه کم بیشتر صبر میکردم...

دلش میخواست پیاده بشه و خودشو وسط بیابون گم و گور کنه... اما فکر کرد این طوری نمیتونه علت این رفتارای نسرین رو بفهمه!

Ep16

مهدی گفت ،اون روز توی کویر یک کلمه هم باهام حرف نزد...

- علتشو بعدا بهت گفت؟

مهدی سرشو تکون داد و گفت ، آره یه چیزایی گفت، گفت که براش سخته به این سرعت تصمیم بگیره و اعتماد کنه ، اینکه چقدر اون لحظه وحشت زده بوده، اینکه حس میکرده ممکنه بهش دروغ بگم تا ازش سو استفاده کنم ...

ولی من دوستش داشتم...

جالبه بعدا ارتباطتون چطور پیش رفت؟

مهدی با عصبانیت گفت : من نمیدونم با تعریف کردن این چیزها برای شما قراره چه کمکی به من بشه؟ ما با هم دعوا نکردیم ،طلاق هم نگرفتیم نسرین مرده... نسرین و دخترم...

دکتر در حالی که مستقیم نگاهش میکرد گفت ،این خیلی دردناکه ولی بهتره در موردش حرف بزنیم...

بعدش... 

مهدی دستهاشو بهم گره کرد و روی زانوهاش گذاشت ... 

------------

نسرین تمام اون روز رو از مهدی فاصله گرفت و تا چندروز جواب هیچ تماسی رو هم نمیداد ... مهدی که کاملا کلافه شده بود یه روز براش پیام صوتی فرستاد، نسرین لطفا حداقل توضیح بده ...من چه اشتباهی مرتکب شدم؟

نسرین براش از یه سری ترس ها و وسواس هاش گفت ...

-چطوری میتونم اعتمادتو جلب کنم؟ 

نسرین فکر کرده بود و گفته بود نمیتونی ...

ولی حتما یه راهی هست...

- آره هست ،ولی اگر واقعا به من علاقه داری باید خودت پیداش کنی...

مهدی موند و یک عالمه سوال! 

با خودش فکر کرد حداقل در عمرم با بیست تا دختر دوستی کردم اما همشون آرزو داشتن جای نسرین باشن ... یه چیزی غلطه؟! هر چی بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید....

------------------

خب در نهایت نسرین باهات ازدواج کرد کی کمکت کرد؟

-راستش به مادرم گفتم!

-راه حل مادرت چی بود؟ 

- نامزدی! یعنی ازم خواست اگر تصمیمم جدیه رسما بریم خونه اشون ...

- و تو پذیرفتی؟ 

- کار دیگه ایی نمیتونستم بکنم !

Ep17

مهدی ده روز بعد یه پیام برای نسرین فرستاد،با این مضمون،مادرم میخواد باهات صحبت کنه...

-نسرین شکلک خنده فرستاد...

-مهدی با تعجب گفت،معنی این شکلک چیه؟

نسرین گفت: توقع داری باور کنم؟اینکه تو میخوای با دختری که کلا یک ماه باها در ارتباط بودی ازدواج کنی؟ بدون هیچ شناختی؟

-خب میشناسیم همو... قرار نیست که همین الان ازدواج کنیم میتونیم یه مدت نامزد باشیم، اون وقت هم رو میشناسیم ،خانواده هامونم میتونن با هم آشنا شن...

نسرین گفت: جدی میگی؟

-فکر میکنی شوخی میکنم؟

-آره ،این یه بازی کثیف میتونه باشه،توی دوستهام خیلی از این چیزها دیدم ...

-دوستهات هیچوقت برات از اتفاقات خوب رابطه گفتن؟ اینکه چقدر میشه تو رابطه لذت برد ؟ حتی از پیاده روی توی خیابون شلوغ ...خرید کردن،جک های بی مزه که برای دو طرف خاطره میشه؟ یا فقط گوش شنوای خیانتشون بودی؟

نسرین منتظر موند... چند تا جمله تایپ کرد و پاک کرد

در آخر نوشت :باشه!

قبل از اینکه تماس بگیرم بهت اس ام اس میدم... اینکه این رابطه قراره به کجا برسه رو تو تعیین میکنی...

همون روز عصر مادر به نسرین زنگ زد،از تلفن ثابت خونه ،فکر میکرد این طوری اعتماد نسرین بیشتر جلب میشه ...

این سخت ترین مکالمه دنیا برای هر دوتایی بود ،مادرم هیجان زده بود از اینکه بالاخره تنها فرزندش دلبسته کسی شده و نسرین مضطرب بود که نمیدونست دست تقدیر کجا میبرتش...

سلام نسرین جان.صدای گرم و مهربون یه زن میانسال بود.

سلام

خوبی دخترم ؟ من مادر مهدی هستم...

نسرین فکر کرد خب من الان چی بگم؟ گفت از آشناییتون خوشوقتم...

دخترم مهدی برام تعریف کرد که چجوری بهش جواب رد دادی،اما بهت علاقه داره انقدر که اومد و یه شب باهام حرف زد،میخوام اگر مشکلی وجود نداره با مادرت صحبت کنم... بهتره بقیه کارها رو بزرگترها انجام بدن...

نسرین هیچوقت انقدر پیش نرفته بود هیچ پیش زمینه و تجربه ایی نداشت... انقدر گوشی رو محکم توی دست هاش گرفته بود که بند انگشتاش سفید شده بود ...

با یه صدای خفه گفت : فکر میکنم مشکلی نباشه.

پس دخترم بی زحمت شماره مادرت رو برای من یا مهدی پیامک کن که من باهاش صحبت کنم و اگر موافق بودن زمان بگیرم تا رسما مزاحم بشیم...

-شماره رو برای پسرتون میفرستم...

Ep18 

  روز خواستگاری خواهر بزرگ نسرین که عقد کرده بود از مهمون ها پذیرایی کرد و خواهر کوچیکش خونه نبود... مادر و پدرش هم نشسته بودن و داشتن مهدی رو که شجاعانه پا پیش گذاشته بود ارزیابی میکردن...

نسرین هم خیلی مودب و جمع و جور توی مبل تکی نشسته بود و گه گاهی زیر چشمی یه نگاهی به مهدی مینداخت ... مهدی با تیپ رسمی اومده بود کت و شلوار طوسی سیر و از اونجایی که یه کم گرم بود ،شاید هم هیجان زده هی عرق پیشونیشو پاک میکرد و تمام تمرکزش این بود که یه دفعه زل نزنه به نسرین ، نسرین یه شال لیمویی و شلوار لیمویی رو با یه پیراهن سورمه ای ست کرده بود و یه آرایش کمرنگ دخترونه داشت ...

مهدی هر بار نگاهش میکرد دلش غنج میرفت ...

دلش میخواست هر چی زودتر پدر و مادرا بگن خب برید توی اتاق حرف بزنید تا اون وقت به نسرین بگه که چقدر خوشگل شده و راحت نگاهش کنه...

اصلا دلش میخواست زمان زودتر بگذره تا بالاخره در مورد چیزای مهم حرف بزنن ... توی خیالش برای فرار از اضطراب سعی کرد به چیز دیگه ایی فکر کنه ، مثلا اینکه چقدر نسرین عروس خوشگلی میشه ...

بالاخره کلمات جادویی رو شنید ...

پدرش گفت اگر پدر دختر خانوم اجازه بدن ،دختر و پسر یه کم با هم حرف بزنن...

مادر مهدی یه لبخند معنا دار زد و گفت البته اگر حرفی مونده باشه...

نسرین و مهدی تا بناگوش قرمز شدن...

پدر نسرین موافقت کرد و دو تایی با دو تا بشقاب میوه راهی اتاق نسرین شدن...

گوشه اتاق یه تخت یه نفره خیلی مرتب و دقیقا زیر پنجره قرارداشت با  یه رو تختی صورتی و بنفش و کنارش یه کتابخونه جمع و جور پر از کتاب و سی دی و عروسک بود ...

یه میز مطالعه کوچیک که کنارش دو تا صندلی چوبی گذاشته بودن و مشخص بود یکی از صندلی ها رو فقط برای این اونجا قراردادن که بتونن راحت با هم صحبت کنن...

پیش دستی های پر از میوه رو روی میز گذاشتن و در حالی که هر دو تا معذب بودن روی صندلی ها نشستن.

مهدی حس کرد باید چیزی بگه یه لبخند مودبانه زد و رو به نسرین گفت اتاقت خیلی قشنگه...

نسرین سرشو تکون داد و تشکر کرد... مهدی گفت همه این کتاب ها رو خوندی؟ و به نظرش اومد چه سوال مسخره ایی پرسیده ...

نسرین گفت آره بیشترشونو بقیه هم توی نوبتن...

- پس خیلی اهل مطالعه ایی! و فکر کرد چه سوالای مسخره ایی ! راستی نسرین خانم خیلی زیبا شدین ...

نسرین سرخ شد و سرشو انداخت پایین...

راستی این مدت ما اصلا در مورد ازدواج حرف نزدیم ... دوست دارم نظرتونو بدونم! ایده هاتون ،برنامه هاتون ، اینکه چجوری بهش نگاه میکنین؟ 

نسرین یه کم فکر کرد و گفت ... خب برای من مهمه که در مورد ایده های شما بدونم آقا مهدی ... اینکه چه دیدی نسبت به آینده دارین و چه برنامه هایی برای زندگیتون...

مهدی فکر کرد ،چقدر این دختر بی احساس و منطقی فکر میکنه. راستش یه کم از دیدن این روی نسرین ترسید

Ep19

امروز جلسه چندمه؟ 


فکر میکنم هشتم ...


حالتون از روز اول بهتره؟ من که حس میکنم بهتر شدین ...


بهتر! آره فکر میکنم بهترم ... اتاق بچه رو خالی کردم ...


مادرم وسایل بچه رو به کسی که نیاز داشت هدیه داد... خیلی سخت بود ولی انجامش دادیم ...


مادرم ظاهرش ناراحت بود ولی چشم هاش میخندید ... امیدواره که به زودی همه چیز درست بشه و سر و سامون بگیره زندگیم ...


اوضاع کارتون چطوره؟


از عید تا الان دیگه جراحی انجام نمیدم.. به جاش توی مطب و شیفت های بیمارستان مراجع میبینم .... احتیاج داشتم کمی از فضا دور شم ....


- خب به نظر من که خوبه ...خودتون راضی هستین؟ 


مهدی روی صندلیش جابجا شد و گفت ،راضی؟ نمیدونم یه کم گیجم ! درست مثل دوران نامزدی من و نسرین ...


هر دوتایی گیج بودیم ،نسرین یه روز مثل ماهی که عاشق آبه عاشقم بود یه روزایی مثل یخ کنار آتیش بود... توی شش ماه نامزدی حداقل پیش سه تا مشاور رفتیم ... 


نمیدونم چرا انقدر میترسید از تصمیم گیری .... راستش خودش هم نمیدونست چرا انقدر میترسه؟ ...


شش ماه بدون هیچ تعادلی البته توی ماه آخر توازن رو پیدا کرده بودیم ... نسرین فقط احتیاج داشت یه آدم صبور کنارش باشه و درکش کنه و من به شدت عاشقش بودم ...


- در مورد اتفاقی که افتاده هنوز فکر میکنی؟


- آره ،بهش فکر میکنم ... برام اتفاق دردناکی بوده 


- از دست دادن کسی که بهش علاقه داری قطعا  دردناکه، در مورد اون اتفاق دقیقا چه حسی داری؟ 


- عذاب وجدان! دقیقا عذاب وجدان ،من میتونستم نزارم بره...اما رفت... هیچکدوم حدس نمیزدیم این اتفاق بیفته ... ولی وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه ،اینکه توی شعله های آتیش صداشو میشنوم عذابم میده ...


- به این فکر کن که لحظه تصادف اون از دنیا رفته و هیچ چیز حس نکرده ... خودت رو با این تصویر آزار نده ....


- یه چیز دیگه هم هست...


- دوست داری بهم بگی؟


- توی ذهنم ... میدونم نباید بگم میدونم غیر منطقیه اما خب نسبت به یه زن ،... حس میکنم .... اصلا منطقی نیست .... اون شرایط منو میدونه ... اما من 


مشاور صبورانه گوش میداد و نگاهش میکرد ... انگار میگفت خب منتظرم جمله اتو کامل کن...


- نمیدونم چجوری بگم! 


- میخوای من بگم؟ اینجور که من متوجه شدم داری به یه زن فکر میکنی. 


- آره دقیقا ،ولی زشت نیست ؟ یه کم نامردیه من هنوز ... نسرین رو نباید فراموش کنم...


مشاور نگاهی به ساعت کرد و گفت :دوست داری در موردش فکر کنی و جلسه بعد در موردش حرف بزنیم؟


مهدی سرش رو به علامت مثبت تکون داد ... باشه جلسه بعد بیشتر در موردش حرف میزنیم

Ep20

سر سفره عقد نشسته بودن ،پهلو به پهلوی هم ،هیچ کس فکر نمیکرد مهدی با یه همچین دختری ازدواج کنه. دختری که به نظر خیلی ها هیچ ویژگی خاصی نداشت ... یه دختر خیلی معمولی از یه خانواده متوسط ،که پزشک هم نبود...

اما مهدی خوشحال بود از اینکه بالاخره داشت به نسرین میرسید.

شش ماه گذشته به هم نزدیک شده بودن ... رورزای سختی رو گذرونده بودن... 

هنوز هم باور نمیکرد که بالاخره توی قلب این دختر جایی پیدا کرده ...

با نسرین روز خواستگاری فرق میکرد ،توی این لباس سفید میدرخشید ... انگار غنچه ایی که شکوفا شده باشه

یه دختر احساساتی عاشق که زیر نقاب منطقش قایم شده بود ... 

اولین بار بود که قلبش توی یه رابطه درگیر شده بود ...

هر دو تا به شدت مضطرب بودن ،با اینکه تازه اول بهار بود هر دو تا گر گرفته بودن...دلش پیچ میزد انگار که قرار بود به تنهایی یه عمل سنگین رو انجام بده ...

حسش درست مثل وقتی بود که برای اولین بار یه آدم رو تشریح کرده بود... کم کم به تشریح عادت کرده بود و حتی از بریدن بدن آدم های زنده هم حالش انقدر منقلب نمیشد...

فکر کرد الان حتما حال نسرین هم همینه ... 

خواهر بزرگ نسرین و چند تا از دخترهای فامیل بالای سرشون قند میسابیدن و حس میکرد پودر قند از بین درزای پارچه سفید میریزه روی سرش... کامش شیرین بود ،شیرینی پودر قند...

شاید هم شیرینی عشقی که به وصال رسیده بود...

برای بار دوم میپرسم عروس خانم آیا وکیلم؟ 

خواهر نسرین گفت ،عروس رفته گلاب بیاره...

جعبه گردنبند ظریف درخشان رو توی جیبش لمس کرد...

برای بار سوم میپرسم عروس خانم وکیلم؟ 

یه صدای زنونه از دورتر گفت ،عروس زیر لفظی میخواد...

جعبه رو از جیب کتش درآورد و آروم گذاشت توی دستهای نسرین، دستهاش به سردی یخ بود ،فکر کرد الان حتما نسرین هم احساس ناخوشی میکنه... مثل خودش که دلش پیچ میزد...

نسرین هدیه رو گرفت...با اجازه بزرگترا بله...

صدای کل کشیدن فضای اتاق رو پر کرد

Ep21

میشه امروز در مورد سمیه حرف بزنیم؟ 

چرا که نه!؟ 

خب زنی که باهاش آشنا شدم اسمش سمیه است... 

کجا آشنا شدین؟ 

سمیه کارمند بانکه ... سی و پنج سالشه  هیچوقت ازدواج نکرده ... زیبا نیست اصلا هم شبیه نسرین نیست ... ولی مهربونه...

چند وقته میشناسیش؟ 

یه دو سه ماهی میشه ،اوایل میترسیدم که برم سراغش اما یه روز باهاش حرف زدم و شمارمو دادم بهش...

اونم زنگ زد ...

در مورد نسرین بهش گفتم ... یه بار بهم گفت متاسفه که نسرین نیست گفت یه عشق مرده تا ابد منزه و مقدس باقی میمونه ... مثل اوایل تحویلم نمیگیره دیگه ... اما من بهش علاقه دارم و فکر میکنم میتونیم با هم خوشبخت بشیم...

- در مورد نسرین بهش چی گفتی؟ 

مهدی یه کم مکث کرد ،همه چیز رو اینکه چه عشق آتشینی نسبت بهش داشتم، اینکه تا ابد هی زنی رو نمیتونم به اندازه اون دوست داشته باشم ...هر چند میتونم سمیه رو با وجودم دوست داشته باشم اما برای من نسرین نمیشه...

- دوست داری یه زن همین جملات رو بهت بگه؟ مثلا بگه من مهدی رو دوست دارم اما نه به اندازه عشق اولم؟ 

- مهدی مکث کرد ... خب من یه مردم ... نمیتونم اینو بپذیرم...

- چطور فکر میکنی سمیه باید اینو بپذیره؟ 

بهش فکر کن ... از رفتارت مشخصه که چه حسی داری ببین میتونی زن دیگه ای رو توی زندگیت بپذیری و در مورد نسرین رازدار باشی؟

- من... و بقبه حرفش رو خورد ...

به این فکر کرد که حالا باید تمام خاطرات نسرین رو پاک کنه؟ روز عروسیشون؟ آتلیه تالار ،لباس سفید ،خنده اش ،موهاش ،بوش ...

مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره از ذهنش بیرون کنه؟ 

مهدی گفت چطور میتونم؟ چطور میتونم همه چیز رو فراموش کنم حتی وقتی دلم نمیخواد فراموش کنم...

- لازم نیست فراموشش کنی ،برای خودت حلش کن...

Ep22

صبح زود قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شده بود ،توی تخت نشسته بود و زل زده بود به صورت نسرین ،مژه هاش ،فرم صورتش ،موهاش که الان کاملا بهم ریخته بود و فرهاش توی هم فرو رفته بود..

چشمهاشو که باز کرد یه لبخند به نسرین زد و گفت ،به به بالاخره خورشید از بین چشمای شما طلوع کرد و چشمهاشو بوسید...

تا مدتها هر وقت صبح قبل از نسرین بیدار میشد و برای رفتن عجله نداشت ،این کار رو میکرد... تا اینکه یه روز نسرین نبود ...

فکر کرد ،حالا میتونم برای سمیه این کار رو بکنم؟ 

توی جاش غلت زد... سمیه رو دوست داشت ،بهش فکر میکرد اما نسرین رو از ذهنش نمیتونست بیرون کنه ،بعد از اینکه عکس ها و فیلم ها رو از بین برد خیلی ناآروم بود ،اما بعد از مشاوره نمیدونست چه اتفاقی افتاده ؟ حالا میتونست به سمیه فکر کنه کاری که توی سه سال قبل نکرده بود...به هیچ زنی فکر نکرده بود ،سمیه از کجا ظاهر شد؟ چرا اون روز ؟ چرا اونجا؟

چشم هاشو بست و به نسرین فکر کرد ،انگار یه کم تار شده بود ... موهای فرفری چشم های میشی ،مژه های بلند ...

نسرین ! اگر من ازدواج کنم ناراحت میشی؟ 

_ نسرین هیچوقت از من ناراحت نمیشه! 

میدونم که کار خوبی نمیکنم اما اگر من مرده بودم دوست داشتم تو ازدواج کنی و بچه دار بشی ...

مادرم غصه میخوره و خودم خیلی تنهام ...

از وقتی رفتی موهای سرم سفید شده ،قلبم شکسته ،من تو رو بیشتر از سمیه دوست دارم تا ابد ... اما بهم حق بده ...

با خودش فکر کرد حالا باید چیکار کنه؟ باید با سمیه چیکار کنه؟ سمیه ایی که معلوم بود از شبح نسرین میترسه...

خودشو گذاشت جای سمیه، اگر با زنی ازدواج میکرد که شوهری که میپرستید رو از دست داده بود چه عکس العملی نشون میداد؟ یعنی شبح اون مرد آزارش میداد؟ 

چطوری باید دل سمیه رو به دست بیاره؟ 

Ep23

من میترسم از آدمی که سه ساله داغدار زنشه و هنوز هم میپرستتش و هر ساعت توی خیالش باهاش م ع ا شقه داره ...

اما سمیه! 

میترسم وقتی با منی ، با نسرین باشی... میترسم توی شبح نسرین حل بشم ... هر وقت فراموشش کردی یا پذیرفتی که دیگه نسرین وجود نداره ،به ازدواج باهات فکر میکنم ...

این سمیه بود که با قاطعیت به مهدی جواب رد میداد...

انگار قرار بود مهدی تمام عمرش رو در حال به دست آوردن دل زن هایی باشه که طردش میکردن...

با خودش فکر کرد این خیلی ظالمانه است ...

اما به سمیه فکر کرد و بهش حق داد... سمیه حق داره نگران باشه...

پ.ن:توی ایستگاه اتوبوس نشستم منتظر کاکتوس ... موش هی از زیر پام درمیره ... تمرکزم بهم ریخت ... الان یه ذره مونده پاشم فرار کنم...

Ep24

من سمیه رو دوست دارم ،نه به اندازه نسرین...

ولی میتونم به اندازه نسرین یا حتی بیشتر دوستش داشته باشم ...

چرا بهم فرصت نمیده؟ 

-بهش اطمینان بده که قرار نیست جای نسرین رو پر کنه ،قراره سمیه باشه نه نسرین...

-اما چطور؟ 

-چطور اعتماد نسرین رو جلب کردی؟

-با مادرم صحبت کرد ،اما این برای سمیه جواب نمیده...

- چرا جواب نمیده؟ 

- سمیه سنی ازش گذشته ،دیگه باید مستقل تصمیم بگیره ...

- فکر میکنی اون هم این نظر رو داشته باشه؟ توی فرهنگ ما ازدواج ،ارتباط دو نفر نیست ... توی فرهنگ ما ازدواج ارتباط دو خانواده است...

خانواده اش تو رو میپذیرن؟ سمیه تو رو میپذیره؟ 

- یعنی ممکنه نپذیرن؟ 

- چرا باید بپذیرن؟ 

- من شغل دارم ،خونه دارم ،آدم خوبیم...

- تو شغل داری ، خونه داری ،یه کم افسرده ایی ،همسرت از دنیا رفته و با مادرت زندگی میکنی... در ضمن سمیه مستقله شغل خوبی داره، قبلا ازدواج نکرده ، میتونه نپذیرتت...باید ببینی دیدگاه خودش و خانواده اش چیه؟ و اینکه اون از شبح نسرین میترسه... در مورد این باید بهش اطمینان بدی ...

- جلسه بعد بیشتر در موردش حرف بزنیم؟ در مورد چیزایی که گفتم فکر کن...

Ep25

 داشت با خودش فکر میکرد و حرفهاشو با خودش مزه میکرد ،بعد از اینکه کلی تقلا کردم نسرین منو پذیرفت...بعد از مکالمه با مادرم و مراسم خواستگاری ،اجازه داد نزدیکش بشم ... مثل قبل فرار نمیکرد و گاهی بهم ابراز علاقه میکرد ،رامش شده بودم ... میترسیدم از دستم بره ،رابطه امون گاهی خیلی دور و گاهی خیلی نزدیک بود، یویو تو دستای نسرین بود... سمیه در مقایسه با نسرین تکلیفش مشخصه ، میدونم که میتونم به فرجام رابطه مطمئن باشم اگه از نسرین نترسه...

گوشی تلفن رو برداشت و به سمیه زنگ زد ...

سه تا بوق و صدای ظریف و زیبای زنی که میتونست دوستش داشته باشه زنی که دوست داشتنی بود ...

سلام سمیه ،مزاحمت نشدم که ؟ 

-سلام نه سر کارم این ساعت معمولا خلوتیم اما ممکنه هر لحظه یه مشتری برسه و مجبور شم برگردم سر کار ...

- خوبی؟ 

- مرسی تو خوبی؟ چی شد این موقع زنگ زدی؟ 

- میخوام ازت یه خواهشی بکنم ! 

- چه خواهشی؟

-میشه امروز عصر همدیگه رو ببینیم؟ 

- باید ببینم ماما کاری نداره؟ ممکنه بخواد بره خرید...چه ساعتی و کجا؟ که با ماما حرف بزنم  اگه کاری نداشت خبر میدم...

- من ۴ تا ۸ میرم مطب ... بعد از ۸ میتونی؟

- فکر نمیکنی یه کم دیره؟ 

- ساعت ۶ خوبه؟ زنگ میزنم به منشی که مریضا رو کنسل کنه.ساعت ۶ ،آدرس کافی شاپ و برات پیامک میکنم.

پس تا ظهر بهت خبر میدم . دیگه برم دنبال کارم ،مشتری اومد...

Ep26

صدای مممتد بوق توی گوشش میپیچید ....

باز هم همون صدا،و تپش قلبش ... 

الو سلام ...

صدای سمیه پشت خط معلوم بود جای شلوغیه ... 

سلام سمیه کجایی؟ 

توی ترافیک موندم فکر کنم سه دقیقه دیگه میرسم ...

اشکالی نداره ،نگاه به ساعتش انداخت شش و نیم بود...دیگه گارسون هی تند تند میومد و میرفت ،باز هم اومد ... پسر جوون یه نگاه بهش انداخت ،آقا کسی که منتظرش هستید میاد؟ 

بله تماس گرفتم سه دقیقه دیگه سفارش میدیم...

پسرک با دلخوری دور شد ...

صدای زنگوله در اومد ... سمیه که یه مانتئی سفید پوشیده بود و یه شال آجری سرش بود از در اومد تو .... نگاهش کرد ،به راه رفتنش نگاه کرد جایی نشسته بود که دیدنش سخت باشه میتونست راحت ببینتش ... 

سمیه اومد سمتش بلند شد و صندلی رو براش کشید ...سمیه سلام کرد ،ببخشید دیر اومدم ...

سلام سمیه ..خوشحالم که اومدی ،ممنونم که اومدی...

میخوام امروز حرفهای جدی بزنیم ....

پسرک گارسون خودش رو رسوند چی میل دارید ... سمیه بدون اینکه نگاه به منو بندازه ،گوشه شالش رو تکون میداد و گفت من خیلی گرممه یه چیز خنک، کافه گلاسه خوبه ، مهدی گفت برای منم قهوه بیار لطفا...

پسرک دور شد ،سمیه به صورت مهدی نگاه کرد و یه لبخند مهربون زد . لبخندش به مهدی شجاعت داد ،حس کرد چقد. سمیه رو دوست داره ...

بهش گفت : تو یه دختر خوشگلی ، میخوام اگر موافق باشی با مادرم صحبت کنم ...

سمیه. تعجب نکرد ،فقط پرسید با نس.... و حرفشو قورت داد...

شرایط رو تو مشخص کن ... من حاضرم برات صبر کنم اگه بخوای؟

پسرک کافه گلاسه و قهوه رو آورد ،امری ندارین؟ مهدی نگاه به سمیه انداخت .... سمیه گفت نه مرسی.

مهدی حس کرد توی وجود سمیه ،یه زن مستقل رو میبینه یه زن که حبس شده توی لایه های مردانگی...

اما تمرکز کرد که نسرین وارد ذهنش نشه... 

سمیه شرایط کلی من رو میدونی ،من همسرم رو از دست دادم ،با مادرم زندگی میکنم ،جراحیم که فعلا جراحی نمیکنم و الان حس میکنم زنی رو که میتونم دوست داشته باشم پیدا کردم ،اگه فکر میکنی میتونیم کنار هم بمونیم و با هم زندگی بسازیم ...

سمیه نگاهش کرد ، شرایطم رو به مادرت میگم روز خواستگاری...