در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۱
بهار
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۴
بهار
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۰
بهار

بیدار که شد چشمهاشو مالید، فکر کرد چقدر خوابیدم؟ اینجا هم زمان مفهوم داره؟ حس کرد گرسنه است ... خیلی وقت بود این حس رو نداشت ... اما چی باید میخورد؟ 


اونکه حتی قادر نبود یه فنجون قهوه برای خودش بریزه ...


بلند شد و بی هدف به سمت باغ رفت ... ته باغ یه پیرمرد رو دید... پیرمرد یه ردای سفید پوشیده بود ریش های بلندش به سفیدی برف بود...  یه سبد پیک نیک کنار دستش پر از نون ،شیر  و پنیر ... به نظر میومد با هر لقمه ایی که پیرمرد برمیداره ،سبد پرتر میشه... سرش رو بلند کرد و یه لبخند. به جیم زد ... جیم با تردید نگاهش کرد ... با من بود؟ منو میبینه؟ 


پیرمرد با دستش اشاره کرد که بیا ... جیم با تعجب جلو رفت بوی نون تازه مستش کرده بود... آروم کنار مرد نشست . مرد گفت گرسنه ایی؟ جیم با سر جواب داد ...


پیرمرد گفت همه چیز هست ، هر چی دلت میخواد بخور ... جیم که معنی جمله پیرمرد رو نفهمیده بود با احتیاط یه لیوان شیر و کمی نون برداشت. به آب انگور سبز و تازه فکر کرد،دلش واقعا آب انگور میخواست ،هیچوقت شیر دوست نداشت اما الان تنها خوراکی موجود شیر بود ، نون رو توی دهنش گذاشت و یه قلپ شیر خورد...توی لیوانش رو نگاه کرد ... شیر نبود...


آب انگور سبز تازه بود...


ترسید...


پیرمرد لبخند زد ،گفت چی شد؟ جیم گفت این،این شیر بود....


پیر مرد گفت اما الان آب انگوره...


گفتم که همه چیز هست ...


جیم فکر کرد دلش یه صبحانه مفصل میخواد شروع کرد به تصور کردن . هر چیزی که به ذهنش میرسید ،حتی غذاهایی که به عمرش ندیده بود ... وقتی حسابی سیر شد تازه یادش افتاد نمیدونه کجاست؟  پیرمرد نگاه با محبتی بهش انداخت... جیم شرمزده پرسید اینجا کجاست و چرا من شما رو میبینم؟ 


پیرمرد گفت ،اینجا دنیای طمعه... تو این دنیا هر چیزی اراده کنی داری .. چه خوب و چه بد...


جیم به چیزهای مختلفی فکر کرد ....انقدر مختلف که یادش رفت بپرسه مرده یا هنوز زنده اس؟

اول غذا خواست غذا خواست و باز غذا ... وقتی حسابی سیر شد ،لباس خواست ،لباسهای مختلف هر چیزی که قابل پوشیدن بود ،زن خواست ،زن خواست و زن خواست. دهها زن ... انقدر که خسته شد و خوابید ... نمیدونست چند بار خوابیده و بیدار شده ،دور و برش هی شلوغ و شلوغ و شلوغتر میشد ،پیر مرد رو فراموش کرد ،تا اینکه یه روز وقتی بیدار شد حس کرد چقدر خسته است .پیرمرد رو به خاطر آورد ...


پیرمرد رو خواست ...


به پیرمرد گفت خسته شدم ،پیرمرد گفت خواب بخواه ... گفت خواب نمیخوام میخوام که برگردم به روز اولی که اومدم اینجا ،پیرمرد لبخند زد و گفت طمع تو رو به پیش میبره. نمیتونی به عقب برگردی ...زمان همراه با طمع جریان داره...


کمی فکر کرد و گفت هیچ چیز نمیخوام جز پیراهن و شلواری که همون روز تنم بود همون باغ ،همون رودخونه ...


پیرمرد گفت،گفتم که زمان جاریه ،نمیتونی همون ها رو داشته باشی ...


جیم گفت چند روزه که توی باغ طمع هستم؟ مرده ام یا زنده؟ پیرمرد گفت هنوز نمردی ولی زنده هم نیستی شش ماهی هست توی باغ طمعی...


جیم آه کشید .شش مااااه چه زمان زیادی... میخوام برگردم به باغ طمع با یه پیراهن و شلوار سفید حریر ... 


و چشمهاشو بست ... در ختها زرد شده بودن و همه جا سکوت بود ...جیم گفت .کمی آرامش میخوام ...


پیرمرد گفت ،آرامش رو باید خودت پیدا کنی...


چطور؟ 


به درونت نگاه کن...


جیم روی برگهای هزار رنگ پاییزی نشست و فکر کرد ،شش ماه ... یعنی شش ماه حداقل توی کما بوده ،شش ماه دور از زندگی واقعی ،شش ماه لذت بخش .شش ماه پر از حرص و طمع و بدون آرامش ...طمع ...


به پیرمرد نگاه کرد ،پیرمرد لبخند زد ...


جیم گفت ،فکر کنم تا وقتی اسیر حرص و طمع باشم به آرامش نمیرسم...


پیرمرد لبخند زد...


جیم گفت اما من واقعا کجا هستم؟ چرا اومدم اینجا؟ پس دنیای قبلی چی شد؟ پدر و مادرم؟ 


پیرمرد گفت: اینجا دنیای طمعه... و تو توی مراحل مختلف کما هستی هر چقدر بیشتر طمع کنی و پایین تری بری خوابت عمیق تر میشه... اما چاره ای نداری جز رفتن ... من هم باید برم...


جیم پرسید اما شما کی هستید؟ 


پیرمرد لبخند زد ،ردای سفیدشو جمع کرد و به راه افتاد . هر چقدر دورتر میشد بیشتر شبیه یه لکه نورانی بود ...


لکه.... جیم دنبال لکه رفت

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۱
بهار