در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

چالش داستان عاشقانه

يكشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ق.ظ

آقای همسایه طبقه ۸ توجهش به سمت یه دفتر کهنه که خیلی فشرده و نامرتب بین کتابهای کهنه جاسازی شده بود جلب شد، ایوا که داشت نگاهش میکرد متوجه شد که فردی داره میره به سمت کتابهای قدیمی تلاش کرد صداش کنه اما قادر نبود صحبت کنه فردی نباید اون دفتر رو میدید. قدمهاش رو بلند تر کرد و در حالی که قلبش از هیجان میتپید خودش رو به فردی رسوند، بازوش رو گرفت و بی اختیار شروع کرد به بازی کردن با موهاش رد سوختگی روی نیمه چپ صورتش پیدا شد و چشم شیشه ایی زیر موهای پریشونش انگار دیدن اون چشم. به اندازه کافی برای فردی غیر قابل تحمل بود بدون هیچ مقاومتی به خواست ایوا از قفسه دور شد و یه لبخند تصنعی تحویل ایوا داد.اما ته مغزش هزار تا علامت سوال داشت که باید به جوابشون میرسید. 

_

نیمه های شب بود ،فردی از خیال اون دفتر چشم روی هم نمیتونست بزاره ،بلند شد و راه افتاد میدونست ایوا توی کتابفروشی میخوابه و میدونست که در رو معمولا قفل نمیکنه ،باید اون دفتر رو میخوند حتی اگر اجازه نداشت. 

_

تازه رسیده بود دم کتابفروشی زیر نور لامپ نئون مغازه دفتر پیدا بود آروم به سمت قفسه کتابهای کهنه رفت، میدونست ایوا ناشنواست و میتونه با خیال راحت کارش رو بکنه. یک دفعه صدای یه زن رو شنید. یه زن این موقع شب توی کتابفروشی؟ 

پشت قفسه کتابها قایم شد دفترچه روبروش بود اما این زن کی بود؟ یه صدا به نرمی آب. «چقدر خوب شد فردی دفتر رو ندید، حالا در موردم چه فکری میکنه؟ من عاشقشم، کاش میتونستم بهش بگم»اون زن داشت در مورد فردی حرف میزد، اما باید زودتر از کتابفروشی بیرون میرفت  دفتر رو برداشت و دوان دوان از پله ها بالا رفت. 

اولین صفحه دفتر رو باز کرد، «این دفتر خاطرات ایوا سیمسونه، وقتی ۵ ساله بودم توی یه آتیش سوزی خانواده و چشم چپم رو از دست دادم، خیلی چیزها رو از دست دادم ولی هنوز زنده ام و صاحب کتابفروشی سیمسونم، اینجا آدم های زیادی رفت و امد میکنن خیلی ها بهم زل میزنن خیلی ها چون مطمئنن قادر به شنیدن نیستم در موردم حرف میزنن ولی من میشنوم فقط نمیتونم حرف بزنم»

فردی وحشت زده شد و دفتر رو بست، ایوا میشنوه! چه ترسناک! چه چیزهای زیادی در مورد همه ما میدونه. 

دفتر رو باز کرد صفحه آخر  امروز توجه فرد به دفترم جلب شد چقدر خوب که به موقع بهش رسیدم ،از فرد خوشم میاد همسایه طبقه ۸. کاش میشد بهش بگم که چقدر عاشقشم. 

این دیگه خیلی بد بود دفتر رو بست و دوباره از پله ها پایین رفت نمیخواست چیز بیشتری بخونه. 

ایوا دم پله ها ایستاده بود موهاشو عقب زده بود و چشم شیشه ایش برق میزد. اما کاملا خواب بود و با صدایی به روونی آب حرف میزد، کاش میتونستم به فرد بگم که چقدر دوستش دارم. 

چالش داستان نویسی از وبلاگ نئو تکست. داستان عاشقانه

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۹
بهار

نظرات  (۳)

۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۸:۲۹ بانو فاطمی
سلام
احسنت بهار خانم.. احسنت..
خیلی عالی نوشتین.. بهتر از شخصیت اصلی ارائه شده در چالش.. بی تعارف

اشکالی نداره ازتون بخوام این داستان رو ادامه بدید و سلسله وار پیش برید ؟ مثلا هفته ای یک قسمتش رو بنویسید و ان شاالله در اخر بشه یک رمان.. می نویسید این رمان رو برامون؟

قلب و دلتون پر نور الهی و قلمتون مستدام
پاسخ:
ممنونم از لطفتون. 
دیشب فکر میکردم میتونم با حاشیه پردازی و خیلی طولانی تر بنویسمش، شخصیت هاش خیلی جای کار داره. ولی قسمت اول رو هم باید از اول بنویسم احتمالا اگر فرصت پیدا کنم و ذهنم یاری کنه مینویسمش به نظرم چیز خوبی میشه. 
بازم ممنونم
خیلی خوب بود.
می دونی دلم می خواد قسمت های دیگه ای از مقتولی که هنوز به قتل نرسیده رو بخونم؟!
پاسخ:
مرسی مینویسمش یه کم سرم شلوغه. یه قسمتم نوشتم که هنوز ویرایشش نکردم
قشنگ بود :)
پاسخ:
قشنگ خوندید😍😍

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی