در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

بعد از تو ۳۳

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ق.ظ

در حالی که حلقه طلایی رو توی دستش میچرخوند گفت من تنها دختر مامانم هستم و مامانم دوست داره بچه های منو ببینه اصلا دلیلش برای مخالفت با نامزدی طولانی ما هم همینه. 

-نظر تو چیه؟ 

-میترسم. 

در حالی که با حرکات بدنش تشویقش میکرد سمیه حرف بزنه پرسید از؟ 

از... سمیه یه کم من من کرد، از همه چیز. همه چیز برای من ترسناکه. 

-میشه بیشتر توضیح بدی؟ 

سمیه لبهاشو بهم فشار داد، چشمهاشو بست و گفت: امممم آره فکر کنم، تصور کنید تمام عمر فکر میکردین کس دیگه ای هستین، بعد یهو میبینین اون ادم، آدم غلطه بوده و حالا باید کس دیگه ایی باشین. از کجا معلوم اون آدم دومی هم غلط نباشه و چند وقت بعد به این نتیجه برسین که باید ادم دیگه ایی باشین؟ 

-فکر میکنم ساعتها در موردش فکر کردی. جوابت رو خودت بده. 

-جواب، یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به گزیدن لبهاش، خب من فکر میکنم آدم ها و عقایدشون تغییر میکنن. 

-آفرین، اما به نظرت این باعث میشه چیزهای قدیمی زیر سوال برن؟ یا چیزای جدید بدتر باشن؟ 

-چیزای قدیمی، خب آدم لباسای کهنه رو دور میریزه اما من لباسایی که برام خاطره انگیزن نگه میدارم. مثلا یه پیراهن دارم مال زمان دانشجویی که هم برام تنگه و هم کهنه شده. 

-الان برات قابل استفاده اس؟ 

سمیه یه نفس عمیق کشید و گفت منظورتون اینه که بندازمش دور؟ 

-این فقط یه پیشنهاده وگرنه میتونه مثل قبل گوشه کمد به پوسیدنش ادامه بده. و در مورد چیزای جدید؟ 

-مهدی. 

-هوم مثلا

-مهدی مثل یه زلزله نه و نیم ریشتریه. 

-چه نگاه جالبی. 

-آره، ازش میترسم خیلییی زیاد، خیلی چیزا رو خراب کرد ولی فکر میکنم بعد از یه دوره تعمیرات پایه ایی بتونم یه چند تا برج قشنگ مطابق سلیقه ام بسازم. یه هیجان ترسناکه. 

-خیلی جالبه. این طرز فکرت در مورد مهدی خیلی جالبه. 

سمیه خجالت زده لبخند زد و سرش رو کمی کج گرفت. 

-خب جلسه خوبی بود،هفته دیگه میبینمت.

میخوام برای بقیه داستانم رمز بزارم. رمزم همون همیشگیه

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۱
بهار

داستان

نظرات  (۶)

۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۳ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
استدلال شخصیتی داستان رو دوست داشتم.
انصافا خوب بود.

پاسخ:
ممنونم .لطف دارید. 
چه استرسی داره سمیه ...
پاسخ:
😂😂😂 واقعا؟ علت اینکه این حس بهتون منتقل شد چیه؟ 
میترسه به سرنوشت نسرین دچار بشه :)
پاسخ:
نسرین مرده. 
سرنوشت نسرین ربطی به مهدی نداره
این اتفاق ها در اتاق مشاور افتاده؟ اصلن فضایی که برای خودم مجسم میکردم اتاق مشاور نبود!!:(
پاسخ:
ا پس چه ذهنیتی براتون ایجاد کرد؟ 
امکان اینکه من توی انتقال اطلاعات مشکل داشته باشم زیاده، برای اینکه ذهنیت خاصی دارم 
یه چیزی بگم؟!
وقتی سمیه این همه در برابر مادرش حرف گوش کنه و تنها دختر خانواده هم هست و آرزوی مادرش هم اینه که نوه هاش رو ببینه،  چرا تا الان مجرد مونده؟!  
 برام سوال شد :دی
پاسخ:
لجبازی با مادرش، ترس ... 
خوب بود
پاسخ:
مرسییی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی