در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو ۳۱

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ق.ظ

راستش دکتر، 

سه ماه، خیلی سخت میگذره، یه عالمه ترس توی وجود هر دومون هست، اگر همو دوست نداشتیم میرفتیم، البته هر دو سخت تلاش میکنیم، سمیه بیشتر، به من نگفت اما میدونم که میاد اینجا. اون به من زمان داد، پس لیاقت اینو داره که به خودمون زمان بدم.

از قبل بهتر شده، بهم اعتماد کرده، دوست داشتنش رو به زبون میاره. نمیخوام تحت فشارش بزارم که یه دفعه عقبگرد کنه اما دوست دارم خودش تکلیف رو مشخص کنه. 

خب چقدر خوبه که درکش میکنی. 

تا حالا فکر کردی چقدر رابطه ات با سمیه شبیه رابطه ات با نسرینه؟ صبور بودن، پس زده شدن، کمک کردن... 

-آره چند روز قبل فکر میکردم انگار یه الگوی تکراریه. هر چند الان به نسرین فکر نمیکنم اما اینکه من جذب سمیه شدم انگار یه الگوعه،قبل نسرین دخترهای زیادی توی زندگیم بودن، خیلی وقت ها قالشون گذاشتم اما همیشه رابطه ام با دخترهایی که الگوی فرار داشتن طولانی تر بوده. 

-خب خیلی خوبه که الگوهای زندگیتو میبینی. اگه سمیه بهت جواب رد بده چیکار میکنی؟ 

-میرم دنبالش، توی شش ماه انقدری بهش علاقمند شدم که برم دنبالش.

اگه تو بخوای رابطه رو تموم کنی سمیه چیکار میکنه؟ 

-حتما غصه میخوره.

.

 مهدی در حالی که دست سمیه رو گرفته بود نگاهش کرد و با یه لحن اروم گفت: سمیه در حالی که کنار دست مهدی نشسته بود دست  با لحن غم گرفته گفت: 

 ـسمیه فردا مهلت سه ماهمون تموم میشه.

سمیه سرشو به طرف مهدی کج کرد و خیلی اروم گفت میدونم. 

-تصمیمت چیه؟ 

-تصمیم من، میخوایید جمعه شب شام بیایید خونه ما؟ 

-پس بریم ازمایش و حلقه بگیریم؟ 

-آره فکر کنم وقتشه. 

-برای عقد مهمونی بگیریم؟ 

-نه. اما اگر بزرگترا بخوان مخالفت نمیکنم.

-گفتم مامان میخواد برگرده خونه خودش؟ 

-ا چرا؟ 

-آخه فکر میکنه مزاحممونه. 

-مادرت خیلی زن فهمیده اییه، فقط کاش جای دور نره. خونه خودش خیلی به ما دوره کاش بیاد نزدیک تر. 

-میخوام دوباره جراحی کنم. 

-.... 

-دوست دارم لااقل عروسی بگیریم. 

-این آرزوی هر دختریه.مهدی... کنارت آرامش دارم. انگار سالها منتظر تو بودم. 

-من هم فکرشم نمیکردم که انقدر عاشقت بشم. 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۹
بهار

داستان

نظرات  (۳)

پایان داستان یک کم مثل سریالهای ایرانی زود تموم نشد؟!:)
خسته نباشی ...خوب بود 
پاسخ:
چرا یه ذره آبدوغ خیاری بود، میخواستم از جلسه های مشاوره بنویسم، ذهنم مقاومت کرد
۱۹ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۶ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
چرا تموم شد؟؟؟؟
به این راحتی؟؟؟ خیلی زود؟؟؟
من هنوز تو شوک پایانم.
پاسخ:
خودمم پایانش رو دوس ندارم. شاید دوباره بنویسم منتها این بار بیشتر در مورد جلسات مشاوره مینویسم
اصلا انتظار نداشتم که به این زودی تموم بشه!!!!!!
راستشو بگم این پایانِ به نظر هول هولکی، نچسبید بهم!
پاسخ:
خودمم دوستش نداشتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی