در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو ۲۹

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۴۱ ب.ظ

Mina:

مشاور مهدی یه مشاور قبل از ازدواج رو بهش معرفی کرده بود یه آقای تقریبا ۵۵ ساله، براش جالب بود که هیچ کس توی مطب نبود نه مراجعی و نه کسی. 

سلام خوش اومدین. میدونم از دیدن مطب خالی من تعجب کردین خب براتون توضیح میدم .یک ربع اول لطف میکنید و به تست ها جواب میدین. بعدش دو تا چهل و پنج دقیقه است که تک تک زوج ها رو میبینم به اضافه نیم ساعت برای جمع بندی با حضور دو طرف و یه جلسه یک ساعته برای چند روز اینده هماهنگ میکنیم که جواب تست ها رو میگم بهتون. به خاطر همینه که معمولا مطبم رو خالی میبینید. هر دو تا در حالی که کاملا تعجب کرده بودن برگه های تست رو گرفتن و هر کدوم یک سمت سالن انتظار مشغول پر کردن فرم شدن. 

مهدی سرش رو بالا گرفت، سمیه اول تو برو داخل.

سمیه با تردید داخل رفت. مشاور جواب تست رو گرفت و گذاشت کنار میز جایی که میشد گزینه های سیاه رو دید. خب چی شد که مهدی رو انتخاب کردی؟ 

ساده بگم بهش علاقه مند شدم. 

چجور علاقه مندی؟ 

یعنی چی؟ مثل بقیه ادم ها که علاقمند میشن و ازدواج میکنن. منطقم تاییدش کرد و یه دفعه دیدم دوستش دارم. با خودش فکر کرد بعنی الان باید از دوست داشتنم دفاع کنم؟ فکر میکنم این یه کار انسانیه. 

یه کم از خودت بگو. سمیه فکر کرد ۴۵ دقیقه چی بگم؟ چقدر مسخره اس نمیشه جواب تست رو میداد و بعد مشاوره میکرد؟ گفت میشه جلسه بعد ما رو ببینید و الان فقط تست رو انجام بدیم؟ 

-این روش من نیست! 

-پس روش شما چیه؟ 

-میخوام در مورد هدفتون از ازدواج بگید. 

-سمیه فکر کرد چی بگم؟ گفت هدفم مثل بقیه آدم ها. 

-چون مهدی پزشکه قبولش کردی؟ 

-چی؟؟؟ 

-پرسیدم پزشک بودنش روی انتخابت تاثیر گذاشته؟ 

-خب بله ولی همش این نیست، من سی و پنج سالمه مستقلم قدرتمندنم نیازی به شغل و درآمد مهدی ندارم. 

-خب! 

-قراره تمام چهل و پنج دقیقه این طوری بگذره؟ 

-تا حالا با کسی وارد رابطه جدی شدین؟ 

-نه

-میخوایید رابطتون به ازدواج برسه یا میخوایید تمومش کنین؟ 

-این چه سوالیه؟ 

-من تو همین چند دقیقه فهمیدم که چه اتفاقی براتون افتاده که در عین حال که زن جذابی هستین ولی تا حالا رابطه جدی نداشتین. 

-دارید عصبانیم میکنین. اینو با لحن تند و جدی گفت، بلند شد و از اتاق بیرون رفت در حالی که داشت از عصبانیت میلرزید.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۷
بهار

داستان

نظرات  (۳)

 و منتظر ادامه ی مشاوره ام ...زودتر لطفن:))
پاسخ:
😄 فردا سرم خلوت باشه صبح میزارم
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۴ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
جالب بود.
خیلی وقت بود ادامه داستان رو نمینوشتین.
خوبه که روند رو حفظ کردین.
پاسخ:
لطف دارید: )) 
ظاهرا ذهنم خیلییی شلوغ بود الان خلوت ترشده
داره جذاب پیش می ره. منم منتظرم.
پاسخ:
مرسیییی:)) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی