در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو۲۷

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ق.ظ

روز خواستگاری سمیه در حالی که موهای بلندش رو سشوار کشیده بود و با یه بلوز و دامن قهوه ایی روشن سینی شربت به دست وارد شد.مهدی در حالی که از دیدن سمیه با این تیپ تعجب کرده بود استکان شربت رو برداشت و تشکر کرد، چیزی توی وجود سمیه اونو میترسوند. مردونگی وجود سمیه، استقلال زیادش و جسارتش. احساس میکرد الان به یه دختر جسور نگاه میکنه و از طرفی فکر میکرد این تیپ لباس پوشیدن میتونه علامت این باشه که سمیه نسبت بهش حس مثبتی داره. حرفهای جانبی که برای شروع بحث همیشه گفته میشه مطرح شد، مادر سمیه از نوه هاش گفت تا بلکه یه کم جو رو بتونه تغییر بده تا اینکه مادر مهدی پیشنهاد کرد که بهتره حرفهای جدی بزنن، مهدی نفس راحتی کشید زیر لب گفت بالاخره حرفهای جدی. به عنوان مردی که ازدواج دومشه مسخره اس این دومین باریه که میرم خواستگاری و عجیب تر اینکه اضطراب دارم. سمیه که تا حالا گوش میداد نگاه به مهدی کرد و گفت من میخوام با مادرتون صحبت کنم. مادر یه نگاه به مهدی کرد و یه نگاه به سمیه، سمیه گفت لطفا خصوصی. مادر جوابش رو با لبخند داد و گفت حتما اشکالی نداره.

نیم ساعت بعد هر دو در حالی که لبخند میزدن از اتاق خارج شدن، مادر رو به پدر سمیه کرد و گفت اگر اجازه بدین امروز یه برنامه ریزی برای آینده داشته باشیم. 

مهدی به شدت مضطرب بود، آینده!!! آینده با یه زن که میترسونتش اما انگار با یه رشته بلند میکشتش به سمت خودش و چاره ایی جز رفتن برای مهدی نمیمونه. 

پدر سمیه، به سمیه نگاه کرد و سمیه در حالی که گونه هاش سرخ شده بود سرش رو به علامت مثبت تکون داد. 

پووووف بالاخره یه علامت دخترونه مثبت! نمیفهمید چرا اصرار داره که نشانه ها رو ردیابی کنه انگار دنبال بهانه بود برای فرار از زیر بار علاقه اش. مادر گفت برای بچه ها مهمه که یه مدت سه ماهه زمان داشته باشن برای انجام کارهاشون، و بعد از اون یه تایمی رو برای عقد اعلام میکنن. با خودش فکر کرد سه ماه زمان خوبیه برای فرار از دوست داشتن. اما این شرط سمیه بود؟

لینک کل داستان، اینجا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۱۴
بهار

داستان

نظرات  (۱)

ترس از آینده تو وجود مهدی کاملا مشخصه. هنوز هم با وجود انتخابی که کرده باز مردده و به درستی انتخابش شک داره!
پاسخ:
آره مهدی مردده ،بیشتر به خاطر مردونگی نسرین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی