در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

بعد از تو...قسمت ۱۹

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۱ ب.ظ

امروز جلسه چندمه؟ 


فکر میکنم هشتم ...


حالتون از روز اول بهتره؟ من که حس میکنم بهتر شدین ...


بهتر! آره فکر میکنم بهترم ... اتاق بچه رو خالی کردم ...


مادرم وسایل بچه رو به کسی که نیاز داشت هدیه داد... خیلی سخت بود ولی انجامش دادیم ...


مادرم ظاهرش ناراحت بود ولی چشم هاش میخندید ... امیدواره که به زودی همه چیز درست بشه و سر و سامون بگیره زندگیم ...


اوضاع کارتون چطوره؟


از عید تا الان دیگه جراحی انجام نمیدم.. به جاش توی مطب و شیفت های بیمارستان مراجع میبینم .... احتیاج داشتم کمی از فضا دور شم ....


- خب به نظر من که خوبه ...خودتون راضی هستین؟ 


مهدی روی صندلیش جابجا شد و گفت ،راضی؟ نمیدونم یه کم گیجم ! درست مثل دوران نامزدی من و نسرین ...


هر دوتایی گیج بودیم ،نسرین یه روز مثل ماهی که عاشق آبه عاشقم بود یه روزایی مثل یخ کنار آتیش بود... توی شش ماه نامزدی حداقل پیش سه تا مشاور رفتیم ... 


نمیدونم چرا انقدر میترسید از تصمیم گیری .... راستش خودش هم نمیدونست چرا انقدر میترسه؟ ...


شش ماه بدون هیچ تعادلی البته توی ماه آخر توازن رو پیدا کرده بودیم ... نسرین فقط احتیاج داشت یه آدم صبور کنارش باشه و درکش کنه و من به شدت عاشقش بودم ...


- در مورد اتفاقی که افتاده هنوز فکر میکنی؟


- آره ،بهش فکر میکنم ... برام اتفاق دردناکی بوده 


- از دست دادن کسی که بهش علاقه داری قطعا  دردناکه، در مورد اون اتفاق دقیقا چه حسی داری؟ 


- عذاب وجدان! دقیقا عذاب وجدان ،من میتونستم نزارم بره...اما رفت... هیچکدوم حدس نمیزدیم این اتفاق بیفته ... ولی وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه ،اینکه توی شعله های آتیش صداشو میشنوم عذابم میده ...


- به این فکر کن که لحظه تصادف اون از دنیا رفته و هیچ چیز حس نکرده ... خودت رو با این تصویر آزار نده ....


- یه چیز دیگه هم هست...


- دوست داری بهم بگی؟


- توی ذهنم ... میدونم نباید بگم میدونم غیر منطقیه اما خب نسبت به یه زن ،... حس میکنم .... اصلا منطقی نیست .... اون شرایط منو میدونه ... اما من 


مشاور صبورانه گوش میداد و نگاهش میکرد ... انگار میگفت خب منتظرم جمله اتو کامل کن...


- نمیدونم چجوری بگم! 


- میخوای من بگم؟ اینجور که من متوجه شدم داری به یه زن فکر میکنی. 


- آره دقیقا ،ولی زشت نیست ؟ یه کم نامردیه من هنوز ... نسرین رو نباید فراموش کنم...


مشاور نگاهی به ساعت کرد و گفت :دوست داری در موردش فکر کنی و جلسه بعد در موردش حرف بزنیم؟


مهدی سرش رو به علامت مثبت تکون داد ... باشه جلسه بعد بیشتر در موردش حرف میزنیم

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۶
بهار

داستان

نظرات  (۴)

داستان جالبیه ...
روندش عوض شد که ...
انتظارش رو نداشتم.
:)

پاسخ:
🙈🙈🙈باور کنید خودم هم انتظارش رو ندارم 🌸🌸
خیلی سخته
پاسخ:
😬
از جلسه خواستگاری اومدیم تو اتاق روانشناس :)
پاسخ:
😄😁🙈🌸
خیلی خوب بود.
پاسخ:
خوب خوندی😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی