در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

بعد از تو...قسمت ۱۸

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ


 روز خواستگاری خواهر بزرگ نسرین که عقد کرده بود از مهمون ها پذیرایی کرد و خواهر کوچیکش خونه نبود... مادر و پدرش هم نشسته بودن و داشتن مهدی رو که شجاعانه پا پیش گذاشته بود ارزیابی میکردن...

نسرین هم خیلی مودب و جمع و جور توی مبل تکی نشسته بود و گه گاهی زیر چشمی یه نگاهی به مهدی مینداخت ... مهدی با تیپ رسمی اومده بود کت و شلوار طوسی سیر و از اونجایی که یه کم گرم بود ،شاید هم هیجان زده هی عرق پیشونیشو پاک میکرد و تمام تمرکزش این بود که یه دفعه زل نزنه به نسرین ، نسرین یه شال لیمویی و شلوار لیمویی رو با یه پیراهن سورمه ای ست کرده بود و یه آرایش کمرنگ دخترونه داشت ...

مهدی هر بار نگاهش میکرد دلش غنج میرفت ...

دلش میخواست هر چی زودتر پدر و مادرا بگن خب برید توی اتاق حرف بزنید تا اون وقت به نسرین بگه که چقدر خوشگل شده و راحت نگاهش کنه...

اصلا دلش میخواست زمان زودتر بگذره تا بالاخره در مورد چیزای مهم حرف بزنن ... توی خیالش برای فرار از اضطراب سعی کرد به چیز دیگه ایی فکر کنه ، مثلا اینکه چقدر نسرین عروس خوشگلی میشه ...

بالاخره کلمات جادویی رو شنید ...

پدرش گفت اگر پدر دختر خانوم اجازه بدن ،دختر و پسر یه کم با هم حرف بزنن...

مادر مهدی یه لبخند معنا دار زد و گفت البته اگر حرفی مونده باشه...

نسرین و مهدی تا بناگوش قرمز شدن...

پدر نسرین موافقت کرد و دو تایی با دو تا بشقاب میوه راهی اتاق نسرین شدن...

گوشه اتاق یه تخت یه نفره خیلی مرتب و دقیقا زیر پنجره قرارداشت با  یه رو تختی صورتی و بنفش و کنارش یه کتابخونه جمع و جور پر از کتاب و سی دی و عروسک بود ...

یه میز مطالعه کوچیک که کنارش دو تا صندلی چوبی گذاشته بودن و مشخص بود یکی از صندلی ها رو فقط برای این اونجا قراردادن که بتونن راحت با هم صحبت کنن...

پیش دستی های پر از میوه رو روی میز گذاشتن و در حالی که هر دو تا معذب بودن روی صندلی ها نشستن.

مهدی حس کرد باید چیزی بگه یه لبخند مودبانه زد و رو به نسرین گفت اتاقت خیلی قشنگه...

نسرین سرشو تکون داد و تشکر کرد... مهدی گفت همه این کتاب ها رو خوندی؟ و به نظرش اومد چه سوال مسخره ایی پرسیده ...

نسرین گفت آره بیشترشونو بقیه هم توی نوبتن...

- پس خیلی اهل مطالعه ایی! و فکر کرد چه سوالای مسخره ایی ! راستی نسرین خانم خیلی زیبا شدین ...

نسرین سرخ شد و سرشو انداخت پایین...

راستی این مدت ما اصلا در مورد ازدواج حرف نزدیم ... دوست دارم نظرتونو بدونم! ایده هاتون ،برنامه هاتون ، اینکه چجوری بهش نگاه میکنین؟ 

نسرین یه کم فکر کرد و گفت ... خب برای من مهمه که در مورد ایده های شما بدونم آقا مهدی ... اینکه چه دیدی نسبت به آینده دارین و چه برنامه هایی برای زندگیتون...

مهدی فکر کرد ،چقدر این دختر بی احساس و منطقی فکر میکنه. راستش یه کم از دیدن این روی نسرین ترسید

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۵
بهار

داستان

نظرات  (۲)

مثل همیشه عالی ...
روند داستان منطقی ...
فضاسازی عالی ...
همینطور ادامه بدین
:)
پاسخ:
ممنون🙏
آخرین نظرم توقسمت ۱۵ بود، ۱۶ تا ۱۸ رو گذروندم :)
نوشتن داستان های دنباله دار وقت زیادی می طلبه و همینطور حوصله، واقعا به شما خسته نباشید میگم
داستان داره هیجان تر میشه، بوی عروسی هم داره میاد :)
منتظر ادامه هستم🌷

پاسخ:
ممنونم لطف میکنید وقت میزارید و داستان رو میخونید و کامنت میزارید 🌼
بازذهم ممنونم...
🌼🌼

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی