در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۱۶

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۳۵ ق.ظ

مهدی گفت ،اون روز توی کویر یک کلمه هم باهام حرف نزد...

- علتشو بعدا بهت گفت؟

مهدی سرشو تکون داد و گفت ، آره یه چیزایی گفت، گفت که براش سخته به این سرعت تصمیم بگیره و اعتماد کنه ، اینکه چقدر اون لحظه وحشت زده بوده، اینکه حس میکرده ممکنه بهش دروغ بگم تا ازش سو استفاده کنم ...

ولی من دوستش داشتم...

جالبه بعدا ارتباطتون چطور پیش رفت؟

مهدی با عصبانیت گفت : من نمیدونم با تعریف کردن این چیزها برای شما قراره چه کمکی به من بشه؟ ما با هم دعوا نکردیم ،طلاق هم نگرفتیم نسرین مرده... نسرین و دخترم...

دکتر در حالی که مستقیم نگاهش میکرد گفت ،این خیلی دردناکه ولی بهتره در موردش حرف بزنیم...

بعدش... 

مهدی دستهاشو بهم گره کرد و روی زانوهاش گذاشت ... 

------------

نسرین تمام اون روز رو از مهدی فاصله گرفت و تا چندروز جواب هیچ تماسی رو هم نمیداد ... مهدی که کاملا کلافه شده بود یه روز براش پیام صوتی فرستاد، نسرین لطفا حداقل توضیح بده ...من چه اشتباهی مرتکب شدم؟

نسرین براش از یه سری ترس ها و وسواس هاش گفت ...

-چطوری میتونم اعتمادتو جلب کنم؟ 

نسرین فکر کرده بود و گفته بود نمیتونی ...

ولی حتما یه راهی هست...

- آره هست ،ولی اگر واقعا به من علاقه داری باید خودت پیداش کنی...

مهدی موند و یک عالمه سوال! 

با خودش فکر کرد حداقل در عمرم با بیست تا دختر دوستی کردم اما همشون آرزو داشتن جای نسرین باشن ... یه چیزی غلطه؟! هر چی بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید....

------------------

خب در نهایت نسرین باهات ازدواج کرد کی کمکت کرد؟

-راستش به مادرم گفتم!

-راه حل مادرت چی بود؟ 

- نامزدی! یعنی ازم خواست اگر تصمیمم جدیه رسما بریم خونه اشون ...

- و تو پذیرفتی؟ 

- کار دیگه ایی نمیتونستم بکنم !

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۴
بهار

داستان

نظرات  (۳)

آفرین
پاسخ:
🙏🙏
چقدر زیبا و قشنگ ...
رفته رفته داره داستان جالب میشه ...
روند خوبی هم داره
:)
پاسخ:
لطف دارید 🙏🙏🙏🙏
خوب بود 
پاسخ:
🙏

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی