در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو قسمت ۱۵

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ق.ظ

نسرین ! 

با من ازدواج میکنی؟

نسرین با تمام تنه چرخید به طرف مهدی... و در حالی که متعجب نگاهش میکرد گفت : نه!

مهدی که شوکه شده بود پرسید چی؟ چرا؟

_ من اصلا قصد ازدواح ندارم ،تو آدم ایده آلی هستی اما ملاک های من فرق میکنه! من ... نمیتونم!

مهدی گفت ببخشید ناراحتت کردم ،من فکر میکردم دوستیم!!!

نسرین با سر به مهدی اشاره کرد که جابجا بشه ،گفت که میخواد جاشو عوض کنه...

مهدی هاج و واج نگاهش میکرد ...

- میشه جابجا شی؟ نمیتونم نفس بکشم! 

مهدی بلند شد و در حالی که تعجب و ناامیدی توی وجودش موج میزد راه رو باز کرد تا نسرین رد شه...

نسرین رفت و ته اتوبوس کنار ویدا نشست ،در حالی که نمیتونست عصبانیتش رو پنهان کنه ...

ویدا پرسید چی شده؟ 

نسرین گفت ! باورت نمیشه ازم خواستگاری کرد!!!! پسره پر روووووو....

ویدا گفت همین؟ 

نسرین گفت همین؟ فقط همین؟ مگه کمه!؟ 

ویدا با تعجب نگاهش کرد و گفت خب اینکه خوبه من آرزومه یکی از این پسرا بهم پیشنهاد ازدواج بده ،اون وقت تو به همین راحتی این آدمو از دست میدی؟ 

- من .... نمیتونم ....

مهدی هاج و واج نگاهش میکرد ،من چه اشتباهی کردم؟ نکنه یه چیزی غلطه؟ نکنه از من بدش میاد؟ اگه بدش میاد چرا باهام قرار میزاره؟ من دوستش دارم نکنه بدجور و بد موقع قضیه رو گفتم؟ کاش که یه کم بیشتر صبر میکردم...

دلش میخواست پیاده بشه و خودشو وسط بیابون گم و گور کنه... اما فکر کرد این طوری نمیتونه علت این رفتارای نسرین رو بفهمه!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۰۳
بهار

داستان

نظرات  (۶)

⁦❤️⁩
تازه دارع خوب میچسبه
پاسخ:
🙏🙏 ممنون
پیدا کردن بعضی چراها چقدر سخت است...

آفرین ادامه بده
پاسخ:
موافقم ... بعضی چراها جواب درستی ندارن...
ممنون🙏🙏
خسته نباشید عرض می کنم
منتظر ۱۶ خواهیم نشست 🌷
پاسخ:
لطف دارید 🙏🙏
چقدر همه چیز یهویی بود!!!!

اصلا به اینکه قسمت های داستانت دو رقمی شده توجه نکرده بودم! 
پاسخ:
🙈🙈
😅😅
من همه قسمت ها رو دنبال کردم و میتونم بگم قلم خیلی خوبی داری!
موفق باشییییی🤓
پاسخ:
ممنونم 🌼
لطف دارید🙏
چرا انقدر در برابر خواستگاری جبهه گرفت؟
پاسخ:
آهان ، نمیدونم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی