در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو ...قسمت ۱۳

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۴ ب.ظ

دقیقا سه هفته بعد بود که یه روز به نسرین گفت،نسرین میتونم امروز ببینمت؟ ما سه هفته است که با هم آشنا شدیم ، تقریبا هر شب داریم با هم حرف میزنیم ،دلم برات تنگ شده ...

نسرین یه کم تعلل کرد ، شک داشت که بگه دلش تنگ شده یا نه؟ نمیدونست الان باید ابراز علاقه کنه؟بادخودش فکر کرد هیچوقت توی این شرایط نبودم ... اگر الهام ،مرجان یا طاهره بودن چیکار میکردن؟ 

گفت اوکی ولی یه تایم کوتاه برای آخر این هفته تور رزرو کردم و نمیتونم کنسلش کنم 

مهدی یه فکر عین برق از ذهنش گذشت ،به امتحان فاینالش فکر کرد ولی گذاشتش کنار .خب پس توی کویر میبینمت...

نسرین فکر کرد انگار تو یه عمل انجام شده قرار گرفته ، با چه تحکمی مهدی بهش گفت توی کویر میبینمت.اما ظاهرا چاره ایی نداشت... 

اوکی توی کویر میبینمت... 

مهدی به گوشی توی دستش نگاه کرد ،سه روز دیگه توی کویر ،حرفی که این مدت قلقلکش میداد رو به زبون میاورد...

خیلی بهش فکر کرده بود ،با خودش گفت قصد نداشتم اسیر کسی بشم ،فکر هم نمیکردم اما اگه قراره اسیر باشم میخوام که اسیر یک جفت چشم میشی بشم....

-گرمای کویر آزاردهنده بود اما دست و پای مهدی یخ زده بود و قلبش عین گنجشک میتپید...

با یه لبخند پهن نسرین رو پیدا کرد و توی اتوبوس کنارش نشست...

اضطرابش بیشتر شد ،به صورت نسرین که نگاه کرد تازه فهمید چقدر گفتن چیزی که میخواد بگه سخته...

کولراتوبوس رو روشن کردن ،باد خنکی که از سقف ماشین میخورد توی صورتش گونه هاشو خنک کرد ... دستشو دراز کرد سمت نسرین به امید اینکه دستش رو بگیره....

یه دست گرم رو توی دستای سردش حس کرد . اولین بار بود نسرین رو حس میکرد... 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۳۱
بهار

داستان

نظرات  (۳)

:)
پاسخ:
🙏
به به احسنت به قلمت 
خسته نباشید
پاسخ:
ممنون🙏
خوب بود.
فقط من اون قسمتی که میگه " یه فکر عین برق از سرش گذشت..." قاطی کردم فکر کردم نسرین می گه! در صورتی که فکر مهدی بود!
پاسخ:
ممنون ...
باید بخونم ببینم منظورتون کدوم بخشه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی