در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

بعد از تو ...قسمت ۱۱

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۱۲ ق.ظ

 یک ربع به سال تحویل مونده بود ،داشت توی آلبوم دنبال یه عکس میکشت تا بزاره سر سفره هفت سین ، عکس های عروسی خوب بودن برای این کار رفت تو عالم خیال یاد اون روز افتاد ،روز عروسیشون 

توی لیموزین مشکی پهلو به پهلوی هم نشسته بودن ،داشتن میرفتن باغ هلو برای عکاسی ،درخت های هلو شکوفه کرده بودن و باغ توی زیباترین وقت سال بود . دستهای یخ کرده نسرین رو گرفت و گفت ،نسرین به رنگ چشمات قسم میخورم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم ...

اگر میدونستم قراره یه روز تو همسرم بشی از ۱۶ سالگی دنبالت میومدم و پیدات میکردم ... 

نسرین سرشو گذاشت روی شونه مهدی و دستاشو گرفت، آروم زیر گوشش زمزمه کرد خیلی دوستت دارم ،من خوشبخت ترین آدم دنیام...

نسرین میدرخشید ،با اون آرایش دخترونه ملیح توی لباس سفید میدرخشید.

دوست نداشت به بقیه اش فکر کنه ، دل کندن از نسرین براش سخت بود ،یه سیگار روشن کرد...

یه نگاه به ساعت انداخت و چشم های نالان مادرش سر سفره هفت سین...

آلبوم رو برداشت و رفت کنار ظرفشویی ...

فندکش رو زیر آلبوم روشن کرد . آتیش گرفت ،نگاه کرد که چطور آلبوم میسوزه... ورق های کاهی ،روکش های پلاستیکی ،عکس ،بوی مواد عکاسی... عکس های آتلیه بارداری ،سال تحویل شد ،مادرش التماس میکرد و زار میزد ... مهدی نمیشنید دیوونه شده بود ... نسرین مرده بود.گذشته اون مرده بود.

نسرین سوخته بود و حالا عکس ها لایق سوختن بودن ،خاطرات باید میسوختن ... خوب به سوختن عکس ها نگاه کرد و دید که عکس عروسی میسوزه اول لباس سوخت بعد کم کم صورت هاشون آروم و یکنواخت...

شیر آب رو باز کرد تا خاکسترها رو آب ببره... ظرفشویی رو آب کشید ،یه لیوان چایی برای خودش ریخت ،یه سیگار روشن کرد و مادرش رو توی آغوشش گرفت ،مادر...

- جان دلم

-   بغضش ترکید ، تموم شد.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۱
بهار

داستان

نظرات  (۳)

چقدر غم انگیز بود!
پاسخ:
😥 آره خودم هم خیلی بابتش غصه خوردم ....
سلام

:(
پاسخ:
سلام 
:((
Sorry
چقدر زود قصه عشقشون به ازدواج رسید...
پاسخ:
😄 صبر کن 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی