در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۹

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۴۷ ق.ظ

سه و نیم صبح بود که گوشی موبایلش زنگ خورد... 

از بیمارستان بود یه مریض اورژانسی آورده بودن و باید برای عمل میرفت ،به این وضعیت تقریبا عادت کرده بود اما امشب دل و دماغ درست و حسابی نداشت تا دوی صبح توی خاطراتش با نسرین چرخیده بود و الان هم یه سر درد حسابی داشت ...

چاره ایی نداشت باید خودشو میرسوند بیمارستان.

خسته و نالان بلند شد لباس هاشو عوض کرد یه آبی به صورتش زد و راهی شد.

تا بیمارستان نیم ساعت بیشتر راه نبود تو خلوتی صبح زودتر هم میرسید .شیشه ماشین رو تا  آخر باز کرد تا سرمای صبح توی جونش نفوذ کنه ،شقیقه هاش تیر میکشید ،سیگارشو روشن کرد، نسرین...

طعم تلخ سیگار رو صبح زود دوست نداشت ،اولین سیگاری که کشید بعد از نسرین بود ،لبخندش،موهاش و صداش...

"دیوونه یعنی اون آدمی که یک لحظه دور باشه ازت قطعا میمیره" ... صدای ضبط رو بلند کرد...

آخ نسرین ...

بالاخره رسید دم بیمارستان ماشین رو پارک کرد و رفت تو ،مریض یه پسر بیست ساله بود که بوی الکل میداد...

با موتور تصادف کرده بود زده بود به یه درخت...

- تا من لباس عوض میکنم برام یه قهوه و یه کیسه یخ بیارید...

تکنسین بیهوشی که یه آقای تقرییا ۷۰ ساله بود هم  هم تازه رسیده بود و داشت غر میزد ،از دست این جوونا نصف شب با این وضع خودشو لت و پار کرده ما هم جوون بودیم حیف. هر چند به وجودشم احتیاج نبود پسرک بیهوش بود.

بعد از اینکه قهوه رو یه نفس سرکشید و یخ رو زیر کلاه اتاق عمل جاسازی کرد ،رفت که دست بشوره و بره توی اتاق عمل...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۹
بهار

داستان

نظرات  (۲)

چی شد ! 
من کجای داستانم😀
پاسخ:
داستان ،موازیه دو تا زمان رو داره همزمان روایت میکنه...
حال و گذشته ...
میگم بهت خلاصه شو بذار !

واقعاً جوونم جوونای قدیم ...

سلام بهار بانو :)
پاسخ:
😁😁
آخه یه وجب داستانه دیگه خلاصه لازم نداره ...
 بعله جوون هم جوون های قدیم.
من عاشق داستان های موازیم ،تا حالا هم موازی نویسی نکردم ،نمیدونم باید چیکارش کنم؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی