در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو...قسمت ۴

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ق.ظ

 اوه چه بوی سیگاری میدی؟

امروز چی شده؟ باز نسرین؟ پسر سه سال گذشته ۴۳ سالته ،تا کی میخوای این طوری خود خوری کنی ،نسرین ماه بود فرشته بود خدا بیامرزتش ،اما تو چی؟ 

- مادر تو رو خدا ولم کن...

- تو بچه نمیخوای؟ زندگی نمیخوای؟ من نوه میخوام،میخوام خوشبختیتو ببینم...

مهدی عصبانی شد و در حالی که تلاش میکرد خودشو کنترل کنه گفت:من بچه داشتم،زندگی داشتم ،خوشبختی هم داشتم همه چیز رو دیدی ،دست از سرم بردار...لطفا...

-مهدی به خدا دلم برلت میسوزه تو این سه سال جفتمون ده سال پیر شدیم ،این طوری که میبینمت دلم میخواد بمیرم...

-باشه مادر ،باشه ... هر چی تو بگی هر چی تو بخوای .اما امروز خیلی خسته ام ...

همیشه بحث به همین جا میرسید ،مادر عادت کرده بود که بعد این جمله سکوت کنه ،اغلب میرفت توی آشپزخونه و خودشو سرگرم میکرد ،پنج سالی بود با مهدی زندگی میکرد وقتی پدر مهدی از دنیا رفت و تنها موند،نسرین اصرار داشت که مادر تو خونه تنها نمونه میگفت پیر زن گناه داره ،خدایی نکرده اگه اتفاقی برای مادر بیفته هر دو تا پشیمون میشیم ...بالاخره مادر رو راضی کردن که بیاد و پیششون بمونه ،نسرین گفته بود اگه بچه دار بشیم بودن مادر کمک بزرگیه.

حالا پیر زن ساعتها تنهایی زل میزد به در و دیوار سرد خونه ایی که حتی اتاق بچه اش تزیین شده بود ،مهدی نزاشت سیسمونی ها رو جمع کنن... اتاق جوری بود که همین امروز میتونستی از یه نوزاد توش مراقبت کنی ... همه چیز عین قبل بود ،همه چیز جز آدم هاش...

مادر دوست داشت پسرش دوباره سر و سامون بگیره ، دخترها رو زیر نظر میگرفت ،گاهی از بعضی هاشون برای پسرش تعریف میکرد میگفت شاید خدا خواست و سر و سامون گرفتی پسر ،اما پسر محکم چسبیده بود به کارش ،یه وقت ها شب هم خونه نمیومد و میگفت کارم زیاده وقت برای ازدواج ندارم.


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۴
بهار

داستان

نظرات  (۳)

خب از مادر هم رونمایی شد ...
خسته نباشین !
پاسخ:
⁦:-\⁩ نوشتن این داستان برام سخته ...البته این قسمت زمان حاله نه گذشته
تا حالا این سبک ننوشتم
به نظر میاد داستان جالبی باشه..
تا اینجا که روندش خوبه ...
:)
پاسخ:
مرسییییی🌼🌼 امیدوارم ناامیدتون نکنه.
نمی دونم چرا فعلا نتونستم با داستانت ارتباط برقرار کنم و حس بگیرم!
پاسخ:
شاید چون نوشتنش برام روان نیست و داستانم هنوز مسیر درستش رو پیدا نکرده. از قسمت های بعد بهتر میشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی