در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

بعد از تو قسمت ۳

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۲۹ ق.ظ
چرا این پسر انقدر تقلا میکنه؟ درسته که شغل و موقعیتش خوبه اما من واقعا دلم نمیخواد باهاش وقت بگذرونم...اونی که باید باشه نیست...
نسرین این بار وقتی توی کویر دیدش با خودش فکر کرد عجب دانشجوی ترم آخر جراحی بیکاری! حتما دروغ میگه ... چطور ممکنه انقدر بیکار باشه که توی کویر دنبال یه دختر راه بیفته ؟ از کجا معلوم توی صد تا تور دیگه دنبال صد تا دختر دیگه نیست؟ 
اما مهدی جور دیگه فکر میکرد وقتی از دور نسرین رو میپایید ،هیچوقت با موبایل حرف نمیزد ،زیاد قاطی پسرا نمیشد، محجوب بود اما شیرین...
اصلا نمیشناختش نمیدونست که دلیل این رفتار نسرین چی میتونه باشه؟ 
یهو یه فکری به سرش زد،حالا که هر بار مستقیم پا پیش میزاشت به نتیجه نمیرسید باید.واسطه میفرستاد و حداقل میفهمید که اوضاع از چه قراره ،یه نگاه به دور و برش انداخت، چشمش به ویدا افتاد،یه دختر از اون تیپایی که کافی بود مهدی بهشون نگاه کنه تا باهاش بیرون بره...
 و دوهفته ایی بود با یکی از پسرا مچ شده بود،پسره خوش بر و رو بود و پولدار ،کیس خوبی بود برای اینکه زیر زبون نسرین رو بکشه.
رفت جلو و با لبخند به ویدا نگاه کرد.سلام ویدا خانم.
ویدا یه لبخند پهن زد و در حالی که دندونای ارتودنسی شده اشو نشون میداد،جواب سلامشو داد...
-میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟
-بله حتما...
- میشه با اون دختر حرف بزنین و یه کم در موردش بهم اطلاعات بدین؟اینکه چند سالشه؟ چی خونده ؟ چیکاره اس... راستش به من راه نمیده !
ویدا سگرمه هاشو کرد توی هم. 
- مگه من واسطه ام؟ امید که نزدیکشون بود دست ویدا رو گرفت و خیلی جدی پرسید.چی شده؟ 
ویدا گفت: میخواد آمار این دختر بداخلاقه رو براش بگیرم.اینهمه دختر تو این بیابون هس.
امید در حالی که سعی میکرد تعجب و خنده اشو پنهان کنه ،گفت خب چه ایرادی داره؟ اینم یکی از دخترای بیابون...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۳
بهار

داستان

نظرات  (۲)

جالب بود ...
:)
پاسخ:
مرسیی ⁦⁦:-)⁩
سلام :)
الان نسرین فوت کرده و همسرش داره این خاطراتو تو ذهنش مرور میکنه ! درسته ؟
پاسخ:
سلام بله ،میشه این طور گفت...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی