در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۲۹

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۴ ق.ظ

یک هفته بعد همراه ماریا و مارتا رفت خونه... 

خوشبختانه همه چیز مثل قبل بود. توی این شش ماه کارگری که استخدام کرده بودن همه چیز رو مرتب و تمیز نگه داشته بود، گلهای باغچه عین قبل شاداب و سرزنده بودن لوسی،مرغها،ساختمون مزرعه همه چیز دست نخورده بود .حتی صندلی ننویی روی ایوان ...

همه چیز جز مادرش...

و جیم! دکتر گفته بود ناحیه بروکای مغزش به شدت آسیب دیده و هرگز قادر نخواهد بود حرف بزنه اما از بقیه جنبه ها مثل همه آدم های عادی زندگی میکنه... با این حال بهش پیشنهاد گفتار درمانی و فیزیوتراپی داده بودن و یه پرستار که توی ماههای اول کمکش کنه ... 

یک سال بعد

کم کم همه چیز رو به راه میشد ،کم کم یاد گرفته بود به جای حرف زدن از دست ها و کاغذ استفاده کنه ...انقدر قوی شده بود که بتونه همه کارهاشو بدون کمک انجام بده ،برخلاف روزهای اول که حتی برای غذا خوردن کمک لازم داشت الان تقریبا همه کارهاشو خودش انجام میداد. ماریا یه پسر کوچولو به دنیا آورده بود،گاهی توی شهر به ماریا و مارتا سر میزد... تصمیم گرفته بود مزرعه رو بفروشه و توی شهر برای خودش کاری دست و پا کنه ...

هیچوقت به موسیقی و کتاب هیچ علاقه ای نداشت ،اما تو این شش ماه گذشته یه نیروی قوی اونو به سمت موسیقی میکشوند ،میتونست با پول فروش مزرعه بعد از اینکه سهم خواهراشو بده توی شهر یه خونه و مغازه کوچولو بگیره و کار کنه ... شاید این طوری ذهنش آروم میشد...

مزرعه خریدار خوبی داشت و مغازه و خونه رو هم دیده بود .

یه مغازه کوچولو که تصمیم گرفته بود دوبخشش کنه توی یه بخش یه سری کتاب میفروخت و اون طرف مغازه گیتار و لوازم موسیقی...

پشت مغازه یه ردیف پله بود که به صورت مارپیچ بالا میرفت و بالای پله ها یه اتاق کوچیک یه پذیرایی یه آشپزخونه نقلی و سرویس بهداشتی بود کفپوش ها از چوب ساخته شده بودن و حس گرمای خوبی رو منتقل میکردن...دکور مغازه رو هم با چوب میساخت طوری که حس آرامش رو القا کنه...

طوری به همه چیز فکر کرده بود که انگار سالها رویای این کار رو داشته...

بیشتر وقت ها به مادر و اون یک سال فکر میکرد ،اما هیچ چیزی یادش نمیومد ... نمیتونست باور کنه یک سال تمام روی اون تخت خواب بوده و هر روز ماریا و مارتا بهش سر میزدن و شاید از غصه گریه میکردن...

یه مدت فکر کرد پدر رو پیدا کنه و بهش خبر بده مزرعه رو میفروشه ،اما با خودش فکر کرد اون ما رو ترک کرده پس لایق هیچ چیز نیست ... لابلای فکراش به این فکر کرد که نکنه پدر مرده؟ و از این فکر غصه دار شد...

هنوز کلاسهای گفتار درمانی رو میرفت بدون اینکه پیشرفتی داشته باشه... توی مرکز با یه دختر ناشنوای خیلی زیبا آشنا شده بود و احتمالا این تنها انگیزه اش برای ادامه جلسات بود...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۵
بهار

داستان

نظرات  (۳)

۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۴ استاد بزرگ
بسیار زیبا ...
:)
پاسخ:
ممنون⁦:-)⁩⁦:-)⁩
عشق... انگیزه ی بزرگیه!
پاسخ:
⁦:-)⁩ عشق اگر عشق درست و سالمی باشه ناجیه...
پس بالاخره سر پا شد. چه خوب که فقط قدرت حرف زدن نداشت. ولی من دوست داشتم بمیره و از دنیای پس از مرگ بیششتر بگه :) 
پاسخ:
من یه بار فکر کردم کلا قدرت درکش از بین بره دلم سوخت براش ،گفتم بمیره بعد فکر کردم جوونه ...
خیلی به آخرش فکر کردم . 
الان دارم یه چیزی مینویسم که ذهنم کاملا در مقابلش مقاومت میکنه یعنی هر چقدر این رو روان نوشتم اونو نمیتونم بنویسم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی