در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

رویای زرد قسمت ۲۵

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ق.ظ

النا هر روز سر ساعت مشخصی میومد یک ساعت کتاب میخوند یه روزایی درد و دل میکرد از هاروی میگفت از همسرش از عشق میگفت و کتابهای مختلفی میخوند . دختر پرتقال، او را دوست داشتم ،دوئل تا آنجا که مرگ جدایمان کند ،جاودانگی ... یه روزهایی هم براش ضبط میاورد و آهنگی که هاروی نواخته بود رو براش میزاشت . این روزها رو دوست داشت پر از لذت و حس زندگی بود...

انگار لابلای نت ها میتونست به آینده سفر کنه ... خودش رو میدید که با پسر ماریا بازی میکنه ، مارتا رو میدید که بچه داره ،امیدوار بود همسری داشته باشه و کاری بکنه ... یه روز وقتی صبح بیدار شد دنیا یه شکل دیگه بود ...

پدر و مادرش بالای سرش ایستاده بودن مادر یه پیراهن قرمز حریر تنش بود و پدر یه کت و شلوار رسمی ... مثل وقت هایی که دوتایی دست تو دست عروسی میرفتن همون موقع ها که مادر کروات پدر رو صاف میکرد و پدر دستش رو میبوسید. مادر جلو اومد دستشو برد بین موهای جیم ... حالا موهاش بلند شده بودن کمی نوازشش کرد و بعد بوسیدش... پسر عزیزم دلم برات تنگ شده بود. چقدر تغییر کردی... جیم هنوز روی تخت بود .مادر به پدر نگاه کرد .جیم ما اومدیم بدرقه ات کنیم ...

با تعجب پرسید به کجا؟ 

مادر ادامه داد ،اما قبلش بهمون اجازه دادن یه چیزایی بهت بگیم...

جیم پرسید چی؟ 

مادر گفت بلند شو و دست منو بگیر ...

جیم نگاهی به خودش انداخت بلوز و شلوار سفید تنش بود .بلند شد، دست مادرش رو گرفت و گفت خوشحالم که خوبی. مادر گفت جیم دوست داری آینده رو ببینی؟

جیم گفت ،مگه من توی آینده وجود دارم؟ پدر گفت بریم؟

و سه تایی با هم رفتن به آینده ... ماریا رو دید که روی صندلی ننویی نشسته با یه شکم برآمده و داره لباس میدوزه... یه پیراهن صورتی کوچولو...یه پسر با موهای فرفری دوید بغلش و گفت این رو برای خواهرم میدوزی؟ و ماریا لبخند زد... تام با چند تا فنجون قهوه اومد دستش رو کشید روی سر پسر... 

مادر گفت بریم؟ جیم سرشو به علامت تایید تکون داد.

مارتا رو دید که توی یه دفتر مشغول کاره گوشی تلفن رو برداشت و زنگ زد خونه، دید که اون طرف خط دوقلوها از سر و کول هم بالا میرن تا جواب تلفن رو بدن... دو تا دختر خیلی شیطون ...

پدر گفت کافیه ... بریم یه جای دیگه...

یه فروشگاه کوچیک پر از کتاب و آلات موسیقی ...

جیم گفت اینجا کجاست؟ مادر گفت صبر کن...

یه مرد میانسال درست شبیه جیم صاحب مغازه بود... 

جیم با هیجان گفت این منم؟؟؟

مادر گفت چیزای بیشتری هم هست .اما ما اجازه گفتنش رو نداریم ... حالا باید برگردیم...

جیم گفت،خانواده دارم،؟ مغزم آسیب ندیده؟ مادر لبخند زد و دستشو گرفت ...

جیم روی تخت بود...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۱
بهار

داستان

نظرات  (۳)

۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۸ استاد بزرگ
مثل همیشه عالی
:)
پاسخ:
ممنون:))
عالی میخونید.
چرا حس میکنم جیم کم کم داره عاشق النا میشه؟!
یا شایدم بعد از به هوش اومدنش البته اگه به هوش بیاد النا رو به یاد نمیاره اما تاثیری که النا تو ناخوداگاه جیم میزاره باعث میشه یه فروشگاه اون شکلی داشته باشه؟! هووم؟!!!
ببخشید بابت کنجکاوی زیادم!
پاسخ:
مهناز جونم خیلی خوشحالم که هنوز آخر داستان لو نرفته 😄💖 
یه بخش هاییشو درست گفتی کلا چند قسمت مونده امیدوارم ناامیدت نکنم...
النا هم انگار خیلی تنها بوده که هر روز کلی وقت میذاشته برا جیم
پاسخ:
النا پرستار بوده و تنها چون تنها همدمش یه پسر مریض بوده و با مریضا درد دل میکرد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی