در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۲۴

يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ق.ظ

خوش حال بود از اینکه توی شادی ماریا شریکه واین که ماریا سرنوشتش رو پذیرفته و خوش حاله ...

صبح شده بود به سرعت خودش رو رسوند بیمارستان ،قرار بود النا امروز براش یه کتاب بیاره...

انتخاب النا مکتوب کوییلو بود. یه تعدادی جمله و متن و داستان ، یه داستان خیلی براش جالب بود داستان سه تا خواهر که برادر جنگجوشون دنبال مردی بود که با هر سه ازدواج کنه اما سالها بیابون ها رو پشت سر گذاشتن و همچین مردی رو پیدا نکردن یه روز وقتی که خیلی پیر شده بودن خواهر کوچک تر گفت کاش همون جا تو شهر خودمون ازدواج میکردیم حداقل یکیمون خوشبخت میشد... 

فکر کرد واقعا حرص و طمع و کمالگرایی ممکنه آسیب زیادی به زندگی بزنه ،آسیبی که حتی خیلی وقت ها قابل جبران نیست ،حالا اگر مردی هم برای اون سه تا خواهر پیدا بشه برای اون ها سودی نخواهد داشت چون زمان رو از دست دادن... یاد دنیای طمع افتاد و شش ماه بی خبری...

النا گفت ،خب فکر میکنم برای امروز کافی باشه اما این جمله رو من از این کتاب خیلی دوست دارم و برات میخونم ...

اونم اینه ،تاریک ترین زمان شبانه روز ،درست قبل از طلوعه... اگر زمین ذره ایی توی چرخیدن تردید کنه هرگز روز روشن رو نمیبینه ...

جیم فکر کرد که منظور النا رو فهمید ... اگر ذره ایی تردید کنه هرگز روشنایی روز رو نمیبینه ... 

اما اون دوست داشت که هاروی رو ببینه ،طلوع دوباره خورشید رو ... به ماریا بگه که پدر بیگناهه! نه... هیچوقت به ماریا نمیگم پدر بیگناهه ،خوشبختی ماریا رو ازش نمیگیرم حالا که حالش خوشه . 

حالا میدونست چرا مادر درست چند روز بعد از رفتن پدر سکته کرد و حافظه اشو از دست داد... 

همون شبی که پدر رفت مادر زجه میزد و مویه میکرد ،نفرینش میکرد و از ته قلبش آرزوی مرگش رو داشت ، اما برای مادر خبر آوردن که پدر تصادف کرده مادر تمام اون شب با خودش فکر کرد آرزو کردم بمیره ،همون موقع نفرینش کردم ،اما انقدر این فکر براش دردناک و وحشتناک بود که از فکر و خیال تا صبح سکته کرد ،حافظه و توان حرکتیشو از دست داد و هرگز نتونست به بچه ها بگه چه اتفاقی افتاده ..مادر عاشق پدر بود ....همون مردی که با سیگار خاموش گوشه لبش و یه لباس کثیف ازش آبنبات نعنایی میخواست تا سیگار رو ترک کنه...

جیم فکرکرد حداقل باید بگه که پدر هرگز ترکشون نکرده ،پدر همون شب از دنیا رفته بود. اما پدر قصد داشت که ترکشون کنه ،شاید اگر تصادف نمیکرد واقعا ترکشون کرده بود ، اصلا چرا باید این چیزا رو میدونست وقتی قدرت بیانشون رو نداشت؟

به مارتا فکر کرد ،شش سال بود ازدواج کرده بود اما حداقل ۴ سال رو مشغول پرستاری از مادر بود ،اوایل نیمه وقت و بعد تمام وقت ،حالا حق داشت که جیم رو نخواد.... 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۰
بهار

داستان

نظرات  (۱)

پدر بی گناهه؟!!!!!

پس پدر قبل از رفتنش به خونوادش گفته بود که می خواد ترکشون کنه؟!

قابل درکه که مارتا از پرستاری خسته شده باشه!
پاسخ:
جیم داره از زاویه دید خودش نگاه میکنه...شاید همین که دیده پدر همون شب از دنیا رفته باعث شده فکر کنه پدر ترکشون نمیکرده...یه جور دلداری دادن به خود میتونه باشه ... 
اینکه آدم چشمش رو روی یه سری چیزا میبنده تا آدم های توی ذهنش همون جوری معصوم و دست نخورده باقی بمونن...
اینطوری خودشو توجیه کرده که پدر قبل از رفتن از دنیا رفته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی