در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۲۳

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۳۶ ق.ظ

غروب بعد از رفتن النا ،جیم از پنجره بیرون رو نگاه کرد،یه غروب پاییزی دل انگیز بود که دلتنگش کرد... دوست داشت بره بیرون و هوایی بخوره...مثل اون موقع که با خواهراش توی باغچه پشت خونه بازی میکردن ... یادش افتاد به روزی که تام اولین بار دم حیاط ظاهر شد ،یه غروب دلنشین پاییزی ...

داشتن با مارتا و ماریا بازی میکردن...

مارتا یه پیراهن زرد بلند تنش بود که گلای نارنجی داشت موهای بلندش رو رها کرده بود و وقتی نگاهش میکردی حس میکردی به یه غروب نگاه میکنی...

ماریا یه پیراهن آبی پوشیده بود که گلای ریز سرخ و طلایی داشت ... روی موهاش یه پاپیون درست از جنس و رنگ پیراهنش بسته بود ،سه تایی توی حیاط دنبال هم میدویدن... تام و ماریا شیطنت کرده بودن و ملافه های خیسی رو که مارتا تازه پهن کرده بود کثیف کرده یودن ،مارتا عصبانی دنبالشون بود اما بعد کم کم هر سه تا شروع کردن به دویدن و خندیدن....

انقدر خندیدن که از نفس افتادن... آخر سر هم کمک مارتا کردندتا ملافه ها رو تمیز کنه... 

چقدر دلم برای ماریا تنگ شده...چشمهاشو بست درست جلوی خونه ماریا چشمهاشو باز کرد ... با احتیاط رفت تو...

ماریا درست مثل اون روز پاییزی میخندید...روی مبل کنار تام نشسته بود و  دستشو انداخته بود دور گردنش.حس کرد الان ممکنه ماریا تام رو ببوسه اما این کار رو نکرد...جیم نمیتونست باور کنه که ماریا بدبخته یا تو زندگیش عذاب میکشه اون داشت میدید ... رنگین کمان و نورهای طلایی رو ، و یه روح کوچیک ... اولین بار بود که یه روح دیگه میدید، یه پسرکوچولو خندان ... جیم از اینکه میدید ماریا همسرش رو دوست داره خوشحال شد حس کرد حالا دیگه میتونه در آرامش بمیره ... ماریا صورتشو نزدیک گوش تام برد و با هیجان بهش گفت که به زودی پدر میشه... چشم های تام برق زدن ،ماریا رو توی آغوش کشید و بوسیدش... انگار سالها بود منتظر این خبر بود.از شادی شروع کردن به رقصیدن و چرخیدن دور اتاق ،جیم روح کوچولو رو دید که داره همراه اون دو تا میرقصه...شاید اون روح کوچولو پسر ماریا بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۹
بهار

داستان

نظرات  (۲)

۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۰۶ استاد بزرگ
بسیار زیبا و جالب بود
:)
پاسخ:
ممنون😄
آخی روح کوچولو :)
چه خوب که ماریا هم خوشبخت شد.  
پاسخ:
⁦:😄😄

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی