در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۲۱

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ق.ظ

بالای سر خودش که رسید شروع کرد به فریاد زدن ،سرم رو میکشید و به تخت لگد میزد... نمیخوام زنده باشی ... نمیخوام ... تو باید بمیری...

دستهاش رو توی هوا تکون میداد و اشک میریخت... تمام چیزهایی که تو آسایشگاه دیده بود از جلوی چشمهاش رد شد ، سکوت مطلقی که بین بیماران آسیب مغزی بود ،آب دهنی که آویزون بود ،تغذیه با لوله ،لباسهای کثیف و بد بو ،کیسه های دفع و آرامبخش هایی که به مریض های بد حال میزدن تا شاید آروم شن... حتی حاضر نبود یک ثانیه بهش فکر کنه ... بدون آینده ،توی اوج جوونی...شروع کرد به فریاد زدن خدایا میخوام بمیرم ... روی زمین نشست...

از تصور اینکه انقدر زندگی بدی داشته باشه حالش بد میشد . خوبه که مارتا ترکم کرد...

پرستار سر بزنگاه رسید... 

سلام جیم،امروز چطوری؟ پرستار توی هاله نور میدرخشید...

یه چیزی آوردم نشونت بدم ...

و یه عکس از یه مرد جوون رو گرفت جلوی چشمهای بسته اش ... پسرمه هاروی ...

چشمهای درشت میشی و پوست روشن داشت ریز نقش بود موهاش مرتب شونه زده شده بود،لبخند میزد یه تیشرت سبز روشن پوشیده بود ،شلوار جین و یه گیتار دستش بود...

گفت هاروی عاشق گیتاره ،دکتر میگه موسیقی تنها چیزیه که پسرم کامل درک میکنه... 

هاروی کارهای روزمره اش رو هم خودش انجام میده هر کاری که یه آدم بتونه تنهایی انجام بده. خیلی هم باهوشه...

میدونی وقتی کوچیک بود هیچوقت مثل بقیه بچه ها نخزید و چهار دست و پا راه نرفت ،یه دفعه شروع کرد به راه رفتن... اون زمان حس میکردم چقدر فوق العاده است... اما دکترها گفتن به خاطر اوتیسمه که مغزش یه مرحله رو حذف کرده...

شش ساله بود وقتی فهمیدم عاشق موسیقیه .خوب هم مینوازه ،امیدوارم وقتی خوب شدی بتونی ببینیش ... از دیدنت خوشحال میشه اون هم مثل تو یه مبارزه...

جیم یه بار دیگه به عکس نگاه کرد ،پسر روی صندلی ننویی نشسته بود کنار شومینه و لبخند میزد..تکرار کرد مبارز...

بهت گفتم هاروی خیلی دوست های کمی داره ؟شاید دو تا ... این بچه ها نمیتونن راحت ارتباط برقرار کنن اما تقریبا هفته ایی دو بار با لیندا بیرون میره ( یعنی یا هاروی میره پیش لیندا ،یا لیندا میاد پیش ما ) شلوغی خیابونا وحشت زده اشون میکنه ،ما هم دورادور مواظبشونیم معمولا براشون کیک میپزم یا ذرت بو داده... لیندا هم مثل هاروی اوتیسم داره  و مثل هاروی عاشق موسیقیه زوج خوبین...امیدواریم یه روز بتونن دوتایی یه برنامه به نفع بچه های اوتیستیک ترتیب بدن... البته با حمایت ما...

چرا این حرف ها رو به من میزنه ،نوسان احساسات رو میدید... هاروی عشق و آرزو بود لیندا امید و درخشش موسیقی ... یه بار دیگه به عکس نگاه کرد حس کرد نت ها رو میبینه ،یه زبان مشترک بین هاروی ،لیندا و دنیایی که با بی رحمی اونها رو توی خودش نگه داشته بود .و عشق، حتی اگر درک درستی ازش نداشتن...

گفت عشق اساس دنیاست... حتما کسی هست که تو این دنیا بهم عشق بده ... شاید همین پرستار بدون اینکه از حالم خبر داشته باشه داره بهم عشق، امید و آرزو رو تزریق میکنه ... 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۷
بهار

داستان

نظرات  (۱)

سلام و خدا قوت :)

عیدتونم مبارک :)
پاسخ:
سلام مرسی :)
عید شما هم مبارک

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی