در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

رویای زرد قسمت ۲۰

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ق.ظ

با خودش فکر کرد شش ماه... چه زمان کمی...

من فقط شش ماه زمان دارم تا به زندگی برگردم...

اگه قرار بود اینجوری بشه چرا از دنیای مردگان برگشتم؟

مادر نیست ،فهمیدم پدر مرده ،مارتا ازم دست کشید و ماریا هیچ دل خوشی از هیچکدوممون نداره ...

ناامید شده بود ،اگه به گفته اون دو تا دانشجو تبدیل به هویج بشم چطوری از خودم مراقبت کنم؟ اون وقت حتما سر از آسایشگاه درمیارم...

فکر کرد ئر عمرش آسایشگاه ندیده ،فرجامش قرار بود چطور جایی باشه؟ قرار بود سر از کجا دربیاره ؟ فکری به سرش زد ،با خودش گفت میرم و به یه آسایشگاه سر میزنم ،اینهمه مدت اینجا نبودم و هنوز روی این تخت خوابیدم با چند ساعت اتفاقی نمیفته ... شاید به اون بدی که فکر میکنم نباشه ! زندگی بدون آینده ،همسر و خانواده خیلی هم سخت نیست...

نمیفهمید چرا ولی قصد نداشت بمیره میخواست به هر قیمتی شده زنده بمونه حتی اگر قرار بود بقیه عمرش رو توی آسایشگاه بگذرونه ...

بلتد شد و راه افتاد حالا میدونست که کافیه اراده کنه تا هر جا که دلش میخواد بره اما دلش برای مترو ،شهر ،آدم ها و شلوغی تنگ شده بود... قدم زنان از جلوی بخش پرستاری رد شد و از بیمارستان خارج شد...

سوار اولین تاکسی زرد دم بیمارستان شد و منتظر موند تا یه مسافر از راه برسه،

یه آقای خیلی چاق در حالی که به شدت بوی بیمارستان میداد خودشو روی صندلی عقب جا داد ،به سرعت خودش رو عقب کشید که مبادا روی اون بشینه و له بشه ( البته بعد از جا گیر شدنش کلی به خودش و فکرش خندید) همراهش که یه خانوم مسن بود که روی صندلی جلو نشست ،تاکسی زرد راه افتاد ،باتوجه به مقصد مسافرا فکر کرد که باید توی تقاطع مترو پیاده بشه ... اون ساعت روز مترو خلوت بود و حداقل یه آقای چاق امکان نداشت لگدش کنه...

مترو درست مثل چیزی بود که تصور میکرد در سکوت روی یکی از صندلی ها نشست یا حداقل فکر کرد که نشسته...

از مترو که پیاده شد ،چشمش به ماشین بستنی افتاد که بچه ها دورش جمع شده بودن ... بی اختیار رفت و توی صف ایستاد... دلش بستنی میخواست...نوبتش که شد ،ایستاد ،یادش افتاد تو این دنیا قادر نیست چیزی بخوره ... با ناامیدی صف رو ترک کرد...

از راه رفتن توی شهر خسته شده بود ،چشمهاشو بست و آسایشگاه رو تصور کرد ... میخواست آدم هایی مثل خودش رو ببینه...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۶
بهار

داستان

نظرات  (۴)

۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۴۹ نازنین رستگاری
سلام
وبلاگ جالبی دارید
اگه دوست داشتی منو هم دنبال کن. مرسی
نازنین رستگاری
http://nazanin-online.blog.ir
یه سوال برام پیش اومد: چرا یهو از دنیای مردگان دوباره برگشت به زمین؟! 
که راجع به تصمیم خواهرش و مرگ مادرش بدونه؟!
پاسخ:
نه چون قراره خیلی چیزا بدونه ... 
صبور باش :)
سعی می کنم ؛)
راستش فکر نمی کردم این داستان این همه بلند باشه!
پاسخ:
:))
خودمم فکر نمیکردم انقددددر طولانی بشه ! 😁 جالب اینجاست که کلا طرح داستان عوض شد...
اگه میمرد خیلی بهتر بود تا اینکه بخواد سر از آسایشگاه در بیاره... به هر حال انگار جون عزیزه به هر قیمتی!!
پاسخ:
آره منم به نظرم مردن بهتر از سربار بودنه 
جون عزیزه اینو منم قبول دارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی