در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۹

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۴۵ ق.ظ

پرستار  بالای سرش بود سرمش رو تنظیم کرد،فشارش رو گرفت ،شروع کرد به تمیز کردنش و گفت ،امروز حالت چطوره جیم؟ مریض هایی مثل تو برای زندگی میجنگن  ... در حالی که ما هیچوقت برای هیچ چیز نمیجنگیم...جیم نور آبی رو دید ،پرستار ناامید بود تلاشی هم برای پنهان کردنش نمیکرد. گفت خیلی خوبه وقتی پیش شماها هستم ،همتون خیلی خوب گوش میکنین و وقتی از کما میایین بیرون حتی یادتون نمیاد چند ساعت تو این دنیا نبودین بابت این خیلی دوستتون دارم... من مطمئنم که اینجایی ،اینو با اشک هات به خواهرت نشون دادی...

راستی برات خبر دارم. خواهرت ترکت کرد،تصمیم گرفت بره و به زندگیش برسه ... نمیدونم اگر اون جای تو بود تو چیکار میکردی؟ من فکر میکنم تو خیلی زودتر از این ها این ماجرا رو تموم میکردی...

اما اون ...

شما مردها یه پرستار میگیرین و فکر میکنین وظیفه اتونو  انجام دادین.

خبر دیگه اینکه بیمارستان به خواهرت تعهد داده شش ماه دیگه بهت زمان بده در غیر اینصورت باید برای اهدای عضو آماده بشی...

من امیدوارم قبل از تموم شدن مهلتت چشم هاتو باز کنی...

خواهرت میگفت مادرت از مریضی نمرد ،شب و روز گریه میکرد و کم غذا شده بود ،خواهرت حتی نمیدونه مادرت میفهمید چه چیزی در جریانه یا نه؟ ولی یا مادرت دلتنگت شده بود یا با نگرانی مادرانه حسش کرده بود،مادرها میفهمن... یه عشق خاص از طرف فرزند توی قلبشون جریان داره ...

من هم یه پسر ۱۷ ساله دارم ، اوتیسم داره... یه مادر مجرد با یه بچه اوتیستیک ... سخته نه؟ اما خیلی مهربونه و من عاشقشم. هر مادری عاشق بچه اشه... وقتی برای اولین بار گذاشتنش توی بغلم حسش کردم...با اینکه قبل از تولدش تلاش کردم سقطش کنم ... من و شوهرم داشتیم جدا میشدیم و من بچه نمیخواستم...جیم رنگ آبی کمرنگ رو دید و خاکستری حس کرد غم،ناامیدی و فقدان در جریانه اما وقتی از پسرش حرف میزد رنگین کمان هفت رنگ رو میدید که میدرخشید... این زن عاشق پسرش بود مثل همه مادرها که عاشق بچه هاشونن.... مثل مادر خودش...

خب کار من تموم شد... مثل همیشه پسر خوبی بودی ،لطفا زودتر بهوش بیا...من میدونم تو داری با همه وجودت میجنگی تا زنده بمونی...

پرستار که رفت دراز کشید کنار خودش موهاشو نوازش کرد و زل زد به یه نقطه نامعلوم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۵
بهار

داستان

نظرات  (۵)

۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۶ استاد بزرگ
چه داستان قشنگی
:)
پاسخ:
ممنون :))
رنگین کمانِ هفت رنگِ عشق... خیلی جالبه.
مادر جیم بیمار بود؟! منظورم اینه که چرا از چیزی که در جریان بود آگاه نبود؟

چقدر خوبن اینایی که به دور از ترحم، سعی می کنند امیدی رو تو وجودت پررنگ کنن.

یاد یه نوشته ای افتادم. مضمونش یادمه فقط، دلم می خواد خودش رو بنویسم. فردا ان شا الله.
پاسخ:
⁦:-)⁩⁦:-)⁩ 
فکر کنم تو قسمتهای اولی که نوشتم گفتم مادر جیم مریضه...
بعدا توضیح میدم چه اتفاقی براش افتاده :)) 
آره خیلی خوبه و ناخودآگاه داره این کار رو میکنه ... این آدم ها ذات زیبایی دارن...
منتظر میمونم :)) خوشحال میشم برام بنویسیسش
۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۴۹ احمد میرجمالی
با اجازه دنبال شدید 
خوشحال میشم منم دنبال کنید 
پاسخ:
ممنون
مریضیش یادم نبود. [سر خود را از گیجی خارانده و از صحنه خارج می شوم :دی]
نوشته ای که گفتم:
"مهربان باشید زیرا هر انسانی که با او دیدار می کنید ممکن است در نبردی دشوار در حال مبارزه کردن باشد..."
پاسخ:
چه جمله زیبایی..... فوق العاده است...
با اجازه میزارمش تو کانالم :)
حتما این کارو بکن اگه دوستش داری ؛)
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی