در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۸

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۳ ق.ظ

جیم ... 

اومدم یه چیزی بهت بگم ...

واقعا متاسفم ، مادر یک هفته پیش از دنیا رفت ،بالاخره به آرامش رسید ،امیدوارم تو هم در آرامش باشی ...با عصبانیت آمیخته با ناامیدی ادامه داد. فردریک دیگه طاقت نداره ،البته حق داره خودت مردی و میدونی مردها چجورین؟ باید برگردم شهر پیش شوهرم ،ماریا هم که هیچ وقت نیست ،با اون بلایی که ما سرش آوردیم نباید هم باشه ، میدونی که انقدر زندگیش افتضاحه که نه دل موندن داره نه جایی برای برگشتن...حتی دلش نمیاد بچه دار بشه ... خدا پدرمون رو لعنت کنه...

که معلوم نیس تو کدوم جهنمی داره خوش میگذرونه ...با اون کاری که با ماریا و مادر کرد جاش همون جاست...

جیم کنار تخت نشسته بود وگوش میداد ... 

 گفت :پدر مرده مارتا لطفا ببخشش،اون تمام تلاشش رو کرد، پدر سه برابر پول تام رو پس داد اما تام به ماریا چشم طمع داشت... مادر هم مرده... و اشک روی گونه هاش لغزید...

من .... 

در حالی که داشت از خشم و ناراحتی میلرزید داد زد لعنتی ،دکتر میگه تو جوونی اما زمان زیادیه که توی کمایی اگر بهوش هم بیایی احتمال اینکه سالم و نرمال باشی کمه. میگه ممکنه سالها تو کما باشی .من میخوام مادر بشم نه اینکه ساعتها تو این اتاق زل بزنم به تو و دستگاههایی که بهت وصله ...

جیم تکرار کرد ،مادر مرده... 

اما من نه...

مارتا گفت  میخوام رضایت نامه رو امضا کنم و به این زندگی خاتمه بدم...ازت معذرت میخوام منو ببخش. امیدوارم با این کار به آرامش برسی.

جیم وحشت زده فریاد زد .مارتا من اینجام ... هنوز زنده ام ...

حتی اگر زنده بمونی من نمیتونم از دو تا بچه مراقبت کنم ،میخوام یه خانواده شاد داشته باشم....

مارتا من زنده ام ...

فریاد زد ،اشک ریخت...

تسلیم شد، تسلیم سرنوشت که حالا تو دستای مارتا بود ،تکرار کرد .مادر مرده... مارتا حق داره...

دستهاشو گرفت دو طرف صورتش و گریه کرد ...

مارتا دید که دو تا گلوله درشت اشک از چشمهای جیم سر خورد و اومد پایین...

در حالی که مستاصل و وحشت زده بود گفت، جیم تو اینجایی؟

میدونم اجازه ندارم این حق و ازت بگیرم ، اما من چی؟حق دارم زندگی کنم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۳
بهار

داستان

نظرات  (۳)

۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۰ استاد بزرگ
:)
پاسخ:
😄
چقدر غم داشت :(
از نگاه خوش حق داره امااگه از طرف جیم به ماجرا نگاه کنیم حق نداره. این حق دادن به خود نسبیه...
پاسخ:
⁦:-(⁩ 
آره مارتا حق نداره این کار رو بکنه
چه تلخ :((
پاسخ:
⁦:-(⁩⁦:-(⁩

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی