در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۷

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ب.ظ

نمیدونست باید کجا بره و چه چیزی قراره اتفاق بیفته... هیلی شروع کرد به ورجه وورجه کردن ، هیلی یه ژرمن شپرد ماده فوق العاده مهربون بود و همبازی جیم . تا روزی که انقدر پیر شد که دیگه نتونست بازی کنه و یه روز در سکوت مرد ...

جیم دنبال هیلی رفت... هیلی رقص کنان رفت توی یه صحنه اجرای نمایش، پرده پخش فیلم باز شد ... فقط یه صندلی بود  جیم روی صندلی نشست و هیلی کنارش ، فیلم شروع شد...

اولین صحنه دختر و پسری  رو نشون میداد که توی مغازه دختر برای اولین بار همو دیدن ،جرقه های عشق از پرده خارج میشد و روی صورتش میپاشید... دختر و پسر بهم نزدیک شدن انقدر که یه روز دختر با لباس سفید و دو تا ساقدوش کوچولو با پسر ازدواج کرد ،دختر دستش رو روی شکمش گذاشته بود و به مرد گفت که بارداره ، چهره مرد درخشید و نور عشق فضا رو روشن کرد. دختر فرزندش رو از دست داد و مرد کنارش موند در حالی که گریه میکردن نور آبی فضا رو روشن کرده بود ،اما نور آبی تلخ نبود جریانی از عشق و همدردی بود که جیم قادر بود حسش کنه ، دختر برای بار دوم باردار شد ، هر دو ترسیده بودن، و نورهای بنفش میدرخشیدن. دختر مادر شد و یه دختر به دنیا آورد وقتی دختر رو توی آغوش دختر گذاشتن یه رنگین کمان از قلب زن به قلب دختر وصل شد ،رنگ ها همراه با عشق همه جا پراکنده بود و جیم تمام احساسات زن رو درک میکرد مرد میدرخشید ،با قدر دانی به زن نگاه میکرد و دانه های طلا پخش میشدن. زن دوباره مادر شد ،یه پسر کوچولو همون نور هفت رنگ همون درخشش و همون شادی .اولین باری که شیر خورد ،اولین باری که گفت مامان،اولین باری که زمین خورد ،سگ ژرمن شپرد توی فیلم وقتی تلاش میکرد با بچه بازی کنه و سرگرمش کنه ،تا روزی که ناراحتی مفصلی از پا درش آورد ،اولین گیاهی که پس. بچه کاشت اولین باری که خواهر کوچیکشو در آغوش کشید ... همه جا فقط عشق جریان داشت ،حتی وقتی توی مدرسه امتحانش و بد داد و تنبیه شد.کنار نور آبی ناامیدی مادرش طلا میدید..

وقنی زیر نور خورشید بازی میکرد ،وقتی بارون میبارید وقتی درخت ها بهش سایه و میوه میدادن ،حتی وقتی لوسی رو میدوشید یا وقتی که توی انبار کاه روی زمین بود و لوسی صورتش رو میلیسید ... این عشق اطرافیان بود که هدایتش کرده بود ... وقتی پرده رو جمع کردن صورتش خیس اشک بود ،هیلی رفته بود...عشق توی قلبش میجوشید ...

یه نیروی خیلییی بزرگ در جریان بود حس کرد وسط یه گرد باد ایستاده ، گرد باد بلندش کرد ،جریان باد نبود ،نور بود یه نور هفت رنگ ... عشق بود ... شروع کرد به لرزیدن...احساس کرد بند بند وجودش از هم باز شدن ،تبدیل به ذره شده بود...

به خودش گفت اینجا انتهای عشقه...

توی آغوش خدا بود. احساس آرامش کرد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۰
بهار

داستان

نظرات  (۲)

جالب بود: تماشای زندگیش روی پرده و دوست داشتنی بود: توصیف حس ها و احساسات با رنگ ها
پاسخ:
مرسیییی:)) 
و باز هم مرسییی
چقدر به این فکر میکردم بیام ادامه داستان رو بخونم:)

منم با مهناز موافقم. تصویر سازیش توی ذهنم عالی بود :)
پاسخ:
لطف داری عزیزززم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی