در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۶

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ

هیلی مرده بود ،پس اینجا دنیای مردگانه ،اما پدر چی؟ پدر هنوز زنده بود فقط ترکشون کرده بود ...

پدر جلو اومد و جیم رو تو آغوش کشید...پسر عزیزم از طرفی خوشحالم که اینجایی و از طرفی ناراحتم ،برای مردن خیلی جوون بودی....

جیم خودشو از آغوش پدر بیرون کشید و گفت اما تو زنده ای ما رو ترک کردی...

پدر گفت من شما رو ترک کردم ،اما نرفتم همون شب توی جاده ....

راه درازی رو اومدی... اما فکر نمیکنم مدت زیادی اینجا باشی...

جیم گفت: مگه دنیای دیگه ایی رو هم باید ببینم؟ 

پدر گفت: همه ما یه سفر توی مسیر زندگی تا مرگ و حتی بعد از مرگ داریم ،سفر آدم ها سگ ها و همه موجودات با هم فرق میکنه و هر کس به تنهایی این سفر رو طی میکنه ...

فقط گاهی سر راه هم قرار میگیریم و بهم کمک میکنیم یا امتحانی ترتیب میدیم مثل الان.که من و هیلی سر راهت قرار گرفتیم ... بقیه راه رو باید تنها بری...اما بدون همیشه عاشقت بودم ،عاشق تو ،مادر و خواهرهات...

همه ما به هم عشق میورزیم اما همه ما قدرت درکش و به زبون آوردنش رو نداریم... من هم قدرتش رو نداشتم .متاسفم...

راستی دوست داری هیلی پیش تو باشه؟ هر وقت که زمانش فرا برسه برمیگرده پیش من...

جیم زانو زد و هیلی رو تو آغوشش گرفت هنوز هم همون قدر نرم و دوست داشتنی بود که جیم به خاط. می آورد .... گوشهاشو نوازش کرد و بوسیدش...

سرش رو که بالا گرفت پدر رفته بود...

جیم الان فهمیده بود که مرده...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۰
بهار

داستان

نظرات  (۵)

۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۷ دخی تهرونی😚😚
سلام

وبلاگتون زیبا است

با افتخار دنبال هم شدید

لطفا ما را هم دنبال کنید

وبلاگ ما

http://delam40.blog.ir


حرف پدر قشنگ بود.
تا اینجا من که فقط متوجه یه اشکال تایپی شدم! نگرانشون نباش ؛)
و صفت دوست داشتنی بعد از نرمی بهم نچسبید! شاید به خاطر اون ی اضافه که باید آورده بشه!

پاسخ:
درستش کردم :))
راجع به یه چیزی یادم رفت نظر بزارم:
تصویرسازیهات تو بعضی از قسمت های داستانت خیلی خوبه. مثلا اون قسمتی که پدر جیم برای اولین بار مادرش رو می بینه! خیلی دوستش داشتم. چه جوری بگم به نظرم توصیفات خیلی حرفه ای و دلنشین بود ؛)
پاسخ:
ممنونم :)) 
لطف داری.

بهتر شد ؛)
پاسخ:
😘 ممنونم از دقت و محبتت
آخی بالاخره مرد... 
پاسخ:
نمیدونم بقیشو باید بخونیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی