در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

رویای زرد قسمت ۱۵

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۹ ب.ظ

دیگه لکه رو نمیدید ... اما حس کرد انگار وارد دنیای دیگه ایی شده... 

احساس ترس کرد ،مردد شد، کما به علاوه یک! حس کرد یک مرحله جلو رفته ،شروع کرد به لرزیدن...اگه هیچوقت از کما بیرون نیام چی؟ نکنه بمیرم؟ نکنه قبل از مردنم خانواده ام ازم ناامید بشن و برگه مرگمو امضا کنن؟ اگر دستگاهها رو ازم جدا کنن؟ اگر اعضامو بفروشن یا اهدا کنن؟ شش ماه زمان زیادیه ...

ترسید ترس ،مدتها بود این حس و تجربه نکرده بود...

یه دفعه همه ترسهای زندگیش جلوی چشمش ظاهر شدن ... همه جا تاریک شد رتیل ها رو میدید که از دیوارهای دنیاش بالا میرن ،عقرب هایی که روی دیوارهای دنیاش میدرخشیدن...

شروع کرد به فرار کردن و جیغ زدن... هر چقدر بیشتر میدوید ترسهای بیشتری دنبالش میومدن... 

از نفس افتاد و ایستاد ،همه چی. ساکن شد ،عین یه جریان هوای حبس شده تو اتاق...

چشمهاشو بست که ترسهاشو نبینه اما پشت پلکاش پر بودن از ترس ،تمام زندگیش از جلوی چشمش رد شد ،اولیش ترس از دور شدن مادر،ترس از نمره بد،ترس از زمین خوردن،تصادف،اضافه وزن ،تنهایی، مرگ ... بیشترشون خنده دار بودن ... جدی ترینشون ترس از مردن بود..یاد هیلی افتاد سگ ماده کوچولوش که مرده بود... چه چیز خنده داری به نظر میومد ترس  ... در هر صورت میمرد و اون الان مرده بود...

یه نفس عمیق کشید...

من الان توی آخرین ترسم زندگی میکنم!!! ... و این بدترین ترس تمام زندگیمه... 

تا امروز ترسناک نبوده ،اگر اینجا جهنم نباشه یه در به روم باز میشه ،اما اگر جهنم باشه ... 

سعی کرد تمرکز کنه ... این تنها اتفاقی بود که وجود داشت... مرده بود یا حداقل در آستانه مردن بود ... حس کرد همه چیز روی تخت تموم شده و وارد دنیای برزخ شده ... سعی کرد بهش فکر نکنه به یه جسم بی جان روی تخت بیمارستان و یه ملافه سفید .... ترسید ... زانو زد ،سرش رو گذاشت بین دو تا زانوش و فریاد زد بلندترین فریادی که هر روحی میتونه بکشه...

حس کرد یه موجود کنارش نفس میکشه ،تمام تنش لرزید ،با این حال چشمهاشو باز کرد ... همه چیز رفته بود و خورشید میدرخشید...پدر و هیلی رو دید که از دور میان...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۹
بهار

داستان

نظرات  (۲)

خوشم میاد از قوه تخیل و قلمت:)
ادامه بده:)
پاسخ:
مرسیییی:)) 
لطف دارید
هر وقت که با ترس هات روبرو بشی و ازشون فرار نکنی این ترس ها دیگه برات به مثابه ی همون ترس قبلی نیستن؛ تو یه کتابی هم اینو خونده بودم. اما روبرو شدن با بعضی از ترس ها قدرت و اراده می خواد.
خیلی کنجکاوم و دوست دارم بدونم پایان داستانت چی میشه.
پاسخ:
موافقم ،هر وقت توی دل ترست بری دیگه ازشون نمیترسی.... اینو تجربه کردم وقتی ترست رو زندگی کنی یعنی تو قویتری و به آرامش میرسی..
موافقم روبرو شدن با بعضی از ترسها خیلی قدرت و شجاعت میخواد...
پایان داستانم! چند تا ایده تو ذهنمه باید ببینم قلمم کجا میبرتم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی