در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۴

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۵۳ ب.ظ

اول غذا خواست غذا خواست و باز غذا ... وقتی حسابی سیر شد ،لباس خواست ،لباسهای مختلف هر چیزی که قابل پوشیدن بود ،زن خواست ،زن خواست و زن خواست. دهها زن ... انقدر که خسته شد و خوابید ... نمیدونست چند بار خوابیده و بیدار شده ،دور و برش هی شلوغ و شلوغ و شلوغتر میشد ،پیر مرد رو فراموش کرد ،تا اینکه یه روز وقتی بیدار شد حس کرد چقدر خسته است .پیرمرد رو به خاطر آورد ...

پیرمرد رو خواست ...

به پیرمرد گفت خسته شدم ،پیرمرد گفت خواب بخواه ... گفت خواب نمیخوام میخوام که برگردم به روز اولی که اومدم اینجا ،پیرمرد لبخند زد و گفت طمع تو رو به پیش میبره. نمیتونی به عقب برگردی ...زمان همراه با طمع جریان داره...

کمی فکر کرد و گفت هیچ چیز نمیخوام جز پیراهن و شلواری که همون روز تنم بود همون باغ ،همون رودخونه ...

پیرمرد گفت،گفتم که زمان جاریه ،نمیتونی همون ها رو داشته باشی ...

جیم گفت چند روزه که توی باغ طمع هستم؟ مرده ام یا زنده؟ پیرمرد گفت هنوز نمردی ولی زنده هم نیستی شش ماهی هست توی باغ طمعی...

جیم آه کشید .شش مااااه چه زمان زیادی... میخوام برگردم به باغ طمع با یه پیراهن و شلوار سفید حریر ... 

و چشمهاشو بست ... در ختها زرد شده بودن و همه جا سکوت بود ...جیم گفت .کمی آرامش میخوام ...

پیرمرد گفت ،آرامش رو باید خودت پیدا کنی...

چطور؟ 

به درونت نگاه کن...

جیم روی برگهای هزار رنگ پاییزی نشست و فکر کرد ،شش ماه ... یعنی شش ماه حداقل توی کما بوده ،شش ماه دور از زندگی واقعی ،شش ماه لذت بخش .شش ماه پر از حرص و طمع و بدون آرامش ...طمع ...

به پیرمرد نگاه کرد ،پیرمرد لبخند زد ...

جیم گفت ،فکر کنم تا وقتی اسیر حرص و طمع باشم به آرامش نمیرسم...

پیرمرد لبخند زد...

جیم گفت اما من واقعا کجا هستم؟ چرا اومدم اینجا؟ پس دنیای قبلی چی شد؟ پدر و مادرم؟ 

پیرمرد گفت: اینجا دنیای طمعه... و تو توی مراحل مختلف کما هستی هر چقدر بیشتر طمع کنی و پایین تری بری خوابت عمیق تر میشه... اما چاره ای نداری جز رفتن ... من هم باید برم...

جیم پرسید اما شما کی هستید؟ 

پیرمرد لبخند زد ،ردای سفیدشو جمع کرد و به راه افتاد . هر چقدر دورتر میشد بیشتر شبیه یه لکه نورانی بود ...

لکه.... جیم دنبال لکه رفت

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۸
بهار

داستان

نظرات  (۲)

قشنگ بود: "هر چقدر بیشتر طمع کنی و پایین تری بری خوابت عمیق تر میشه" و آرامش رو گ می کنی.
تو دنیای واقعی هم همینطوره.
پاسخ:
خودم به صورت خیلییی خودخواهانه ایی. عاشق این قسمت شدم😁😁
جالبه لحظه اول فقط به فکر چیزای مادی بوده چه اشتهایی هم داشته این همه زن...
پاسخ:
به نظرم طبیعیه یه کم :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی