در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۲

دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۳ ب.ظ

تام هیچوقت مثل یه مرد جلو نیومد ،پدر هم دوست نداشت چشمهای هرزه تام به مارتا و مادر بیفته...

خوب یادم میاد که هر وقت تام میخواست بیاد پدر به یه بهانه ایی از مادر و مارتا میخواست که دور بشن از مزرعه ...

تنها جایی که نتونست جلوشونو بگیره توی مراسم ازدواج بود ،نه ساقدوشی ،نه تاج و حلقه گلی و نه لباس سفید رویایی... هیچ چیز ...

ماریا ،تام پدر مادر من و مارتا به اضافه کشیش پیر محلی...

ماریا چقدر گریه کرد ....

توی زمان حرکت کرد... ماریا رو توی آغوش تام دید در حالی که زجر میکشه و توی اون شهر تنهاست ،ماریا خوشحال نبود ... روزها فقط گریه میکرد... و شبها تمام تلاشش رو میکرد دور از دسترس تام باشه... 

فکر کرد،اما الان ماریا تام رو دوست داره چطور ممکنه؟ 

کمی توی زمان جابجا شد...تام که دیده بود با زور و بداخلاقی به جایی نمیرسه تغییر رویه داد و دل ماریا رو به دست آورد ... حداقل توی ظاهر...

خسته شدم، از روح بودن خسته شدم ... از اینکه اسرار زندگی مردم رو میبینم خسته شدم ،من مرده ام؟ یا هنوز روی اون تخت لعنتی نفس میکشم؟؟؟

شروع کرد به فریاد کشیدن ... تصمیم گرفت بره به زمان حال ،پیش مارتا... 

مارتا توی آشپزخونه در حال  درست کردن سوپ مادر بود ... یه لباس سبز تنش بود ،یه نفس عمیق کشید ،پوف! پس هنوز نمرده ام .... رفت پیش مادر...

مادر بی صدا اشک میریخت ، جیم نمیدونست مادر درکش از محیط و شرایط چقدره؟ اینکه من مرده ام یا زنده؟ اوضاع چقدر وخیمه...

چشماشو بست میخواست بره به آینده ،ده سال بعد! تلاش کرد یه دیوار شیشه ای پیش روش بود نتونست رد شه ....

تمرکز کرد روی دو سال بعد .... 

شش ماه بعد 

ماه بعد 

یک هفته بعد 

و در نهایت یک ساعت بعد...

دیوار همچنان بود حتی به یک دقیقه بعد هم دسترسی نداشت ....

خسته شده بود برگشت به باغ، جایی که اولین بار ازش اومده بود ،توی باغ خورشید در حال طلوع بود... این یعنی یک روز کامله اینجاست... به تماشای طلوع نشست و غرق شد توی رویای رنگهای زرد و نارنجی.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۷
بهار

داستان

نظرات  (۲)

۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۵۵ استاد بزرگ
چقدر جالب
میشه بگین این چند قسمته؟؟؟
:)
پاسخ:
نظر لطفتونه ...
نمیدونم چند قسمته ،چون هنوز هیچی از طرحمو ننوشتم:))
خیلی خوب مینویسی از چیز خاصی الهام گرفتی یا زاده تخیلات خودته؟
چون موضوش جالبه این سبک دوس دارم
گاهی اوقات خواب میبینم میخوام تبدیل به داستانش کنم نمیشه:|
پاسخ:
ممنون ،لطف دارید . 
همش از تخیلات خودمه :)) 
شروع کنی به نوشتن مبشه امتحان کنید:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی