در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۱۰

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ

توی زمان به عقب رفت ،خیلی عقب تر از صفر خلقتش.... توی یه مغازه فروش مواد غذایی یه دختر ۲۴ ساله با موهای مشکی مواج و یه گلسر سرخ در حالی که  یه پیراهن آبی و یه پیشبند سفید گلدار تنشه و مشغول کاره توجهشو جلب کرد ، مرد جوانی  که یه پیراهن طوسی رنگ رفته پوشیده بود وارد مغازه شد، موهاش نیاز به اصلاح داشت و یه سیگار خاموش گوشه لبش بود، به نظر میومد کارگر چوب بری باشه رو به دختر کرد و گفت یک بسته آبنبات نعنایی میخواد،جمله اش هنوز تموم نشده بود که زمان برای هر دو متوقف شد...لبهای زیبای دختر به لبخند باز شد. مرد دست پاچه سیگار رو برداشت و با لبخند گفت ،دارم سعی میکنم سیگار رو ترک کنم.خیلی چیز آزاردهنده اییه!

 یه چیزی اتفاق افتاده بود ،یه چیزی فراتر از زمان. و انرژیی که ازش ساطع میشد فضا رو روشن کرد...و چه انرژی زیبایی. تنش گرم شد و حس کرد عشق هم مثل خورشید گرم و پرشوره...

با خودش فکر کرد،هیچوقت مادر اینو نگفته بود ...

توی زمان پیش رفت خودش رو دید روی سه چرخه صورتی مارتا که الان دیگه مال اون بود و مادر رو که با شکم برآمده اش داشت ملافه های سفید رو توی آفتاب پهن میکرد و چند دقیقه یک بار صاف می ایستاد و به کمرش استراحت میداد. قرار بود مادر یه خواهر یا برادر دیگه بهشون بده ،داشت نگاه میکرد ،دلش برادر میخواست. نور آفتاب میخورد توی صورتش و چشمهاش طلایی میشدن...

چقدر زود دنیا براش به پایان رسیده بود بیست سال بعد از اون روز...

کمی جلوتر رفت، ماریا رو گذاشتن توی آغوشش. مادر گفت جیم بشین و دستهاتو باز کن، جیم با ذوق نشست و دستهاشو باز کرد، مادر ماریا رو گذاشت توی آغوشش. چقدر بدنش نرم بود ،گرمای تنش رو حس میکرد ،یه عروسک کوچولو با چشمهای آبی و به سفیدی برف...یه لبخند بزرگ بهش زد،مادر گفت ،جیم دوستش داری؟ قراره ماریا صداش کنیم...

جیم با لحن بچگونه گفت ،دوست داشتم اسمش ادوارد باشه... مادر خندید از ته دلش خندید آروم جیم و نوازش کرد و گونه اش و بوسید گفت پسر قشنگم این یه دختر کوچولوعه ونمیتونیم اسمشو بزاریم ادوارد.

باز هم جلوتر رفت ،سر میز قمار...

اوضاع مالی پدر خراب بود،همگی توی مزرعه کار میکردن ،پدر تازه تراکتور و کلی تجهیزات برای مزرعه خریده بود و بدهی بالا آورده بود.

پدر اون شب سر میز قمار اصلا بازی نکرد! 

جیم متعجب نگاه میکرد. پس پدر ماریا رو چجوری باخت؟!!! 

جیم  کمی عقب تر رفت ... یه روز پاییز بود اوایل پاییز یه مرد حدود سی ساله دائم دور و بر مزرعه میپلکید. انگار پدر ازش پول قرض گرفته بود .به قیافه اش نمیخورد از اهالی روستا باشه... میگفتن تاجره و خیلی پولدار...

اما ارتباطش به باختن ماریا توی قمار چی بود؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۳
بهار

داستان

نظرات  (۲)

یه چیز خیلی خیلی کوچولو اذیتم میکنه تو این داستان و اون اینه که من مدام ماریا و مارتا رو اشتباه می کنم! هر بار و هر بار حدسم اشتباهه!
پاسخ:
نمیدونم چرا این دو تا اسمو انقدر نزدیک هم انتخاب کردم ماریا کوچیکس و چشم آبیه ،مارتا بزرگه اس
آره کاش اینقدر اسماشون شبیه هم نبودند. 
با این حال من باز هم قاطیشون خواهم کرد.
پاسخ:
🌼🌼

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی