در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۹

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

انقدر. همه چیز فوق العاده است که نمیتونم نگران چیزی باشم... جیم بود که این جمله رو گفت . انقدر همه چیز زیباست که نمیتونم نگران مردنم باشم...

شروع کرد به قدم زدن زیر سایه درختها و از درخشش آفتاب روی پوستش لذت برد . دست روی لباسش کشید چقدر نرم و آرام بخش بود ،خوشحال بود که برهنه نیست و خوشحال بود که انقدر همه چیز خوبه ...

صدای یه زن و یه مرد به گوشش رسید ،با خودش گفت پس اینجا تنها نیستم هر چی باشه زمان زیادی رو تنها بودم، کمی همصحبتی میتونه آرام بخش باشه. جلوتر رفت... پشت پرچین یه کلبه کوچیک دید، منبع صدا...،کلبه چوبی بود در نگاه اول سقف شیروانی قرمزش توجه آدمو جلب میکرد بعد بالکن بزرگ جلوی خونه و صندلی تابی توی بالکن .با توجه به صدا میدونست که نباید کنجکاوی کنه اما جلوتر رفت و از پرچین رد شد.میخواست ببینه توی بهشت هم؟؟؟..نزدیک رفت کنار پنجره ایستاد،پرده توری نازک رو باد ملایمی که می وزید تکون میداد و اون یه زن و مرد رو دید که دارن روی یه تخت کهنه عشقبازی میکنن... زن موهای مشکی پریشونی داشت و به نظر میومد که حدود سی و پنج ساله باشه ،چقدر چهره زن براش آشنا بود؟ و مرد .... مرد پیرتر بود موهای جو گندمی و بازوهای برجسته ...به نظر میومد کارگره .معدن یا چوب بری...یه دفعه حس کرد هر دو رو میشناسه وشناختشون، سریع صورتش رو برگردوند... نمیخواست بیشتر ببینه ... 

با خودش گفت :اینجا کجاست؟

از کلبه دور شد و دید یه دختر کوچولو داره کنار کلبه بازی میکنه یه دختر کوچولو تقریبا ۵ ساله با موهای مشکی شبیه زن توی اتاق ،عروسک بافتنیشو بغل گرفته بود و براش لالایی میخوند.موهای عروسک دو دسته بافته شده بود و پیراهنش درست شبیه پیراهن دختر بود .یه پیراهن قرمز گلدار تن دختر بود درست همرنگ گلسر سرخی که به موهاش بود. روی درخت تاب خالی تکون میخورد. هم دختر رو میشناخت و هم تاب رو ....

یه کم عقب تر رفت ،رفت پشت پرچین ، باورش نمیشد کلبه رو هم میشناخت... اینجا خونه اشون بود ،خونه ایی که توش به دنیا اومده بود ،دختر کوچولو مارتا بود و اون زن و مرد پدر و مادرش... برگشته بود به لحظه ایی که صفر خلقتش بود...اما چرا؟ 

یه معجزه در جریان بود . آفرینش...


چشمهاشو بست و وقتی باز کرد توی اتاق زایمان بود کنار خودش و مادرش ... مادرش اونو توی آغوش گرفته بود و چشماش میدرخشید ،پدرش با لبخند به هر دوتاشون نگاه میکرد، پیشونی مادرش رو بوسید ...مادرش چقدر زیبا و جذاب بود ...

فکر کرد پدر چرا به مادر خیانت کرد و رفت؟ 

پدرش دقیقا زل زد به طرفی که جیم مرده یا شاید نیمه مرده ایستاده بود... جیم فکر کرد الان منو میبینه و ازم میپرسه که کی هستم؟ باید بگم کی هستم؟ 

اما پدر ندیدش ... و جیم فهمید هنوز هم روحه و کسی نمیبینتش...

فقط دوست داشت بدونه الان دارن ترتیب مراسم تدفینش رو میدن یا زنده اس؟  میتونست توی زمان سفر کنه و ببینه اما چه اهمیتی داشت؟ چشمهاشو بست و به دوران بارداری مادرش برگشت ... حالا که میتونست توی زمان سفر کنه میخواست از همه ثانیه های بودن روی زمین تصویری داشته باشه و لذت ببره...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۲
بهار

داستان

نظرات  (۲)

میشه یه فیلم از روی این داستان درست کرد من که کاملا جذبش شدم:)
پاسخ:
😘😘  خوشحالم خوشت اومده
جالب بود! این قسمتش: "یه کم عقب تر رفت، رفت پشت پرچین..." تا "معجزه ی آفرینش".
قابل حدس نبود!

پاسخ:
😘 ممنونم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی