در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

رویای زرد قسمت ۸

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ق.ظ

امروز دقیقا یک ماه گذشته ... معلوم نیست این وضعیت تا کی ادامه داره؟ خواست خودش رو بیدار کنه رفت و دقیقا تو قالب جسمش دراز کشید ،سعی کرد نخ های نامرعی رو بکشه و تنگ کنه ،اما هیچ اتفاقی نیفتاد ... حتی ریتم نفس کشیدنشم عوض نشد.


 دو تا مشت محکم روی تخت کوبید،فریاد زد ،از عمق وجودش فریاد زد،لعنتی بیدار شو ،لعنتی بیدار شو....اشک های داغ رو روی صورتش حس کرد... نشست روی صندلی زانوهاشو جمع کرد توی شکمش موهاشو چنگ انداخت و زل زد به خودش که آروم و منظم نفس میکشید ... حتی مبارزه هم نمیکرد .. تسلیم تسلیم بود.


صداها رو میشنید ،بوها رو حس میکرد ،رنگ ها رو میدید...گرمای اشک رو روی صورت خودش حس میکرد ،شاید مبارزه ایی در جریان بود که اون نمیدید. زنده نبود اما نمرده بود این عذابش میداد. برای چی توی این وضعیت گیر افتاده بود؟


داشت گریه میکرد که متوجه شد  یه دفعه تعداد زیادی آدم هجوم آوردن داخل اتاق. پرستارهایی که میدویدن ، سرنگی که رگ بازوشو پیدا کرد... چی شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ نور و صداها قاطی شده بود. کاش میزاشتن به آرامش برسه یا به هوش میومد.


ضربان قلبش نامنظم بود ،یه دریچه میدید،برخلاف تصورش نور نبود فقط یه فضای پر از درخت بود ،یه باغ بزرگ،آرامش محض ... فکر کرد اگه از دریچه رد بشه دیگه نمیتونه برگرده اما کنجکاوی بهش غلبه کرد و از دریچه رد شد...توی چشم به هم زدنی وسط باغ بود.


چه فضای زیبایی ،درخت های بلند از هر نوعی که بشه تصور کرد ، آسمون آبی آبی ،ابرهای سفید پنبه ایی ، پرنده هایی که جفت جفت پرواز میکردن و آواز میخوندن،جوجه هایی که توی لونه فریاد میزدن و جوی آبی که دقیقا زیر پاش جریان داشت و خنکای دلچسبش،ماهی های توی جوی از هر نوعی و از هراندازه ایی.چه فضای فوق العاده ایی همه چیز رویایی بود خیلیی فراتر از رویا. برگشت و به عقب نگاه کرد دریچه بسته شده بود فکر کرد ممکنه اون طرف چه اتفاقی افتاده باشه؟ 


یه نگاه به خودش انداخت یه بلوز و شلوار سفید حریر تنش بود... یعنی مرده بود؟ اینجا بهشت بود؟ 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۲
بهار

داستان

نظرات  (۱)

دارم از اول مرور می کنم چون یادم رفت دقیق کجای داستان بودم و چند قسمت پایینیش رو که دیدم حس کردم یه تغییراتی کرده!!!!
ولی دفعه ی قبل که تا این قسمتش رو خوندم فکر کردم دیگه اینجا پایان داستانه!
پاسخ:
ممنونم که وقت میزاری :))
نه این رشته سر دراز دارد ...
بعله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی