در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۷

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ق.ظ

بیست روزه که توی وضعیتی هستم که بهش میگن کما . فهمیدم که نیازی ندارم برای جابجایی از درها رد بشم یا پیاده جابجا بشم ...فهمیدم که میتونم از خودم دور بشم و برگردم ،لااقل تا وقتی که توی کما هستم این قابلیت رو دارم... فهمیدم که وقتی زمین میخورم درد ندارم جاییم زخم نمیشه، خون نمیاد و اینکه کافیه چشم هامو ببندم و تمرکز کنم تا بتونم جایی باشم که دلم میخواد اون دفعه که سر از تئاتر درآوردم اینو فهمیدم....

یاد گرفتم چطور روح باشم؟ همه چیز خوبه جز تنهایی و ساعتهای طولانی...

پرستار گاهی میاد و بدنمو تمیز میکنه،دستگاه ها رو چک میکنه ... دیگه اون خانوم چاق که آواز میخوند نمیاد ،الان پرستارم یه آقای ۳۴.۵ ساله است با یه قد بلند با پوست برنزه و یه صلیب گردنشه ، آواز هم نمیخونه توی سکوت کارش رو انجام میده و میره... بهش بیشتر میخوره تا مانکن باشه تا پرستار، دیگه به اینکه چند بار در روز تمیزم کنن عادت کردم، هنوز بوی زنده بودن میدم اما زنده نیستم.

عین یه گلدون که هر روز بهش آب میدن ...

امروز فقط دلم میخواد اینجا بشینم و به نفس کشیدنم نگاه کنم... 

هنوز نمردم، بدنم گرمه .اما زنده نیستم... چشمهام تکون میخوره ،دارم خواب میبینم، الان نشستم وسط خواب خودم و به خودم فکر میکنم...

اگه زنده بودم خیلی کارا میکردم ... دوست دارم برم شهرهای مختلف دنیا رو ببینم ،کوه های سر به فلک کشیده رو ،از سرما توی ارتفاعات بلرزم و توی کویر از گرما سرخ بشم ...

عاشق بشم و عشق بازی کنم .کتاب بخونم ،فیلم ببینم ،تئاتر ببینم ،شاهکارهای بزرگ دنیا رو ببینم ،اپرا برم.سالسا برقصم ...

چرا بیست روز قبل دلم این چیزا رو نمیخواست؟ هر روز صبح پیش لوسی میرفتم ،بعد دوشیدن شیرش به مرغا سر میزدم، تخم مرغا رو جمع میکردم به مرغا و لوسی غذا میدادم طویله رو تمیز میکردم به کارای مزرعه میرسیدم ،توی خرید ها به مارتا کمک میکردم...

چقدر خوب شد که مردم! این زندگی خیلی کسالت بار بود ... ولی خیلیم خوب نبود اون جوری حداقل زنده بودم.بدنم گرم بود و خورشید رو روی پوستم حس میکردم ...

یعنی وقتی از کما بیام بیرون وضعیتم چطوره،؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۳۰
بهار

داستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی