در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۵

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ

تو این چند روز باند سرش رو باز کرده بودن و موهاش کم کم داشت درمیومد نگاهی به تقویم دیواری کرد .امروز ۲۰ آپریله... 

دیگه از زل زدن به خودش خسته شده بود. تنهایی داشت آزارش میداد ،حتی تماشای تلویزیون تو اتاق پرستاری هم خوشحالش نمیکرد . یاد گرفته بود نخ نامرعی بین خودش و خودش بردش از چیزی که فکر میکنه بیشتره. تونسته بود چند باری سینما و تئاتر بره و چند ساعتی از خودش دور باشه ...بار اولی که رفت خیلی مضطرب بود اگر میرفت و نمیتونست برگرده چی؟ اما هر بار رفته بود و برگشته بود... عین یویو ...

ماریا ده روزه دیگه نمیاد فقط زنگ میزنه ،تام که از چین برگشته بود زنگ زده بود به ماریا و خواسته بود ماریا برگرده و ماریا هم برگشته بود ....

تام تاجر بود اما نمیدونست تاجر چی؟ هر چیزی میتونست باشه ،ماریا مطمئن بود توی مسافرتا تام بهش خوش میگذره و زن های زیادی رو میبینه اما سکوت میکرد... و وانمود میکرد که خوشبخته...ماریا رو پدر توی قمار به تام باخته بود، ماریای ۱۲ ساله زیبا با چشم گریون بدون هیچ مراسمی با تام ازدواج کرد چه روز دردناکی بود...

کاش میتونست برای ماریا کاری کنه... هر چند ماریا هیچوقت کمک نخواست و همیشه یه لبخند پهن روی صورتش بود انگار که خوشبخت ترین زن دنیاست .

تصمیم گرفت یه سر به ماریا بزنه،تا حالا انقدر راه دوری نرفته بود ،اما واقعا مشتاق بود که ماریا رو ببینه...

بلند شد و راه افتاد ... توی خیابون ها قدم میزد ،سوار اتوبوس شد و یه آقای جوون دقیقا جایی رو برای نشستن انتخاب کرد که اون نشسته بود ! مسخره بود حالا که روح بود حق نداشت کمی آرامش داشته باشه...

تا غروب طول کشید تا رسید پیش ماریا ، طبق عادت در زد! نمیخواست خواهرش رو توی هر حالت نامناسبی ببینه ... اما کسی صدای در زدنش رو نشنید. فکر کرد من نیمه مرده ام پس هر چیزی هم ببینم ممکنه مشکلی نداشته باشه...ماریا توی آشپزخونه در حال سرخ کردن همبرگر بود ،تام داشت تلویزیون نگاه میکرد یه کم پیش تام نشست . مردی که ۲۰ سال از ماریا بزرگتر بود و ظاهرا از زندگیش راضی و خوشحال بود.وقتی از بودن با تام خسته شد رفت پیش خواهرش که داشت با گوشه پیش بندش دستاشو پاک میکرد،یه فنجون چای برای خودش ریخته بود و زیر لب شعری رو زمزمه میکرد. لالایی بود ...

موهاشو زده بود پشت گوشش و یه گیره سرخ روی موهای طلاییش بود...به نظر اومد پوستش برنزه شده. همبرگرا رو با حوصله توی بشقاب چید کنارش نون و کاهو و بقیه مخلفات رو گذاشت یه شمع روی میز روشن کرد دوید توی اتاق و دستی به سر و روی خودش کشید و تام رو صدا کرد ... به نظر میومد ماریا واقعا خوشحاله...و خوشگل تر از همیشه ....

با خودش گفت ،زندگی جریان داره ،با من،بی من و با من نصفه و نیمه...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۸
بهار

داستان

نظرات  (۲)

امیدوارم پایان خوبی داشته باشه.
داستان های کوتاه خیلی وقتا آدمو می ترسونن!
پاسخ:
من هم امیدوارم ... فکر نمیکنم خیلی کوتاه بشه :)
بیچاره ماریا...
(مسخره بود حالا که روح بود حق نداشت کمی آرامش داشته باشه...) یه لحظه حس کردم این منم!!
پاسخ:
آخی عزیزززم .... 
ماریا... نمیدونم قراره چه بلایی سرش بیاد😄

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی