در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۴

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ

صبح زود با صدای پرستاری که داشت بانداژ سرش رو عوض میکرد بیدار شد ... داشت زیر لب آواز میخوند و هر وقت آوازش رو قطع میکرد زیر لب میگفت جوونک بیچاره کی فکرشو میکنه؟

با خودش فکر کرد درسته من مردم ولی بهتر نیست ناامیدم نکنی؟ من که هنوز کاملا نمردم؟ پرستار ملافه رو کنار زد...سریع از جاش بلند شد اگر پرستار اونو برهنه میدید چه فکری میکرد؟ حس کرد بوی زنده بودن میده.بوی خودش رو میداد...

پرستار شروع کرد به درآوردن لباس هاش ،گفت چیکار میکنی خانوم؟ بدون اینکه جوابی بشنوه دید که پرستار با یه دستمال مرطوب شروع کرد به تمیز کردن بدنش ،نمیدونست چرا یه آقا این کار رو انجام نمیده؟ و فکر کرد قبل از اینکه شاهد چیزای بدتری باشه بهتره صحنه رو ترک کنه.

صدای آواز پرستار چاق و جملاتش از ذهنش بیرون نمیرفت ،راستی الان که روح بود ذهن داشت؟ 

حتما یه چیزی داشت ... وگرنه اون جملات توی ذهنش نمیچرخید...تا ۱۱ صبح توی اطراف بیمارستان پرسه زد انگار به وضعیتش عادت کرده بود دیگه نه میترسید و نه خجالت میکشید توی این دنیا فقط خودش بود ...ولی میترسید زیاد دور شه میترسید نخ نامرعی بین خودش و خودش پاره بشه و برای همیشه دور بشه ....

وقتی رسید بالای سرش یه دکتر پیر به همراه چند تا پسر جوون بالای سرش بودن ،دکتر گفت که این مریض یکی از عروق مغزش که از نزدیک ناحیه بروکا میگذره پاره شده! و با همین حال آوردنش بیمارستان. سریعا عمل شده و الان حالش ثابته .... ولی مشخص نیست کی به هوش میاد و وقتی به هوش میاد قادر به حرف زدن یا درک جمله خواهد بود یا نه؟ یکی از دانشجوها با شیطنت به بغل دستیش گفت یعنی یارو شبیه هویج میشه؟! و دوتایی خندیدن....

با خودش فکر کرد یعنی وقتی به هوش بیام شکل هویج میشم؟ بدون قدرت درک و شعور؟؟؟

اما میتونم از خودم مراقبت کنم؟ دیگه مارتا زیرم رو تمیز نمیکنه؟ باز هم جای شکرش باقیه ... 

اما کی به هوش میام؟ چرا تا حالا به هوش نیومدم؟! لخته رو که درآوردن ،زخم سرمم همین روزا خوب میشه و موهام درمیاد...

کاش که حدس دکتر غلط باشه... 

نمیخواست چیز بیشتری بشنوه از اتاق اومد بیرون و حس کرد داره گریه میکنه...

یه روح که میتونه گریه کنه ،چه عجیب!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۷
بهار

داستان

نظرات  (۱)

من همش این میاد توی ذهنم که چه بلایی سرش اومد که توی انبار کاه افتاد ؟؟ لطفا این ذهن فضول را از نگرانی نجات بده :))

اونجا که پرستار داره تمیزش میکنه و صحنه و ترک میکنه :)))

آخی حتی راضیه بدون قدرت درک و شعور از پس کارای خودش بر بیاد اینه شکرگزاری واقعی!!
پاسخ:
یکی از رگای مغزش پاره شد!

وقتی به مرگ میگیرنت به تب راضی میشی:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی