در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۳

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ب.ظ

فکر کرد کاش کسی نبینتش ... دستش رو جلوی بدنش گرفت . اما فکر کرد تلاشش کافی نیست. هیچوقت استخر نرفته بود چون از نیمه برهنه بودن میترسید ،با وحشت دور و برش رو نگاه کرد ،خدا رو شکر کرد که زنده ها نمیبیننش و ظاهرا مرده ایی هم دور و برش نیست...

فکر کرد بیمارستان باید پر از مرده باشه یا آدمایی مثل خودش نیمه زنده...اما خوشبختانه تا حالا کسی رو ندیده بود .همچنان که دستش رو گرفته بود جلوی بدنش از راهی که اومده بود برگشت ،وقتی رسید بالای سرش نفس عمیقی کشید آخه هیچکس جز خودش اونجا نبود ... فکر کرد چقدر شرم آوره اگه خواهراش با این وضع ببیننش...

به خودش نگاه کرد به بانداژی که از خونابه و دارو زرد بود به چشمهایی که بسته بود و مژه های فر بلندش به موهای سرش که الان تراشیده بودن فکر کرد خیلی وقته به خودش نرسیده ریش  بلندو نامرتب .لباسهاش کهنه و درسی که رها کرده بود از چهار سال قبل که پدرش ترکشون کرده و مادرش سکته کرده بود ،یه نگاه به ساعت انداخت احتمالا مارتا و مادر به خونه برگشته بودن میترسید دیگه هیچوقت نبینتشون ،دلش میخواست بره خونه ،اما ترسید اگر بره برای همیشه بمیره .هنوز وقتش نبود.

روی صندلی همراه نشست و دستهاشو از روی بدنش برداشت ،الان که تنها بود لزومی نداشت خودش رو پنهان کنه... به خودش زل زده بود ،یه کم که گذشت دلش میخواست یه کاری بکنه جز غصه خوردن ،کاش کتابی داشت یا تلویزیون! توی بخش پرستاری تلویزیون بود اما بدون لباس که نمیتونست بره اونجا اگر میدیدنش چی؟از تصورشم ترسید . هنوز مثل زنده ها فکر میکرد. رفت زیر ملافه و تن سردشو به تن گرم خودش چسبوند.  زیر  لب گفت زنده بودن یعنی این! گرمای زیر ملافه...

دست روی صورت خودش کشید به خط های روی صورتش نگاه کرد،چین های دور چشمش رو شمرد. به مژه های دخترونه ای که همیشه اسباب شرمندگیش بود نگاه کرد. بینی قلمی ،ته ریش طلایی،قهوه ایی و خاکستری.بینیشو به خودش چسبوند دلش میخواست بوی خودشو حس کنه ،بوی آدم های زنده رو میداد به اضافه بوی ملافه ،عرق و بیمارستان ،چرا تا حالا بوی زنده بودن به مشامش نخورده بود؟ آروم سرش رو بلند کرد و پیشونی خودش رو بوسید... چه محبت عظیمی نسبت به خودش حس میکرد تا حالا پیش نیومده بود که انقدر به خودش عاشقانه نگاه کنه اما حالا عاشق خودش بود و زنده بودن.

چشمهاشو بست و آروم خوابید .فکر نمیکرد روح ها هم بخوابن ولی اون خسته تر از این بود که روح باشه

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۶
بهار

داستان

نظرات  (۱)

خیلی عالیه...
یه حس غریب داره...
پاسخ:
لطف داری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی