در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

رویای زرد قسمت ۲

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ق.ظ

وایساده بود بالای سر خودش... چه حس عجیبی و چه جمله عجیب تری بالای سر خودش...

به خودش نگاه میکرد که سرش رو باند پیچی کرده بودن، توی اتاق عمل دیده بود که یه لخته کوچولو از مغزش درآورده بودن دکتر گفته بود ممکنه اگه زنده بمونه مغزش آسیب ببینه و جیم نمیدونست که مغزش ممکنه چه آسیبی ببینه . دوست نداشت با یه جسم نیمه زندگی کنه ...

چشمهاشو بست نمیخواست خودش رو ببینه ، الان یه جسم بود توی لباس خال خالی بیمارستان. مارتا ،ماریا و مادرش دائم در رفت و آمد بودن ... فردریک هم بود و تام که فقط تلفن زده بود

نمیخواست خودش رو ببینه. رفت بیرون تا یه هوایی بخوره ،بوی قهوه فوری به مشامش خورد ،دلش یه لیوان قهوه میخواست .. فکر کرد میتونه قهوه داشته باشه؟؟؟ میتونست امتحان کنه...

رفت سمت کافی شاپ بیمارستان... برای پیدا کردنش کافی بود خط آبی کف سالن رو دنبال کنه

داشت میمرد ،آرزو میکرد این طوری نمیره یا حداقل فلج نشه...از فکر اینکه تا آخر عمر مارتا بخواد قاشق قاشق سوپ مایع توی دهنش بریزه و زیرش رو تمیز کنه وحشت داشت...

طفلک مارتا... حتما دیگه آخر هفته ها هم نمیتونست بره پیش شوهرش...

تو کافی شاپ بوی بیمارستان نمیومد روی پیشخوان یه دسته گل بزرگ بود که به نظر میومد مصنوعی باشه .بوی کیک تازه میومد و قهوه ... 

فکر کرد اگر زنده بود حتما الان احساس گرسنگی میکرد.

دلش یه برش کیک میخواست و یه فنجون قهوه...

رفت جلوی پیشخوان که سفارش بده ولی متوجه شد پسر جوون صداشو نمیشنوه ،دستش رو روی زنگ گذاشت ولی تلاشش بی ثمر بود... 

به دور و برش نگاه کرد میتونست خودش بره و خودشو مهمون کنه ،اون مرده بود و کسی یه فنجون قهوه رو از یه مرده دریغ نمیکنه...

میخواست فنجون رو برداره اما موفق نشد ...چند بار تست کرد ،اما انگار یادش افتاد که نیمه مرده روی تخته و کلی سیم و لوله بهش وصله...

یه نگاه به خودش انداخت و یک لحظه وحشت کرد .... 

کاملا برهنه بود.

پ.ن۱: فی البداهه مینویسم... پس اگر اشتباه تایپی یا ویرایشی داره ممکنه تو بازخوانی تصحیح بشه ...

پ.ن ۲: ممکنه قصه به نظرتون تکراری باشه یا خسته کننده اما فعلا ذهنم شدیدا درگیرشه و تا زمانی که کاملا ننویسمش ذهنم آروم نمیشه.

پ.ن۳: کپی نکنید تحت هیچ شرایطی مگر اینکه لینک وبم رو زیر متن بزارید.

پ.ن۴: این داستان برخلاف قبلی طرح داره یعنی روی کاغذ یه کلیاتی نوشتم و داستان رو طبق اون پیش میبرم و تمومش میکنم ....

پ.ن۵: اگر میخونید کامنت بزارید.لطفا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۶
بهار

داستان

نظرات  (۱)

راستی حال و احوالتون چطوره؟ خوب هستید؟
پاسخ:
شکر خوبم :) بهتر از این نمیشه. شما خوبید؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی