در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب

Butterfly effects

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۷ ب.ظ


یک ساعته صفحه مدیریتم و باز کردم و دارم تلاش میکنم چیزی بنویسم! میخوام ذهنمو بفرستم یه جایی...

این روزا به یه چیز خیلی فکر میکنم ...

من ده ساله، ساعت ۷ صبح ،صبحانه امو خوردم ،کاپشن طوسی رنگمو روی یونیفرمم پوشیدم ،ساعت دیجیتالی مشکی رنگمو که قاب فسفری و نارنجی داره ( همین الان بوی بنداشو حس کردم) بستم دستم و منتظرم عقربه کوچیک ساعت برسه به ۲۰ تا برم مدرسه تو همین حین با ساعتمم بازی میکنم دقیقه شمار ثانیه شمار تقویم دقیقه شمار ثانیه شمار تقویم ... جلوی در حمام یه پروانه سفید با خالای نارنجی هست! شایدم بیده!!! میپرم و میگیرمش! بالاش دستامو رنگی میکنه شاخکاشو نگاه میکنم پاهاشو ... میبرم از سر محبت توی حیاط ولش میکنم ... یک عالمه برف اومده! و حیاطمون چون پشت خونه اس برفاش دست نخورده اس!...

خنکی برف و حس میکنم ،کلاه کاپشنمو میزارم سرم و شال قرمزی که مامانم بافته رو میبندم دور دهنم ! ( چقدر لذت بردم از یادآوریش)

عقربه کوچیک ساعت روی ۴ عه! میرم مدرسه ،از خونه تا مدرسه نیم ساعت راهه و من پیاده میرم ،با کوله پشتی و برف! کلاهمو سفت میبندم شکل سوسیس شدم!!! 

ظهر اولین کاری که میکنم اینه که میرم سراغ دبه ترشی های مامان.توی حیاط! و بعد سراغ پروانه! که ببینم هست یا رفته!!! ا پروانه چرا هنوز اینجاست؟ چرا حرکت نمیکنه؟! 

الان که بهش فکر میکنم میبینم بیچاره یخ زده بود! 

الان که نوشتنش تموم شد فکر میکنم باید ازش یه درس میگرفتم که الان به ذهنم رسید! ۲۲ سال زمان برد ها!!! 

درس امروز! هیچوقت نخوایید موقعیت کسی رو تغییر بدید ،حتی از سر محبت! چرا؟ 

دو تا دلیل داره ،یا طرف از موقعیتش راضیه و نمیخواد تغییرش بده! یعنی اون موقعیت براش بهشته! مثلا حمام برای اون پروانه با وجود اسارت ظاهریش بهشت بود وقتی آزاد شد مرد!

یا طرف اصلا بلد نیست تو موقعیت دیگه ایی زندگی کنه! شاید اصلا قابلیت تطابق با محیط جدید رو نداره...

پس اکوسیستم رو با تصمیمات یهویی بهم نریزیم.

پ.ن: این خاطره مال ۲۲ سال قبله! قطعا اتفاق افتاده ،اما ممکنه جزییاتش درست یادم نباشه ،اگر چیزی به نظرتون غیر منطقیه بزارید باشه ! اشکالی نداره.

پ.ن۲: هر روز فکر میکنم دیروز خوشبخت تر بودم! مثلا توی این خاطره! من خیلی خوشبخت بودم حنی وقتی سردم بود و باید پیاده میرفتم مدرسه تنها دغدغه ام نمره املا و انشام بود . 

هر چی بزرگتر شدیم و درکمون بیشتر شد دغدغه هامون بزرگ تر شدن

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۹
بهار

نظرات  (۳)

درود
منزل نو مبارک
امیدوارم نوشته هاتون توی این وبلاگ جدید بیانگر بهترین اتفاقات زندگیتون باشه که رخ خواهندداد...حتما...
پاسخ:
درود خوش آمدید ممنونم 
انشالله 
شایدم گاهی باید موقعیت کسی رو از سر محبت تغییر داد!
برای اینکه شاید اون طرف از موقعیت فعلیش راضی نباشه و قدرت تطابق با موقعیت جدید رو هم داشته باشه ولی جرأت تغییر رو نداشته باشه و ترسی مانعش شده باشه! یا هر چیزی...

هوووم؟!
پاسخ:
اینم ممکنه ولی باید ازش بپرسیم میخواد تغییر کنه؟ اگر جوابش مثبت بود کمکش کنیم ... در هر صورت یه وقتا باید حریم ها رو هم در نظر گرفت.
به نظرم هیچکی رو نمیشه تغییر داد مخصوصا اگه یه مرد باشه!!
من دوران جوونیمو بیشتر از کودکی دوست دارم. حسای ناب بیشتری رو آدم تجربه میکنه...
پاسخ:
😥 
من بچگیمو ترجیح میدم خوشبخت تر بودم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی