در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

زنگ انشا 6( ف ا ح ش ه)

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

ساعت یازده و نیم شب بود زیر نور کمرنگ تیرچراغ برق وایساده بود.مدتها بود هر شب این جا می ایستاد و نگاه به ماشین ها و راننده هاشون میکرد . با اینکه این کاررو به خاطر احتیاجش میکرد مدتها همون جا می ایستاد و نگاه به راننده ها میکرد . این ساعت شب حداقل هر ده دقیقه یه ماشین جلوی پاش می ایستاد .بعضی هاشون پیرمردهایی بودن که خیلی پول دار بودن ،بعضی هاشون هم ،هم پیر مرد بودن و هم بی پول هیچوقت سوار ماشین این دو دسته نشد ... میگفت آدم اگر کار غلطی هم میکنه باید از اون کار غلط لذت ببره.بعضی هاشون هم جوون های مست و لا ابالی بودن. تا وقتی مجبور نمیشد سوار ماشین کسی نمیشد .

اما امشب مجبور بود ...

چند روزی بود با هیچ کس نرفته بود، انگار دیگه اصلا دلش نمیخاد فا ح شه باشه . از این کار خسته شده بود!!! فکر کرد همین روزاس که پولش تموم بشه و آواره بشه! آواره چه لغت آشنایی!!!

یه ماشین شاسی بلند جلوی پاش ترمز کرد ،یه نگاه به راننده انداخت ...زیر لب گفت امشب هم گرسنه میخوابم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۳
بهار

داستانک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی