در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۶/۳۱
    ۹

زنگ انشا 5 (شیدا)

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ

سرما تا توی مغز استخونش رفته بود.هی این پا و اون پا میکرد .اینکه یه لنگه پا سر ساعت مشخصی اینجا وایسه عادت هر روزش شده بود همین که سایه شیدا رو از پشت درخت دم در نگاه میکرد بند دلش پاره میشد .... انگار یه رشته بسته بودن به قلبش و هی تکونش میدادن . شیدا با اون چشمها و با اون چهره مهربون . مطمئن بود حتی نیم نگاهی هم به درخت نمیکنه چه برسه به اینکه ببینتش...

اما اون روز شیدا اومد به سمت درخت . دستشو کشید روی سرش و با یه نگاه مهربون ازش پرسید؟ پسرکوچولو هر روز این ساعت اینجا منتظر کسی هستی؟ و پسر فقط تونست یک دل سیر نگاهش کنه .  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۳
بهار

داستانک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی