در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

هر چیز که در جستن آنی ،آنی...

در جستجوی لبخند

وقتی زندگیت رو در معرض دید دیگران میزاری باید در مقابل قضاوتشون قوی باشی! من نیستم ...فقط همین
اینجا جاییه برای داستان سرایی... شخصیت ها هیچ ارتباطی به من و زندگیم ندارن ... من فقط قصه میبافم...

با من برقص
نه به خاطر دیگران و نه به خاطر چیزی
برقص، فقط به خاطر رقص،
بخوان، فقط به خاطر آواز.
آنگاه سرتاسر زندگیت رنگارنگ
می‌شود
شادمانه برقص...
زندگی کن...

زنگ انشا3(تابلو)

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ

رنگ ها رو روی بوم سفید ریخت و با حرکت سریع قلم بهشون فرم میداد .دلش میخواست چیزیخلق کنه ،یه چیزی که بشه بهش گفت اثر هنری و وقتی کسی بهش نگاه میکنه یه woooowww بلند بالا تحویلش بده ...چند قدم عقب رفت و دوباره به طرحش نگاه کرد....

امواج بلند و آبی دریا به ذهنش رسید و چشمهای آبی اون.... 

توی تمام طرح هاش دریا و چشمهای آبی اون بودن ... چشمهای آبی اون یه وقتا میشد پیراهن آبی توی تن یه دختر زیبا ،گاهی میشد یه بشقاب آبی با طرح گلهای سرخ ،گاهی یه سبد پر از گل های آبی...

وقتی با رنگ آبی کار میکرد انگار طلسم میشد ،مثل کسی که زمان و مکان رو فراموش کرده باشه ... 

یه دست قوی خورد به شونه اش و پشت سرش یه لیوان قهوه به دستش دادن و به دنبال اون یک جفت چشم آبی....و یک لبخند چروکیده.

۵۰ سال پیش یه پیراهن آبی پوشید.پای محراب کنار مردی ایستاد که چشمهای آبی داشت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۳۰
بهار

داستانک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی